تاريخ : سه شنبه 22 آذر 1390 | 10:43 AM | نویسنده : مامانی

و طلوع / وسحر / وفروغ / واثر / و چراغ شب یلدای کسی باش گلم... /.وبهار / ونسیم / ونگار / وندیم / ودلارام  و تسلای کسی باش گلم.../ ابر شو باران باش / برف کوهستان باش / یاریی پنهان باش / چشمه ی جاری صحرای کسی باش گلم.../زندگی دریاییست / پر تلاطم / پر موج / گاه موجی آرام / گاه موجی در اوج.../با دلی دریایی / زورق وساحل دریای کسی باش گلم.../نفسی .../مسیحای کسی باش گلم...

تا همیشه دوستت خواهیم داشت.(مامان ریحانه وبابا هادی)





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 23 تير 1393 | 1:45 PM | نویسنده : مامانی

این هم از کتابهایی که چند ماه اخیر بهت دادم و هر کدومو شومصد بار برات خوندم مخصوصا کتاب غاز کوچولو که خیلی دوستش داری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





[موضوع : کتابهای آریا]
تاريخ : يکشنبه 15 تير 1393 | 3:56 PM | نویسنده : مامانی


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : شیرین زبونیهای آریا]
تاريخ : دوشنبه 26 خرداد 1393 | 10:30 | نویسنده : مامانی


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : برای پسرم, خاطرات سال دوم]
تاريخ : دوشنبه 1 ارديبهشت 1393 | 3:04 PM | نویسنده : مامانی


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : مرواریدهای آریا کوچولو]
تاريخ : يکشنبه 31 فروردين 1393 | 3:43 PM | نویسنده : مامانی

آسمان را گفتم 
می توانی آيا 
بهر يک لحظهء خيلی کوتاه 
روح مادر گردی 
صاحب رفعت ديگر گردی 
گفت نی نی هرگز 
من برای اين کار 
کهکشان کم دارم 
نوريان کم دارم 
مه وخورشيد به پهنای زمان کم دارم 
*** 
خاک را پرسيدم 
می توانی آيا 
دل مادر گردی 
آسمانی شوی وخرمن اخترگردی 
گفت نی نی هرگز 
من برای اين کار 
بوستان کم دارم 
در دلم گنج نهان کم دارم 
*** 
اين جهان را گفتم 
هستی کون ومکان را گفتم 
می توانی آيا 
لفظ مادر گردی 
همهء رفعت را 
همهء عزت را 
همهء شوکت را 
بهر يک ثانيه بستر گردی 
گفت نی نی هرگز 
من برای اين کار 
آسمان کم دارم 
اختران کم دارم 
رفعت وشوکت وشان کم دارم 
عزت ونام ونشان کم دارم 
*** 
آنجهان راگفتم 
می توانی آيا 
لحظه يی دامن مادر باشی 
مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی 
گفت نی نی هرگز 
من برای اين کار 
باغ رنگين جنان کم دارم 
آنچه در سينهء مادر بود آن کم دارم 
*** 
روی کردم با بحر 
گفتم اورا آيا 
می شود اينکه به يک لحظهء خيلی کوتاه 
پای تا سر همه مادر گردی 
عشق را موج شوی 
مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی 
گفت نی نی هرگز 
من برای اين کار 
بيکران بودن را 
بيکران کم دارم 
ناقص ومحدودم 
بهر اين کار بزرگ 
قطره يی بيش نيم 
طاقت وتاب وتوان کم دارم 
*** 
صبحدم را گفتم 
می توانی آيا 
لب مادر گردی 
عسل وقند بريزد از تو 
لحظهء حرف زدن 
جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی 
گفت نی نی هرگز 
گل لبخند که رويد زلبان مادر 
به بهار دگری نتوان يافت 
دربهشت دگری نتوان جست 
من ازان آب حيات 
من ازان لذت جان 
که بود خندهء اوچشمهء آن 
من ازان محرومم 
خندهء من خاليست 
زان سپيده که دمد از افق خندهء او 
خندهء او روح است 
خندهء او جان است 
جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم 
روح نورم من اگر, روح وروان کم دارم 
*** 
کردم از علم سوال 
می توانی آيا 
معنی مادر را 
بهر من شرح دهی 
گفت نی نی هرگز 
من برای اين کار 
منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم 
قدرت شرح وبيان کم دارم 
*** 
درپی عشق شدم 
تا درآئينهء او چهرهء مادر بينم 
ديدم او مادر بود 
ديدم او در دل عطر 
ديدم او در تن گل 
ديدم اودر دم جانپرور مشکين نسيم 
ديدم او درپرش نبض سحر 
ديدم او درتپش قلب چمن 
ديدم او لحظهء روئيدن باغ 
از دل سبزترين فصل بهار 
لحظهء پر زدن پروانه 
در چمنزار دل انگيزترين زيبايی 
بلکه او درهمهء زيبايی 
بلکه او درهمهء عالم خوبی, همهء رعنايی 
همه جا پيدا بود 
همه جا پيدا بود...





[موضوع : مناسبتها]
تاريخ : سه شنبه 19 فروردين 1393 | 15:36 | نویسنده : مامانی


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : شعر های کودکانه]
تاريخ : سه شنبه 19 فروردين 1393 | 3:02 PM | نویسنده : مامانی


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 16 فروردين 1393 | 15:20 | نویسنده : مامانی


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 26 اسفند 1392 | 2:34 PM | نویسنده : مامانی
تاريخ : شنبه 24 اسفند 1392 | 15:36 | نویسنده : مامانی


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

از این به بعد کلیه پستهامون رمز داره دوستای گلم هرکی رمز خواست در خدمتیم






[موضوع : خاطرات سال سوم]
تاريخ : سه شنبه 29 بهمن 1392 | 1:42 PM | نویسنده : مامانی

یه مدت هوا سرد بود  کمتر میتونستیم بریم بیرون

دلت دوچرخه سواری میخواست که نمیشد...پارک میخواست که نمیشد...کتابخونه میخواست بازم نمیشد...

چند روزیه که دوباره هوا خوب شده و گشت و گذار شما هم شروع شده

یه روز همراه بابا رفتین دوچرخه سواری

دیروز هم رفتیم کتابخونه یه گردش کوچولو هم توی خیابون داشتیم

خلاصه از صبح تا عصر دوتایی با هم خوش میگذرونیم تا بابا برگرده

شبها حافظ خونی داریم ...

دیوان حافظ میاری و بابا برات میخونه

بعضی شعرهاش به دلت نمیچسبه و گوش نمیدی و بعضی ها رو هم حفظ میکنی سه سوت...

 دورت بگردم...

بعضی روزها هم از قول حافظ شعرهایی میخونی که...

کلمه های الکی سر هم میکنی و به اسم شعر تحویل ملت میدی

بهت میگم این چی بود خوندی؟؟

شعر حافظ بود....!!!

بنده خدا توقبر تنش میلرزه....


بعضی شبها هم شطرنج میاری و با بابایی بازی میکنی

اسم مهره ها رو یاد گرفتی حرکتهای بعضی مهره ها رو هم بلدی

اول مهره های خودتومیذاری بعد مهره های بابا و بعد هم مشغول بازی میشی

بعد از چندتا حرکت...

بابایی یکی از مهره های شما رو بیرون میکنه میزنی زیر گریه که چرا مهره منو بیرون کردی؟؟

بعد هم یه مهره میگیری دستت و همه مهره ها رو از صفحه بیرون میکنی...(کیش و مات)

بازی تمام میشه و شما برنده میشی...

به صفحه شطرنج هم میگی سفره...!!

 

 

وقتی میریم خیابون به چراغ راهنما که میرسیم بابا ازت سوال میکنه آریا چراغ چه رنگیه ؟بابایی چیکار کنه؟

تو هم میگی قرمزه وایسا بعد که سبز میشه میگی سبز شد بابایی برو

وقتایی هم که پشت چراغ قرمزیم اجی مجی میکنی تا چراغ سبز شه

کم نمیاری چهار پنج بار اجی مجی میکنی تا سبز شه بعد هم خوشحال که سبز شد

از خیابون هم که میخوایم رد بشیم میگی اول سمت راست رو نگاه کن اگه ماشین نبود بعد سمت چپ رو نگاه کن اگه ماشین نبود برو...


و ما جرای کتاب خوندنمون همچنان ادامه داره البته ورﮋنش عوض شده

یه مدته که برات کتاب کار خریدم و مفاهیم رو باهات کار میکنم یا به قول خودت درس میخونی

تا حوصله ات سر میره میای میگی امروز درس نخوندیم بدو کتابها رو میاری اگه هیچی نگم یه روزه کتاب رو تموم میکنی

کلی هم به خودت افتخار میکنی که داری درس میخونی

 بین اینکه که دکتر بشی یا مهندس شک داری

بعضی روزها دوست داری دکتر بشی (از نوع کودکان) تا نی نی ها رو خوب کنی

بعضی وقتها هم میخوای مهندس بشی و بری نیروگاه

خدا رو چه دیدی شاید هم دکتر شدی هم مهندس...


اینم یه بازی جدید که دوتایی توی خونه انجام میدیم

روی مقوای سفید شکلهای هندسی کشیدم از هرکدوم دوتا بعد با همدیگه رنگشون کردیم

 


کارتها رو از پشت روی زمین میذارم یکی رو برمیگردونم و بهت میگم یکی دیگه مثل این پیدا کن

 


اگه درست بود که کارتها رو بر میداری اگه نه دوباره کارتها رو به پشت میذارم و اینبار یکی دیگه رو برمیگردونم و اینقدر این کار تکرار میشه تا بتونی همه رو درست انجام بدی

برای تقویت حافظه خیلی خوبه باید جای کارتها و شکلشون رو حفظ کنی

چون تعداد کارتها کمه خیلی زود یاد گرفتی





[موضوع : خاطرات سال سوم]
تاريخ : چهارشنبه 18 دی 1392 | 23:10 | نویسنده : مامانی

دوشنبه صبح از خواب که پا شدی بابایی پرده ها رو کنار کشید و گفت:

آریا ببین آسمون ابریه امروز بارون میباره...

آریا:شاید هم برف بباره بابایی...(چند وقته که سوال میکنی کی برف میباره؟؟میخوام برم برف بازی‚کامیونمو برف کنم‚ میخوام نی نی برفی بسازم و...)

یکی دو ساعت بعد ...

توی آشپزخونه روی کابینت نشسته بودی و کمک مامانی میکردی که کیک بپزم...

از پنجره بیرون و نگاه کردم وگفتم:آریا ببین داره برف میباره...

خوشحال شدی و گفتی مامانی میخوام برم بیرون

دوتایی لباس گرم پوشیدیم و رفتیم بیرون(تراس)

خیلی خوشحال بودی بالا و پایین میپریدی‚شعر میخوندی ‚ذوق میزدی ...

یه کوچولو برف گرفتی دستت میگی مامان ببین برف دارم...

 

قربونت برم

 

یه خورده که بازی کردیم برگشتیم تو خونه

یه ربع بعد دوباره اومدی و گفتی مامان میخوام برم بیرون

دلم نیومد و اجازه دادم بری ولی چون هوا خیلی سرد بود زود برگشتی خونه(البته با اصرار زیاد من)

وتا عصر همش پشت پنجره بودی ومیخواستی که بری بیرون...

وقتی بابایی برگشت رفتی سراغ بابا که بریم بیرون‚ بابایی هم یه ظرف پر از برف آورد تو خونه کنار بخاری!!!

دوتایی نشستین و برف بازی...

بابایی قرار بود بره اصفهان یه ماموریت کاری داشت ما هم که تنها بودیم رفتیم خونه مامانجون‚اونجا هم که رسیدیم دوست داشتی بری حیاط ولی چون شب بود بهت قول دادم که فردا صبح دوتایی بریم برف بازی...

صبح زود از خواب پا شدی و آماده برای بیرون رفتن...

لباس گرم پوشیدیم که بریم بیرون...

باباجون: هوا سرده

مامانجون:زود برگردین

باباجون: دستتو توی برف نکنی یخ میزنه ‚مواظب باش سُر نخوری و...

وکلی نصیحت دیگه که نه مامانی گوش داد و نه پسر مامان(آخه میدونستم که دوست داری برف بازی کنی از طرفی هم میخواستم که خیلی چیزها رو خودت تجربه کنی)

هیچی دیگه رفتیم بیرون ومشغول برف بازی شدیم کامیونت رو هم آوردی پر برفش کردی‚ آدم برفی درست کردیم...

 

عزیزم

 

وقتی روی برفها راه رفتی جای پاتو بهت نشون دادم

خوشحال شدی هی راه میرفتی و پشت سرت رو نگاه میکردی که ببینی چه شکلی شده

 

 

 

 

 وقتی مشغول بازی بودی پات سُر خورد و افتادی خودت پا شدی و اومدی پیشم بهم گفتی مامان وقتی میخوای راه بری مواظب باش سُر میخوری خندیدم و گفتم چشم...

یه خورده که بازی کردی سردت شد و شروع کردی به گریه بغلت کردم و رفتیم توی خونه

وقتی مامانجون ازت پرسید چی شده؟گفتی دستمو کردم توی برف دستام یخ زده...

اون روز دیگه حاضر نشدی بری بیرون برف بازی فقط از پشت پنجره آدم برفیتو نگاه میکردی  وقتی هم که میگفتم آریا میخوای بریم برف بازی؟؟..

 میگفتی :نه بیرون سرده ‚ برف سرده ‚دستامون یخ میزنه... منم میخندیدم

درسته یه خورده گریه کردی ولی یه تجربه بود ‚تجربه ای که خودت بدست آوردی

اینم از هنر دست مامانی و پسرش

ببخشید بهتر از این بلد نبودم....

 

 

امروز صبح هم بابایی از اصفهان برگشت و اومدیم خونه با بابایی رفتین بیرون برف بازی و دوباره آدم برفی ولی این بار محتاط تر بودی

این عکسها رو هم بابایی  گرفته

 

 

 

 

 

بابایی  واست گز یه عالمه کتاب و ذره بین و یه ست آهنربا  آورده بود

دوستت دارم گلمی





[موضوع : خاطرات سال سوم]
تاريخ : چهارشنبه 20 آذر 1392 | 2:17 PM | نویسنده : مامانی

 

 

 

 

 

یه روز که توی خونه حوصله ات سر رفته بود منم با ماکارونی حسابی سرگرمت کردم

 

یه تعداد از ماکارونی ها رو برات سوراخ کردم یه نخ هم دادم دستت و گفتم دوست داری واسه مامان گردنبند درست کنی؟

 

گفتی چطوری؟ بهت یاد دادم که چطور نخ رو از سوراخ رد کنی تو هم دست به کار شدی و حسابی سرگرم

 

منم خوشحال رفتم مشغول کارهای خودم شدم

 

بعد یه مدت اومدی و گفتی مامان ماکارونی هام تموم شده همشو نخ کردم حالا چطوری گردنبند میشه

 

دو طرفشو واست گره زدم گفتم حالا شد گردنبند

 

گفتی گردنم کن

 

بعد هم رفتی...

 

 وروجک مثل اینکه یادت رفته این گردنبند برای مامانی بوده!!!



 

چند روز قبل خونه مامانجون بودیم گلهای باغچه شون باز شده بود موقع برگشتن به خونه مامانجون بهت یه شاخه گل نرگس دادن تو هم خوشحال همش بو میکردی و میگفتی مامان بیا گلمو بو کن بابا بیا گلمو بو کن خونه که رسیدیم یه گلدون آب کردیم و گلتو گذاشتی توی گلدون

فرداش همش میخواستی کنار گلت باشی و هی بو میکردی میگفتی: چرا گذاشتیش تو آب ؟گلم چطوری آب میخوره؟و...

 

گل خونمون

منم اول برات یه کوچولو توضیح دادم که چرا گلها رو تو آب میذاریم بعد اسم قسمتهای گل رو بهت یاد دادم و اینکه غنچه چطوری گل میشه و کلی اطلاعات دیگه

بعد هم دوتایی رفتیم مقوا و چسب و یه خورده هم حبوبات آوردیم برات یه گل کشیدم وبا چسب همه جاشو چسبی کردم و بهت یاد دادم که چطوری با دونه های عدس ولوبیا گل درست کنی یه خورده برات سخت بود مخصوصا چسبوندن عدس  ولی لوبیا رو دوست داشتی چون دونه هاش بزرگتر بود و راحت تر میتونستی بین انگشتات بگیریشون با ماکارونی هم دوتا پروانه برای گلت گذاشتی بعد هم تاریخ خورد و زدیم به دیوار...

 


خیلی برات جالب بود هر وقت میبینیش هی سوال میپرسی مامان ما چطوری درستش کردیم؟منم سوالو برمیگردونم به خودت و میگم خودت بگو چطوری درست کردی؟

شروع میکنی به توضیح دادن که چطوری چسب زدیم دستات چسبی شد و...

این هم از اولین کاردستی پسرم


دوستت داریم..............





[موضوع : خاطرات سال سوم]
تاريخ : يکشنبه 17 آذر 1392 | 1:30 PM | نویسنده : مامانی

کتابهای گردو


شمارش رو یاهاشون یاد گرفتی و همچنین یه سری اطلاعات در مورد حیوانات بهت داد

انتشارات بافرزندان


کتاب پازل


پازلهای چهار تیکه داره  که خیلی دوستش داری

انتشارات:پیام مشرق


مهمانهای ناخوانده


 

من میتوانم


در مورد یه پسر کوچولوست که خیلی از کارهاشو خودش انجام میده باهات حرف میزنه و بهت یاد میده که چطوری کاری رو انجام بدی

انتشارات:فرشتگان

 

کتاب اعداد باب کوچولو


انتشارات:اوای چکامه

 

خرسی آرام باش


انتشارات:پنجره

 





[موضوع : کتابهای آریا]
تاريخ : يکشنبه 10 آذر 1392 | 1:28 PM | نویسنده : مامانی

یه مدت بود که همش میگفتی مامان چرا ما نمیریم مسافرت؟؟!!متفکر

تا اینکه هفته قبل تصمیم گرفتیم برای چند روزی بریم مسافرت یزد

هم شما گشت و گذاری کنید هم ما یه سر به مامان بزرگمون بزنیم هر چند شما اصلا قبول نداشتین که مسافرته توی ذهنت واسه خودت یه چیز دیگه ساخته بودی

سه شنبه حرکت کردیم به سمت یزد همراه خاله و دایی و مامان زری

توی این مدت که اونجا بودیم سرما خوردی همش سرفه میزدی و حالت خوب نبود البته وقتی از خونه میرفتیم بیرون حالت بهتر بود دوست نداشتی توی خونه باشی

چندتایی کتاب واست خریدم

کلی شعر خوندی و دایی هم جایزه یه جعبه مداد رنگی و مدادبهت دادن

جمعه هم برگشتیم خونه

عکس هم ازت نگرفتم

مگه این خاله میذاره....!!!





[موضوع : مسافرت]
تاريخ : چهارشنبه 29 آبان 1392 | 2:42 PM | نویسنده : مامانی

زاغکی کالب پنیری دید

به دهن برگرفت و زود پرید

بر درختی نشست در راهی

 که از ان می گذشت روباهی

روبه پر فریب و حیلت ساز

رفت پای درخت و کرد اواز

گفت: به به چه سری چه دمی عجب پایی

پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ

نیست بالاتر از سیاهی رنگ

گر خوش اواز بودی و خوش خوان

 نبودی بهتر از تو در مرغان

زاغ می خواست قار قار کند

 تا که آوازش آشکار کند

طعمه افتاد چون دهان بگشود

 روبهک جست و طعمه را بربود

 

این شعرو بابایی بهت یاد داده و چقدر قشنگ میخونی شمرده شمرده و با احساس...

ولی چون درکی از معنی شعر نداشتی بابایی قصه شو واست تعریف کرد تو هم که عاشق قصه هی شعر میخونی و میگی بابا حالا نوبت شماست که قصه بگی

دیروز مامان و بابا تصمیم گرفتن تا این قصه رو برات نمایش بازی کنن

شما شدین بیننده منو بابا هم واست نمایش بازی کردیم تا بهتر درک کنی که چطوری پنیر از دهن کلاغه افتاد پایین

پس از اتمام نمایش طبق روال معمول شما با ناز: "دوباره ,دوباره " ما هم چون میدونستیم که این دوباره گفتن تمومی نداره شما رو هم وارد بازی کردیم و نقش کلاغه رو شما بازی کردین

با روسری مامانی واست بال درست کردیم

 


ماژیک  هم شد تیکه پنیر و ادامه ماجرا...

 


اینجا هم رفتی بالای درخت و مامانی داره واست شعر میخونه

 


چه سری /چه دمی و...

 

ای شیطون

ولی کلاغ قصه ما اینبار گول نخورد با دندوناش محکم پنیرش رو گرفته بود و با دهن بسته قار قار میکرد هرچی راوی قصه که بابایی باشه گفت دهنتو باز کن و قار قار کن کلاغمون نتونست شاید هم نمی خواست پنیرش و از دست بده

خلاصه با هزار زحمت تونستیم پنیرو از چنگت در آریم





[موضوع : شعر های کودکانه]
تاريخ : پنجشنبه 23 آبان 1392 | 14:27 | نویسنده : مامانی


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : مناسبتها]
تاريخ : يکشنبه 19 آبان 1392 | 3:00 PM | نویسنده : مامانی

چند وقت پیش واست پاستل خریدم تا بهتر بتونی هنر نمایی کنی

شما هم که نقاشی میکشی عالی....فکر کنم پیکاسو نقاشی رو از تو یاد گرفته

خورشید میکشی به این شکل...

به به

درخت میکشی چند هزار ساله...!!

درخت سیب

اینم از نقاشیت که واسه مامانی کشیدی و منم یه گوشه نوشتم دوستت دارم و تاریخ زدم و چسبوندیم به دیوار...

چقده خونمون قشنگتر شده هاااا



حالا بریم سراغ مهندس خونه یا به قول خودت "هندسه" میگی مامان میخوام برم دانشگاه درس بخونم هندسه بشم!!!بعد برم نیروگاه برق درست کنم

قابل توجه بابایی...

کتابهایی که واست خریدیم همه آموزشیه برای همین ما هم دست به کار شدیم و چون هنوز دستات مهارت کافی برای انجام فعالیتهای کتاب رو نداره پس اول بهت یاد دادم که چطوری خط بکشی و در کنارش هم اشکال هندسی و دایره کشیدن رو هم یاد گرفتی


اول روی تخته مغناطیسی کار کردیم چون راحتتره بعد هم رفتیم سراغ کاغذ که خیلی زود یاد گرفتی

شکلهای مختلف رو برات کشیدم و ازت خواستم که با خط هردوتا شکل یکسان رو به هم وصل کنی



 


بعد رفتیم سراغ مفهوم کوچیکتر و بزرگتر اول با چند تا از اسباب بازیهات شروع کردم و ازت میخواستم که  اسباب بازی کوچیکتر رو برام بیاری یا برعکس

ازکتاب قصه هات هم کمک گرفتم عکسهاشو بهت نشون میدادم  کدوم بزرگتره ؟و کدوم کوچیکتر؟ خلاصه از هر فرصتی و با هر چیزی که توی خونه یا بیرون خونه میدیم مفاهیم رو بهت یاد دادم

مفاهیمی مثل: "رویِ ,کنارِ ,پشتِ, بالا, پایین داخل وخارج و...خیلی ها رو بلد بودی و چندتایی هم از طریق بازی یاد گرفتی


کم کم رفتیم سراغ کتاب و فعالیتهای کتاب رو انجام دادی


همینطوری پیش بری مهندس میشی...





[موضوع : کتابهای آریا]
تاريخ : چهارشنبه 15 آبان 1392 | 14:05 | نویسنده : مامانی


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : آلبوم عکس آریا جون]
تاريخ : دوشنبه 6 آبان 1392 | 2:53 PM | نویسنده : مامانی

موش موشه ورزش می کنه

تا که قوی ترین بشه

میخوره میوه تا تنش

خونه ویتامین بشه

نمیدونم پیشی کجاست

دیگه نمیاد این ورا

از ترس این موش قوی قایم شده پشت درا...

*****************************************٨٨

 

تو خونمون یه عکسه

چسبیده روی دیوار

مامان جونم عروسه

بابام دوماد انگار

می پرسم این سوالو

از مامان و از بابام

وقتی عروسی کردین

من نبودم پس کجام؟؟

مثل همیشه حتما هی بهونه آوردین

رفتین عروسی کردین اما منو نبردین

 **********************************************************

پر و پر و پر کلاغ پر

گنجشک توی باغ پر

غصه و تنهایی پر

بابا اومد از سفر

وقتی بابا رو دیدم تو بغلش پریدم

لپای تیغ تیغشو نرم و یواش بوسیدم

دل تنگ بابایی بود مامان جونم یه دنیا

حالا براش خریده بابا یه کیف زیبا

برای من هم آورد یه دفتر نقاشی

بابا جونم الهی همیشه زنده باشی





[موضوع : شعر های کودکانه]
تاريخ : شنبه 27 مهر 1392 | 3:15 PM | نویسنده : مامانی

دیروز رفتیم نمایشگاه کتاب ...

شما که همراه بابا رفتین به غرفه مخصوص کودکان و سرگرم نقاشی کشیدن شدین

ببین

بابا هنرمند...

آفرین


منم که از قبل با کمک دوست خوبم پریسا جون یه لیست کتاب واسه شما تهیه کرده بودم و رفتم دنبال کتابها...که متاسفانه فقط تونستم چندتایی شونو پیدا کنم ...و با یه خرید مختصر برگشتیم خونه


امروز صبح دوتایی با هم از خونه زدیم بیرون اول رفتیم کتابخونه و چندتا کتاب امانت گرفتیم بعد هم یه گشت کوچولو تو خیابون زدیم موقع برگشت هم واست یه سطل خمیر بازی خریدم

خونه که رسیدیم مهلت ندادی و مشغول بازی با خمیرها شدی برای اولین بار یه اسباب بازی تونست شما رو برای یه مدت طولانی( یه چیزی حدود دو ساعت) مشغول کنه

منم خوشحال به کارهای خودم رسیدم

اونقدر مشغول بازی بودی و ذوق داشتی که وقتی تلفن زنگ زد و گفتم شما جواب بدین رفتی گوشی رو برداشتی و گذاشتی همونجا روی میزبدون اینکه هیچ جوابی بدی من که اومدم مامانجون پشت خط بودن هی میگفتن آریا چرا حرف نمیزنی؟؟؟!!!خبر نداشتن که وروجک رفته سراغ بازی...

بابایی هم که زنگ زد شما پیش دستی کردین و گفتی:مامان من دستم بندِ نمی تونم جواب بدم شما جواب بدین...!!!

وقتی هم که گفتم بیا با بابا صحبت کن به زحمت دست از بازی برداشتی و گوشی رو گرفتی یکی دو کلمه صحبت کردی و گوشی رو گذاشتی رفتی...

کلی خلاقیت به خرج دادی و با خمیرها کیک درست کردی  و گفتی مامان کیک پز رو بیار بذارم توش بپزه!!

هیچی دیگه بعد از دو ساعت خمیر بازی چون خیلی خسته بودی و خوابت میومد حاضرشدی دست از بازی برداری...


یه کتاب میوه ها داری که خیلی وقت قبل باهاش میوه ها رو یاد گرفتی چند روز قبل داشتی نگاش میکردی منم بهت گفتم سیب( apple ) بعد پرسیدی موز چی میشه؟banana

و همینطور تا آخر همه میوها رو ازم سوال کردی خیلی برات جالب بود هر روز میای و ازم میخوای که اسم میوه ها رو به انگلیسی برات بگم منم میبینم خودت علاقه داری باهات کار میکنم و تا حالا چندتایی یاد گرفتی

پیاز  :  آنیین

موز :  بنانا

سیب  : اُپل

توت فرنگی  :  اِستابری

آناناس  :  پای اُپل

گوجه  :توماتو

هلو  :  پیچ

گیلاس  : چری

آفرین.....





[موضوع : خاطرات سال سوم]
تاريخ : سه شنبه 2 مهر 1392 | 12:38 AM | نویسنده : مامانی

مامان میخوام بخوابم

یه کتاب شعر به زبان کودکانه اینکه هر حیوونی چطوری میخوابه(بعضی ها ایستاده بعضی ها روی شکم و..)

همه شعرهاشو از حفظ میخونی

 


کتابهای بنفشه انتشارات قدیانی

********************************************************

کتابهای داستان

**********************************************************************

اگه جای تو بودم


 

 

صفحه آخر کتاب عکستو میذاریم و جای حیوونای مختلف کتاب قرار میگیری

و در مورد هر حیوون یه سری اطلاعات بهت میده

انتشارات تولد

*****************************************************************٨٨٨٨

 

 

نی نی کوچولو


آموزش حالتهای مختلف چهره(خوشحال /ناراحت/خسته و...)

انتشارات کیوان

******************************************************************

سنجاب کوچولو


انتشارات ساویز

اموزش شناخت رنگها

انتشارات نیک پی

********************************************************************

اردک کوچکم کو؟


کتابهای شگفت انگیز قایم باشک بازی

سه تا کتاب که تو هرکدومشون باید دنبال یه چیزی بگردی تا صفحه آخر کتاب که پیداش میکنی

نشرقلم سبز





[موضوع : کتابهای آریا]
تاريخ : چهارشنبه 20 شهريور 1392 | 4:57 AM | نویسنده : مامانی

این روزها سرگرم بازی با پازلی آخه خیلی پازل دوست داری

اولین پازل برای وقتی بود که یک سال و نیم داشتی و بابایی واست خرید خیلی دوستش داشتی و خیلی زود هم یاد گرفتی که هر شکل رو جای خودش بذاری (این ساده ترین نوع پازله)


آریای یک سال و نیمه

 

کوچولوی من


پازل بعدی این حیوونای دو تیکه اند  چند ماه پیش برات خریدم اینا رو هم سریع یاد گرفتی


این روزها هم مامانی خلاقیت به خرج داده و با کمک بابایی این پازلها رو واست درست کرده


چندتا از عکساتو چاپ کردم و با چسب روی خونه سازیهات چسبوندم و اینطوری پازل سه تیکه و شش تیکه درست کردم

پازل سه تیکه برات خیلی راحت بود و سریع کامل کردی شش تیکه هم بعد از چند روز یاد گرفتی

بعضی روزها هم همشونو با هم میدم دستت ولی خیلی زود هر سه تاشو درست میکنی

باید یه فکر دیگه بکنم و یه پازل سخت واست درست کنم






[موضوع : خاطرات سال سوم]
تاريخ : دوشنبه 11 شهريور 1392 | 15:30 | نویسنده : مامانی

از بس کتاب و قصه  دوست داری روزی ده بار میای پیشم و میگی: " ای وای امروز کتاب نخوندیم..!!!"  حالا هر چی هم من بگم نیم ساعت قبل واست خوندم کسی قبول نمیکنه وای به اون روزی که یه کتاب تازه واست بخریم..!!!من برات میخونم میری سراغ بابا دوباره میای میگی من بخونم بعدشم بابا و...ادامه داره

 از بس کتاباتو خوندی همه شعراشو حفظ شدی وقتی مشغول بازی میشی  واسه خودت میخونی

از صبح تا عصر شیفت مامانیه که کتاب بخونه عصرها هم شیفت باباست.

ساعت 8 شب بابا تلوزیون میبینه

آریا:بابا برام قصه قلقله زن میخونی؟

بابا:وقتی خواستی بخوابی برات میخونم

آریا:یه کوچولو واسم بخون

بابا:باشه میخونم

آریا :بخون....

بابا:وقت خواب میخونم

آریا:بابا برام بخون.....

بابا: عزیزم میخونم ولی وقت خواب

آریا: بابا خوابم میاد....!!!

بابا تسلیمسوال

باشه برو بخواب بیام واست بخونم

بعد از تمام شدن قصه آریا هم پا میشه میره دنبال بازیشلبخند

بابا مگه خوابت نمیومد...متفکر

آریا:خنده............................ نیشخندزبان

خوب بابایی شما که میدونی تا قصه واسش نخونی ول کن نیست همون اول بخون تا این وروجک مجبور نشه نقش بازی کنه!!!


چند روز قبل خاله حمیده اومد خونمون منو خاله که اجازه نداریم دوتایی باهم حرف بزنیم بدو میای و خاله رو میبری

رفتی خونه سازیهاتو آوردی و گفتی خاله بیا برام خونه درست کن با هم بازی کنیم خاله هم اومد و نیم ساعتی با هم بازی کردین بعد بازی بهت میگم :آریا بازیت تموم شده اسباب بازیهاتو جمع کن

شما هم رفتی پیش خاله و گفتی خاله هر کی با خونه سازیها خونه ساخته باید خودش جمشون کنه...!!!

خاله.... تعجب

مامانی ...خنده

خاله هم  مشغول جمع کردن اسباب بازیها زیر لب (ای ناقلا اگه دیگه باهات بازی کردم...)کلافه

شما هم با یه لحن مهربانانه :خاله جمع کن منم یه کوچولو کمکت میدمهیپنوتیزم

ای خدا چقدر این پسر زبله.....لبخند

 

 

پنج شنبه عروسی (عمو حسین) بود

نیست که دیگه آخرین عمو بود و البته تنها عمویی که شما توی جشن عروسیش شرکت داشتینخندهاز خیلی وقت قبل خودتو آماده کرده بودی برای شب عروسی همش میگفتی میخوام برم عروسی عمو حسین برقصم...

ولی اون شب مات و مبهوت فقط  به اطراف نگاه میکردی یکی دوبار هم با عمه رفتی پیش عروس و داماد و هر چی عمو و عمه اصرار که آریا برقص اخماتو کشیدی تو هم و گفتی نه... قهر

زیاد بهت  خوش نگذشت خمیازه 

بعد یه مدت هم خسته شدی و گفتی بریم خونه...!!!تعجب

اینم از عکسات که کاملا مشخصه خسته شدی

 

موهاشو

 

بخند دیگه....





[موضوع : شیرین زبونیهای آریا]
تاريخ : چهارشنبه 23 مرداد 1392 | 3:30 PM | نویسنده : مامانی

ماه رمضان هم تمام شد توی این ماه یه خورده بهت سخت گذشت چون گردش بیرون از خونه که بعضی از روزها میرفتیم تعطیل بود(به دلیل گرمی هوا و اینکه مامانی روزه بودن) البته بعضی روزها بابا شما رو میبردن دوچرخه سواری

توی این یک ماه با انواع وسایل مختلف توی خونه سرگرم بودی

از جمله این مهره چین که خیلی هم مفید بود

 

 



باهاش رنگها رو یاد گرفتی و اشکال هندسی هم چندتایی رو بلد شدی بعضی وقتها هم یه نخ میدادم دستت تا مهره هاشو نخ کنی کلا کارایی زیادی داره(بستگی به خلاقیت مامان داره)

یا این شکلکهای خندون که باید باهاشون شکل درست کنی ولی چون برای شما یه خورده زوده و نمیتونی یه نخ میدادم دستت تا سرگرم بشی بعضی وقتها هم میذاشتی روی تخته و با مداد نقاشی شون میکردی

 

 


امروز صبح بعد از خوردن صبحانه دوتایی از خونه زدیم بیرون

رفتیم کتابخونه وقتی رسیدیم از مسئول اونجا سوال کردم که آیا کتاب مخصوص بچه ها هم دارین ؟

ما رو راهنمایی کردن که بریم قسمت کودکان و گفتن که برای استفاده از این کتابها باید عضو باشیم قرار شد دفعه بعد مدارک لازم رو ببریم تا شما هم عضو کتابخونه بشین...

یه قسمت مخصوص بچه ها داشت که خیلی قشنگ تزیین شده بود با چندتا میز و صندلی کوچولو که بچه هامیتونستند اونجا بشینن و کتاب بخونن قفسه کتابها هم پایین بود و برای هر گروه سنی یه قفسه جدا گذاشته بودن با کتابهای مخصوص همون گروه

وقتی ما رفتیم کسی نبود قفسه گروه سنی الف(پیش از دبستان)رو پیدا کردیم وچندتا کتاب انتخاب کردیم بعد هم شما نشستین روی صندلی و مشغول ورق زدن کتاب شدین

 

 

مامانی هم نشست روی زمین وقتی که خوب کتاب رو نگاه کردی اومدی کنارم نشستی و گفتی مامان برام بخون منم مشغول خوندن شدم

وقتی هم که خسته شدی برگشتیم خونه

و چون خیلی کتاب دوست داری و کلا کتاب خوراکته هفته ای یکی دوبار رفتن به کتابخونه رو توی برنامه هامون قرار دادیم





[موضوع : خاطرات سال سوم]
تاريخ : سه شنبه 8 مرداد 1392 | 5:09 PM | نویسنده : مامانی

خلاقیت یعنی نگاه متفاوت به پدیده هایی که سایر مردم نیز به آنها می نگرند

خلاقیت توانایی حل مسائلی است که قبلا آنها را یاد نگرفته ایم حمایتهای جانبی باعث میشه کودک چیزهایی را که قبلا یاد گرفته با هم ترکیب کنه و یه چیز جدید درست کنه پس کودک را تشویق کنیم

همه هنر آدمای خلاق به انتخابشونه کسی خلاقه که قدرت انتخاب داشته باشه پس به کودکان حق انتخاب بدید هر چند کوچک(دوست داری امروز کدوم لباستو بپوشی ؟دوست داری امروز بری پارک یا دوچرخه سواری کنی ؟و...)

صمیمی و مهربان باشیم و عشق و احترام خودمون رو بهشون نشون بدیم از راه تماس چشمی, سر تکون دادن, در آغوش گرفتن و بگیم به اونها افتخار می کنیم

مرتب و به جا اونها رو تحسین کنیم و باز خورد درست بهشون بدیم یعنی اگه کار خطایی انجام دادن بهشون بگیم و اگه کار درستی انجام دادن تحسین کنیم

وقتی کودک میخواد کار خلاق انجام بده وقت آموزش ادب و اخلاق نیست

اول از همه کودک را عادت بدیم به خوب دیدن

مشاهده دقیق رو به کودک یاد بدیم از طریق چشم, گوش ,بینی و برای اینکار ابزار مورد نیاز رو در اختیارشون قرار بدیم(عکس گرفتن با ذره بین نگاه کردن)

کودک را وادار به سوال کردن کنیم و خودمون راحت جوابها رو در اختیارش نگذاریم کمک کنیم تا خودش کم کم به جواب برسه

سعی کنیم اشتباه کودک را ندیده بگیریم اگه برای اولین بار سوالی کرد تحسین کنیم که چه سوال جالبی پرسیدی و اجازه بدیم که احساس غرور کنه

تخیلات کودک را زنده کنیم قیچی و کاغذ به کودک بدیم تا خودش تولید کنه و لذت ببره

به کودک آموزش مستقیم ندهیم باید برای او برنامه ریزی کنیم انگیزه های جانبی برایش ایجاد کنیم برای کودک یه عالمه درهای باز نشده بگذاریم اجازه ندهیم که آموزش کودک دچار روزمره گی شود بگذاریم خود کودک انتخاب کنه قرار نیست بچه هر روز با خمیر و رنگ وپازل بازی کنه

باید همیشه وسایل مختلف داشته باشیم  تا به سلیقه خودش با اونها کار جدید درست کنه

کارهای کودک را در معرض دید دیگران قرار دهیم نه توی اطاق خودش

به کودکمان زمان بدیم تا چیزهایی را که برای ما بی ارزش است ولی کودک آنها را نگه داشته از آنها استفاده کند(دانه های تسبیح مهره سنگ)

عجله نکنیم بچه هامون زودتر بزرگ شن و همش بهشون تلقین نکنیم که آقا شده, مرد شده , خانوم شده و...

برای تقویت خلاقیت عنصر شادی و لذت مهمه وقتی بچه ها میتونند خلاق باشند که از کاری که انجام میدن لذت ببرن

ازراههای تقویت خلاقیت:

دست زدن ,بغل کردن, نگاه کردن ,تعریف کردن(خریدن کادو و هدیه آخرین راهه)





[موضوع : مادرانه]
تاريخ : دوشنبه 7 مرداد 1392 | 6:41 PM | نویسنده : مامانی

وقتی یک سال و سه ماهت بود برای اولین بار برات دفتر نقاشی خریدم با دیدن مداد و دفتر خیلی ذوق کردی و مشغول خط خطی شدی هر روز میخواستی که نقاشی بکشی منم مینشستم کنارت تا برام بکشی بعضی وقتها هم توضیح میدادی که این توتوست این ببعی  من هم همیشه بالای نقاشیهات تاریخ میذاشتم و یه مختصر توضیح از چیزی که کشیده بودی

 

آریای یک سال و سه ماهه

ولی چون همیشه موقع نقاشی کردن باید کنارت می نشستم  یه کم کارو برامون سخت کرده بود خیلی وقتها بود که دوست داشتی نقاشی بکشی ومن کار داشتم و نمیتونستم مواظبت باشم تنهایی که نمیتونستی آخه بعضی وقتها مداد و میکردی دهنت و بعضی وقتها هم ترجیح میدادی تا به جای اینکه توی دفترت شاهکارت و خلق کنی روی دیوارهای خونه و کمد و مبل و ... این کار انجام شه

نشستم فکر کردم اینجوری نمیشه تصمیم گرفتم برات تخته مغناطیسی بخرم اینطوری دیگه وسایل خونه از دست شما در امان بود و چون مدادش پلاستیکی بود اگه توی دهن هم میذاشتی مشکلی پیش نمیومد

تخته رو خریدیم و شما مشغول کار با تخته شدی نقاشی میکشیدی پاک میکردی حال میکردی و...

تا اینکه چند روز پیش تصمیم گرفتم که نقاشی با رنگها رو هم تجربه کنی

دیروز که رفتیم بیرون برات رنگ انگشتی خریدم(آبی قرمز و زرد)امروز صبح وقتی رنگها رو بهت دادم پرسیدی مامان این چیه؟؟

گفتم اینا رنگه که شما میتونی با انگشتات نقاشی بکشی ذوق زده شدی ولی قبل از اینکه رنگها رو بدم دستت اول کمی اطلاعات درموردش بهت دادم اینکه باید قبل و بعد از استفاده رنگها دستها شسته شه فقط اجازه داری روی کاغذ و سرامیک از رنگها استفاده کنی

وقتی دستهات رنگیه نباید به وسایل خونه دست بزنی یه دستمال هم گذاشتم دم دستت تا اگه نیازت شد ازش استفاده کنی

شما هم قبول کردی و رفتیم سراغ رنگها

هر سه تا رنگ روبهت دادم و گفتم دوست داری با کدوم رنگ شروع کنی و شما هم زرد رو انتخاب کردی و مشغول شدی


اونقدر سرگرم بودی که یادت رفت میتونی از رنگهای دیگه هم استفاده کنی وقتی یه خورده خط خطی کردی رنگ قرمز رو برات باز کردم  با دیدن رنگش چشات برق زد  رنگ زرد و کنار گذاشتی و با قرمز ادامه دادی

 


یه خورده که نقاشی کشیدی خسته شدی و گفتی مامان بریم دستامو بشور

بعد هم گفتی یه دستمال بده دیوارو پاک کنم...

رفتم برات دستمال بیارم گفتی مامان پاکشون نکنیم بابا هم بیاد ببینه

قبول کردم و منتظر موندیم تا عصر که بابایی هم شاهکار آریا رو ببینه

عصر که بابا اومد خواب بودی وقتی بیدارشدی به بابا گفتی ببین من روی دیوار چی کشیدم بابا هم یه عالمه ذوق و به به پسرم نقاش شده و تشویق..............

منم یه دستمال آوردم و دادم دستت تا رنگها رو از روی دیوار پاک کنی شما هم دست به کار شدی و خیلی با دقت دیوارو تمیز کردی

 

آفرین

بعد هم اومدی پیشم و گفتی مامان ممنونم که بهم رنگ دادی تا با انگشتم نقاشی بکشم

عزیزم اگه میدونستم اینقدر برات لذت بخشه زودتر از اینها برات خریده بودم





[موضوع : خاطرات سال سوم]
تاريخ : چهارشنبه 2 مرداد 1392 | 16:35 | نویسنده : مامانی


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





ادامه مطلب

[موضوع : مناسبتها]
تاريخ : جمعه 28 تير 1392 | 9:00 | نویسنده : مامانی


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : آلبوم عکس آریا جون]
تاريخ : پنجشنبه 20 تير 1392 | 2:45 PM | نویسنده : مامانی

توی دلِ شلمرود / حسنی تق و تُنا ببود

حسنی نگو بلا ببو / تنبل تنبلا ببو

نه فلفلی نه قلقلی نه مرغ زرد قاقلی

هیچ کس باهاش وفیخ نبود / تنا روی سه پایه

هسسته بود تو سایه / باباش میدوف :

حسنی میای بریم حموم ؟ نه نمیام

میخوای سرتو اصرا کنی ؟ نه نمیخوام

تُله اولاغ تدخدا یورتنه میرفت تو قوچییا

اولاغه شرا یورتنه میری؟

دارم میرم بار بیارم / دیرم تُده عدله دارم

اولاغ خوب و نازنین سر در هوا سم بر زمین

 یالت بولندو پر مونه / دمت مثال جاروته 

یه کمی برایم سواری میدی؟ 

نه که نمیدم 

شرا نمیدی؟

باسه من تمیزم پیش همه عزیزم

اما تو چی موی بولند روی سیاه ناخن دراز واه واه واه...

غازه پرید تو استخر ...

تو اردکی یا غازی؟

من غاز خوزبانم

میای بریم به بازی؟

نه جانم ...

شرا نیمیای ؟؟

باسه من صبح تا خروب / کران اب کران جو /

مشغول کار شستشو اما تو چی...

موی بولند روی سیاه ناخن دراز واه واه واه...

در واشدو یه ژوژه / پرید اومد تو قوچه

جیک جیک زنان دردش قنان / اومد پیش حسنی

ژوژه کوشولو / کوشول موشولو / میای باهم بازی کنی ؟

مادرش اومد...

قد قد قدا / برو خونتون تو روخدا / ژوژه ریزه میزه چقد تمیزه

اما تو چی...

موی بولند روی سیاه ناخن دراز واه واه واه...

حسنی با چشم گرمون پا شدو اومد تو میدون

آی فلفلی آی قلقلی میاین با من بازی کنین ؟

نه که نمیایم

شرا نمیاین؟

فلفلی گفت :من و بابام و عموم هفته ای دو بار میریم حموم

اما تو چی..

نگاش کنین...

موی بلند روی سیاه ناخن دراز واه واه واه

حسنی اومد پیش باباش

حسنی میای بریم حموم ؟بله میام

میخوای اسرا کنی؟ بله میخوام

حسنی نگو یه دسته گل تر و تمیز و تپل و مپل

اولاغ و خروس و ژوژه وغاز و ببعی با فلفلی با قلقلی با مرغ زرذ قاقلی حلقه زدن دور حسن

اولاغه میدوف :اگه کاری نداری بریم اولاغ سواری

خروسه میدوف: قوقولی قوقو هرچی میخوای فوری بگو

مرغه میدوف: حسنی برو تو قوچه بازی بکن با ژوژه

غازه میدوف :حسنی بیا با همدیه بریم شنا

توی ده شلمرود حسنی دیگه تنا نبود

******************************************************************

این شعر رو کامل بلدی و فقط بعضی جاهاشو یه کوچولو یادت میره و با کمک مامان و بابا میخونی

آفرین عزیزم...





[موضوع : شعر های کودکانه]
تاريخ : پنجشنبه 20 تير 1392 | 2:35 PM | نویسنده : مامانی

هفدهمین دندون پسرک هم سر زد البته از نوع آسیا

فک پایین سمت راست

مبارک باشه گلکم





[موضوع : مرواریدهای آریا کوچولو]
تاريخ : يکشنبه 16 تير 1392 | 10:24 AM | نویسنده : مامانی

خیلی زود بزرگ شدی زودتر از آنچه فکرش را میکردم...

مرد شده ای مرد کوچک خانه ام...

مرد دو ساله من...

برای چکاپ دو سالگیت بردیمت دکتر همه چی عالی بود

قد کشیده ای...!!!

قدت87 و وزنت هم13 کیلوشده

دکترت برات آزمایش نوشت ...

رفتیم آزمایشگاه موقع خون گرفتن چندبار آمپول رو زدن تو دستت و چون خون نمیومد دوباره و  دوباره ....

طبق معمول همیشه بابایی فداکاری میکنه و باهات میمونه و مامان ترسو میره بیرون ..!!!

تو هم که مثل یه مرد میشینی و فقط نگاه میکنی دریغ از یه جیغ یه آخ...

آفرین به مرد کوچک من....

بعد هم با افتخار این قضیه رو برای همه تعریف میکنی وقتی هم که ازت سوال میکنن آریا گریه هم کرد میگی :نه

هنوز جای زخمش روی دستته و بعضی روزها میای از شجاعتت برام تعریف میکنی و میگی: مامانی رفتیم پیش خانم دکترمداد (شما بخونین امپول)زد تو دستم خون اومد من گریه نکردم...


این روزها با هم جارو میکنیم آشپزی میکنیم حیف که قدت نمیرسه وگرنه ظرف هم میشستیم...!!!


کتاب میخونیم کتاب میخونیم کتاب میخونیم.........

بازی های پسرونه میکنیم مامانی میشه راننده لودر و شما هم راننده کامیون


کیبورد میزنیم........... ببخشید کیبورد میزنی

مامانی اجازه نداره دست به کیبوردتون بزنه

بهم میگی ماله خودمه...دایی حسین برام خریده بگو بابایی برات بخره!!!بعضی وقتها هم که شیطونی میکنم ودستش میزنم اخم میکنی و میزنی پشت دستم...!!!

 

از صبح تا عصر با هم بازی میکنیم بعضی روزها هم با دوچرخه میریم پارک صبحانه هم میبریم و اونجا صبحانه میخوری

عصر که میشه میگی مامان بریم شربت درست کنیم الان بابا میاد

بعد دوتایی میریم آشپزخونه و شما کمک میدی و شکرها رو میریزی روی زمین و آب میریزی توی پارچ نصفشوهم میریزی بیرون پارچ خلاصه با همدیگه شربت درست میکنیم بعد میگی بده مزه کنم خوشمزه شده  میخوری و میگی همشو بده من بخورم برای بابایی نمونه...!!!

بعد هم منتظر بابا میشم که بیاد خونه با هم مسابقه میذاریم که کدوممون اول میپره تو بغل بابایی و همیشه شما برنده میشی  بعد هم با افتخار میگی که بابا هادی بابای منه باباجون بابای شماست

بماند که وقتی هم میریم خونه باباجون اونجا هم باباجون مال شماست

حتی باباجون و مامانجون هم اعتراف میکنن که بابا و مامان شمایند


دلخوشی این روزهات اینه که بابایی خسته از سرکار برگرده بشینه یه گوشه خستگی در کنه شما از سرو کول بابایی بری بالا و برات هم مهم نباشه که اینجا صورت باباست یا شونه بابا فقط دوست داری بری بالا و وایسی روی شونه های بابا و از اون بالا بگی مامانی منو ببین رفتم بالا...

حالا هرچی هم بگم نکن بابایی خسته است کسی گوشش بدهکار نباشه

بابایی هم که هیچی نمیگه انگاری اینطوری خستگیش زودتر در میره....

بعد هم به بابایی میگی بابا میای بریم یه جای خوب...!!!

کجا؟؟؟

بریم حموم...

دوتایی میرین حموم و کلی آواز میخونین و سر وصدا....

البته آواز خوندنتون فقط مال حموم نیست بیرون از حموم هم ادامه داره

بابایی میخونه و شما هم تکرار میکنی حالا دیگه واسه خودت کلی خواننده شدی

به زودی یه پست از شعر هایی که میخونی واست میذارم


و روزهاییکه انتظارش را میکشیدم کم کم دارد میرسد! چراهای کودکانه!

هرچی که میبینی و یه خورده واست جدیده شروع میکنی به پرسیدن

این چیه؟؟چیکار میکنه؟؟ صداش چیه؟؟چی میخوره؟؟(در مورد حیوونا و پرنده ها)

چرا بابایی نمیاد؟؟چرا عمه نمیاد خونمون ؟؟و یه دنیا چرای دیگه که من فعلا یادم نیست...


بعضی وقتها هم میگی مامان دستاتو باز کن بپرم بلغت..!

بعد هم میپری بغلم و دستای کوچولوتو دور گردنم حلقه میزنی و میگی مامان دوستت دارم

ای جانم.....


میگم آریا بابایی کجاست؟

- رفته نیروگاه...

- بابایی نیروگاه چیکار میکنه؟؟

- برق درست میکنه تلیزون روشن شه کولر روشن شه یخچال روشن شه...

و زیادند این شادی های مادرانه ...





[موضوع : خاطرات سال سوم]
تاريخ : يکشنبه 16 تير 1392 | 10:23 AM | نویسنده : مامانی

بابایی: آریا میای بغل من بخوابی

آریا: بله

بعد میری بغل بابا..

بابا: آریا دوست داری برات تخت بخرم؟؟

_ بله

_ اگه دوشب بغل من بخوابی با هم میریم مغازه و یه تخت قشنگ برات میخرم و میذارم اتاقت تا شبها تنهایی بری اتاقت و بخوابی

قند تو دلت آب میشه و میگی بابایی دوباره بگو...

و بابا دوباره ماجرا رو برات تعریف میکنه و کلی هم هندونه زیر بغلت که پسرم مرد شده و میخواد تنها بخوابه...

ولی بعد از یکی دو دقیقه میگی میخوام برم بلغ مامان و میای پیش خودم...

این قضیه ادامه داشت تا اینکه چند شب پیش رفتی و کنار بابا خوابیدی و از اون شب به بعد شدی پسر بابا و هر چی هم بهت میگم بیا کنار من میگی نه میخوام بلغ بابا بخوابم...





[موضوع : شیرین زبونیهای آریا]
تاريخ : سه شنبه 11 تير 1392 | 4:53 PM | نویسنده : مامانی

این پستو باید خیلی وقت پیش برات میذاشتم که نشد

یک هفته قبل از تولدت دو تا از دندونای کوچولوت سر زدن (فک پایین دندونای نیش سمت راست و چپ)

 مبارکه.......





[موضوع : مرواریدهای آریا کوچولو]
تاريخ : جمعه 7 تير 1392 | 11:38 | نویسنده : مامانی


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : برای پسرم]
تاريخ : جمعه 7 تير 1392 | 10:58 | نویسنده : مامانی


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : مناسبتها]
تاريخ : سه شنبه 4 تير 1392 | 10:51 AM | نویسنده : مامانی

بعد از دوهفته برگشتیم توی این مدت اتفاقات خوب وبد داشتیم که واست می نویسم برمیگردیم به دو هفته قبل....

یه روز صبح بعد از اینکه شما خواب رفتین خوشحال اومدم سراغ کامپیوتر تا یه کمی وبگردی کنیم و به دوستامون سر بزنیم ...

ولی هر چی منتظر شدم ویندوز بالا نیومد !!!restart هم فایده ای نداشت زنگ زدم اورژانس ( دایی حسین) کلی سوال پرسید و گفت ویندوز خرابه...

دست به کار شدم ویندوز نصب کنم... ولی بازم نشد...

هیچی دیگه صبر کردیم تا عصر که دایی اومد دایی هم یه خورده باهاش کلنجار رفت و دید نمیشه بردیمش دکتر...

 بعد از کلی آزمایش گفتن که ............................................................... هارد سوخته............................................. ...............................

 منم شوکه ای وای بر من این همه اطلاعات داشتم ................... عکسام..........عکسای اریا....................

خلاصه مامانی ناراحت بابایی هم این در اون در که ریکاوری کنیم یکی گفت نمیشه یکی گفت هزینه ش بالاست و...

ما هم گفتیم فعلا بیخیال هارد رو واست نگه میداریم تا خودت در موردش تصمیم بگیری دیگه اینکه یکشنبه هفته قبل تولدت بود

واسه تولدت کلی برنامه داشتم میخواستم یه تولد توپ واست بگیرم و چون دوست داشتم همه تزیینات تولدت رو خودم انجام بدم از چند ماه قبل دست به کار شدم و یه عالمه طراحی کردم ولی با سوختن هارد همه نقشه هام نقش بر آب شد. فرصتی هم نداشتم که دوباره انجام بدم با کمک خاله حمیده تونستم یه سری ریسه و وسایل تزیینی واسه تولدت درست کنم 

  پستهای بعدی برات عکسهای تولدت رو میذارم فعلا باید یه سر به دوستامون بزنیم توی این مدت که ما نبودیم لطف کردن بهمون سر زدن و جویای حالمون شدن و تولد شما رو هم تبریک گفتن از همشون ممنونم





[موضوع : خاطرات سال دوم]
تاريخ : سه شنبه 14 خرداد 1392 | 7:33 PM | نویسنده : مامانی

تاتی کوچولو دوست منه...

این کتاب هدیه عمه نجمه است هنوز برات نخوندم یه کمی شعرش سخته....

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

دنیای داداشی

این کتاب هم هدیه خاله زینب و حسنا خانومه(دوست مامانی)

*******************************************************************

حسنی...

این کتاب رو هم بعد از مدتها جستجو توی یکی از کتابفروشیهای یزد پیدا کردم(آخه این کتاب بچگی منو بابایی بود و ما خیلی دوست داشتیم که تو هم این کتاب رو داشته باشی البته امیدوارم که مثل مامانی و بابایی  کتابت رو پاره نکنی شاید تو هم در آینده بخوای واسه پسرت بخونی...!!!و مجبور نباشی کلی دنبال بگردی) با چند بار خوندن این کتاب شعرش رو حفظ شدی و خیلی بامزه میخونی به زودی برات پستشو میذارم

اینم بگم که آقای فروشنده بهمون گفت که اکثر مشتریهای این کتاب همسن و سالهای ما(مامانی و بابایی ) هستند که به یاد قدیما میان و این کتاب رو به اسم بچه ها !!!ولی واسه خودشون میخرن!!!!

*****************************************************************

 رنگ و وارنگ/ماشینها

این دوتا کتاب رو هم شیراز خریدیم


 #########################################################

متضادهای بارنی:

این کتاب رو هم از یزد برات خریدم

بارنی رو خیلی دوست داری چند صفحه اش رو برات خوندم و خیلی زود یاد گرفتی





[موضوع : کتابهای آریا]
تاريخ : جمعه 10 خرداد 1392 | 8:47 PM | نویسنده : مامانی

اول از همه ماه خرداد شروع شده ماه پسر گلم...

ماه تولدت ...

از الان تولدت مبارک...

دیگه اینکه بعد از یک هفته گشت و گذار امروز خونه ایم....

هفته ای که گذشت بابایی برای یه ماموریت کاری باید میرفتن یزد ما هم همراهشون شدیم و جمعه صبح حرکت کردیم به سمت یزد.

مامانجون و باباجون هم از قبل یزد بودن و جمعمون جمع بود.

هر روز آب بازی و دوچرخه سواری و بدو بدو توی حیاط عصرها هم میرفتیم بیرون ...

پارک شهر رفتیم وبرای اولین بار قایق سواری کردی

پارک شادی هم رفتیم و سوار ماشین شدی و استخر توپ و...

اینا لحظه های قشنگی بودن که توی این یه هفته داشتیم

البته بعضی روزها هم به خاطر بی دقتی که داشتی یه خورده لحظه های ناخوش داشتیم  اینکه یه روز موقع دوچرخه سواری حواست پرت میشه و با سر تشریف میبرین توی باغچه و سر کوچولوت میخوره به لبه باغچه و متورم میشه و یه خراش کوچولو هم برمیداره

خیلی گریه کردی همش میگفتی" مامانی حواسم نبود افتادم تو باغچه..."

دستاوردهای سفرمون هم  اسباب بازی و کتابه که برای شما خریدیم

راستی بابایی یه انگشتر کوچولو هم برات خریده که خیلی دوستش داری ولی نمیدونم چرا همش از انگشتت در میاری و تا حالا شومصد دفعه گم شده و دوباره پیداش کردیم...

خلاصه اینکه سفر خوبی بود و خوش گذروندیم

دیروز عصر هم برگشتیم خونه...

از امروز هم پروژه بای بای پوشک داریم میخوام تا قبل از تولدت تموم بشه

البته یکی دو ماهی میشه که این پروژه شروع شده (به صورت تئوری)و از امروز عملی شده...

امیدوارم خیلی زود یاد بگیری





[موضوع : مسافرت]
تاريخ : چهارشنبه 8 خرداد 1392 | 11:24 | نویسنده : مامانی

من بلدم ...

این چند تا کتاب هدیه عمه فاطمه است وقتی دید خیلی کتاب دوست داری واست خرید

منم اول کتاب واست نوشتم که هدیه عمه است حالا هر وقت میخوام برات بخونمشون تا نوشته منو میبینی میگی " عمه خریده"

ممنون عمه


کتابهای بنفشه

 *****************************************************************

چه کسی در خانه قایم شده؟؟

دو زبانه است

برات جذابیت داره چون باید شکلی که زیر یه قسمت پنهان شده رو پیدا کنی


انتشارات سایه گستر

 ****************************************************************

آشنایی با حیوانات وحشی

این هم یه کتاب سخت دیگه

حیوونای این کتاب رو هم بلدی به جز یکی دو مورد که اسمشون سخته(مورچه خوار٫نهنگ)


قصر کتاب

***************************************************************************

اسباب بازی ها

این کتاب یه پازله که باید هرعکس رو توی یه صفحه اش جا بدی

برای مهارت دستت خیلی خوب بود و همچنین تطبیق و شناسایی شکلها

خیلی زود یاد گرفتی که پازلها رو کامل کنی


نشر پیام مشرق

***************************************************************************

مجمموعه کنابهای نی نی

این سه تا کتاب هم شعر و قصه خاصی ندارن

این کتابها هم واسه شماست و هم واسه مامانی که اطلاعاتش زیاد شه

مامانی نوشته هاشو میخونه و شما هم تصویرهاشو نگاه میکنی و متناسب با تصویرش برات قصه میگم


قلم سبز

*********************************************************************

بزبزقندی

این کتاب رو هم خیلی سال قبل خوشم اومد و همینجوری خریدم

این روزها که برات قصه میگفتم یه روز این کتاب رو بهت دادم

 

برات خیلی جالب بود که شنگول و منگول رو ببینی وبرات قصه بگم( تا حالا هر چی کتاب داشتی همشون شعر بوده و این اولین کتابیه که قصه است)

 *************************************************************************

صدا صدای مزرعه

این کتاب علاوه بر آشنایی با حیوانات

صداها و غذای حیوونا رو بهت یاد میده مثل یک نقابه باید بگیری جلوی صورتت واز جای چشای اون حیوون نگاه کنی


قلم سبز

********************************************************************************

بازی در باران

این کتاب هم هدیه عمه فاطمه است چون بارون خیلی دوست داری این کتاب هم برات جالبه


 

کتابهای بنفشه

 ****************************************************************

بچه های جینگیلی:

در هر صفحه کتاب یکی از نی نی کوچولوها با یه لباس عروسکی به شکل یکی از میوه ها دراومده که خیلی بامزه اند و در مورد اون میوه هم یه شعر کوچولو نوشته

کتاب شیرینیه


نشر افق





[موضوع : کتابهای آریا]
تاريخ : جمعه 3 خرداد 1392 | 7:16 | نویسنده : مامانی

پسرم بزرگ شدی لالایی هام یادت نره

 چقدر برات قصه بگم دوباره خوابت ببره

 چقدر نوازشت کنم تا تو به باور برسی

 این دوتا دستای منه تو اون روزای بی کسی

 وقتی بابای قصه هات خم شده پیش روی تو

 اگه چروک صورتم میبره آبروی تو

 لالایی هام یادت نره لالایی هام یادت نره

 بذار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره

 بذار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره

 از اون روزا که مشت من با دست تو وا نمی شد

 تو خواب و بیداری تو هیچکسی بابا نمی شد

 اون که تو اوج خستگیش خنده رو لباش بودی

 شب که به خونه میرسید سوار شونه هاش بودی

 لالایی هام یادت نره لالایی هام یادت نره

 بذار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره

بذار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره

 لالالالا گلکم لالایی کن دلبرکم

 خواب پریشون نبینی ای غنچه با نمکم

 لالالالا گلکم لالایی کن پسرکم

 چشماتو گریون نبینم گریه نکن دردونکم

 لالایی هام یادت نره لالایی هام یادت نره

 بذار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره

 بذار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره

 

بابایی روزت مبارک

دوستت داریم...






[موضوع : مناسبتها]
تاريخ : پنجشنبه 2 خرداد 1392 | 11:25 AM | نویسنده : مامانی

*یک وقت هایی فکر میکنم مرد بودن چقدر می تواند غمگین باشد. هیچ کس از دنیای
مردانه ...**نمی گوید.

 

هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمیکند. هیچ انجمنی با پسوند
«... مردان» خاص نمیشود. مرد ها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند. این روزها همه یک
بلند گو دست گرفته اند و از حقوق و دردها و دنیای زنان می گویند. در حالی که
حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مردها است. یکی از همین مردهایی که
دوستمان دارند. وقتی میخواهند حرف خاصی بزنند هول می شوند.

*یکی از همین مرد های همیشه خسته. از همین هایی که از 18 سالگی دویدن را شروع
میکنند. و مدام باید عقب باشند. مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند.
سربازی، کار، در آمد، تحصیل... همه از مرد ها همه توقعی دارند. باید تحصیل
کرده باشند. پولدار، خوشتیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی... و خدا نکند یکی از
اینها نباشند... *

 
**

*ما هم برای خودمان خوشیم! مثلا از مردی که صبح تا شب دارد برای در آمد بیشتر
برای فراهم کردن یک زندگی خوب برای ما که عشقشان باشیم به قولی سگ دو می زند،
توقع داریم که شبش بیاید زیر پنجره مان ویالون بزند و از مردی که زیر پنجره
مان ویالون می زند توقع داریم که عضو ارشد هیات مدیره ی شرکت واردات رادیاتور
باشد. توقع داریم همزمان دوستمان داشته باشند، زندگی مان را تامین کنند، صبور
باشند و دلداریمان بدهند، خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود
سلمانی بروند و غذاهای بد مزه مارا با اشتیاق بخورند و با ما مهمانی هایی که
دوست داریم بیایند و هر کسی را که ما دوست داریم دوست داشته باشند و دوست های
دوران مجردیشان را فراموش کنند و نان استاپ توی جمع قربان صدقه مان بروند و
هیچ زن زیباتری را اصلا نبینند و حتی یک نخ هم سیگار نکشند!*

**

*مرد ها دنیای غمگین صبورانه ای دارند. بیایید قبول کنیم. مرد ها صبرشان از ما
بیشتر است. وقت هایی که داد میزنند وقت هایی هم که توی خیابان دست به یقه می
شوند وقت هایی که چکشان پاس نمیشود وقت هایی که جواب اس ام اس شب به خیر را
نمیدهند وقت هایی که عرق کرده اند وقت هایی که کفششان کثیف است تمام این وقت
ها خسته اند و کمی غمگین. و ما موجودات کوچک شگفت انگیز غرغروی بی طاقت را
دوست دارند. دوستمان دارند و ما همیشه فکر میکنیم که نکند من را برای خودم
نمیخواهد برای زیبایی ام میخواهد، نکند من را برای شب هایش میخواهد؟ نکند من
را برای چال روی لپم میخواهد؟ در حالی که دوستمان دارند؛ ساده و منطقی... مرد
ها همه دنیایشان همین طوری است. ساده و منطقی... درست بر عکس دنیای ما. *

**

*بیایید بس کنیم. بیایید میکرفون ها و تابلو های اعتراضیمان را کنار بگذاریم.
من فکر میکنم مرد ها، واقعا مرد ها، انقدر ها که داریم نشان میدهیم بد نیستند.
مردها احتمالا دلشان زنی میخواهد که کنارش آرامش داشته باشند. فقط همین. کمی
آرامش در ازای همه فشار ها و استرس هایی که برای خوشبخت کردن ما تحمل میکنند.
کمی آرامش در ازای قصر رویایی که ما طلب میکنیم... بر خلاف زندگی پر دغدغه ای
که دارند، تعریف مردها از خوشبختی خیلی ساده است...

کمی بیشتر فکر کنیم.............







[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | 12:02 AM | نویسنده : مامانی

بعد از یک هفته مسافرت امروز خونه ایم

سفر خیلی خوبی بود و به هر سه تا مون خیلی خوش گذشت...

جمعه صبح حرکت کردیم به سمت شیراز بین راه یکی دو جا توقف داشتیم برای صبحانه و نهار شما هم خوشحال میگفتی اومدیم سیزده بدر..!!!! عصر هم رسیدیم شیراز

خونه گرفتیم و شب استراحت کردیم و فردا صبح از خونه زدیم بیرون برای گشت و گذار

برنامه مون هم به این صورت بود که حافظ...پارک...سعدی ...پارک....دروازه قران ...پارک...پارک....پارک...

تمام پارکهای شیراز رو گشتیم

وقتی ازت سوال میکردیم که آریا کجا بریم میگفتی...پارک....سرسره

 رفتیم حافظ

اصلا همکاری نمیکردی نمیذاشتی که ازت عکس بگیرم یا فرار میکردی یا به دوربین نگاه نمیکردی این عکسها رو هم با زحمت تونستم بگیرم

حافظیه

 

حافظیه

 

بعد رفتیم دروازه قران

دروازه قران

دروازه قران

 

بعد هم ارگ کریمخان وسعدی

ارگ کریمخان

 

سعدیه

 

سعدیه

بازم سعدی


هر جا هم که میرفتیم دنبال آب و حوض بودی و میخواستی بری لب حوض و به قول خودت "شلپ و شلوپ " کنی

 

دو روز شیراز بودیم و روز سوم هم رفتیم مرودشت و پاسارگاد یا به قول خودت "تخت جشمید"

تخت جمشید

تخت جمشید

تخت جمشید

خیلی بزرگه نه..!!

نقش رستم

مقبره کوروش

نهارمون رو هم صفا شهر(بام شیراز) خوردیم وای که چقدر سرد بود...

بعد هم رفتیم یزد یک روز هم اونجا بودیم

میدان امیر چقماقو روزچهار شنبه هم برگشتیم

بهت میگم آریا شیراز چی داره؟ میگی: حافظ داره٫سعدی داره٫باغ داره٫پارک داره....

دیروز هم رفتیم خونه مامان زری و امروز هم بعد از یک هفته گشت و گذار توی خونه ایم





[موضوع : مسافرت]
تاريخ : چهارشنبه 11 ارديبهشت 1392 | 11:19 AM | نویسنده : مامانی

امروز روزِ توست، ای مهربان‌ترین فرشته‌ی خدا.
بگو چگونه تو را در قاب دفترم توصیف کنم؟
صبر و مهربانیت را چطور در ابعاد کوچک ذهنم جا دهم؟

آن زمان که خط خطی های بی‌قراری ام را با مهر و محبّتت پاک می‌کردی و با صبر و بردباری کلمه‌ به کلمه ی زندگی را به من دیکته می‌گفتی خوب به خاطرم مانده است.
و من باز فراموش می‌کردم محبت تشدید دارد.

در تمام مراحل زندگی، قدم به قدم، هم پای من آمدی، بار ها بر زمین افتادم و هر بار با مهربانی دستم را گرفتی.
آری، از تو آموختم، حتی در سخت ترین شرایط،
امید را هرگز از یاد نبرم.

یادم نمی‌رود چه شب ها که تا صبح بر بالینِ من، بوسه بر پیشانیِ تب دارم می‌زدی
و چه روزها که با مهر مادرانه ات لقمه‌های عشق را در دهانم می‌گذاشتی
و من باز لجبازتر از همیشه دستت را رد می‌کردم!

وقتی بوسه بر دستان چروکیده ات می‌زنم،
یاد کودکی‌ام می‌افتم که همیشه به خاطر لطافت دستانت به همه فخر می‌فروختم
و حال به خاطر خشکی دستانت با افتخار می‌گویم این دستان مادر من است که تمام زندگی‌اش را به پای من گذاشت؛
من با نوازش همین دست ها بزرگ شدم و امروز با تمام وجودم می‌گویم:
مادرم مدیون تمام مهربانی‌هایت هستم و  کمی کمتر از آنچه تو دوستم داری، دوستت دارم...

***************************************************************8

آسمان را گفتم :
می توانی آیا
بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه
روح مادر گردی ؟
صاحب رفعت دیگر گردی ؟
گفت نی نی هرگز !!!
من برای این کار
کهکشان کم دارم
نوریان کم دارم
مه و خورشید به پهنای زمان کم دارم !

خاک را پرسیدم :
می توانی آیا
دل مادر گردی ؟
آسمانی شوی و خرمن اختر گردی ؟
گفت نی نی هرگز !
من برای این کار
بوستان کم دارم
در دلم گنج نهان کم دارم ...





[موضوع : مناسبتها]
تاريخ : شنبه 7 ارديبهشت 1392 | 11:45 AM | نویسنده : مامانی

یه روز عصر مامان و آریا منتظر که بابایی از سرکار برگرده خونه

مامان:آریا بابا نیومد دیر کرده

آریا:بابا رفته خونشون

مامان:خونه بابایی اینجاست

آریا:( با لحن گرفته) بابا که اتاق نداره

توضیح بیشتر: خونمون دو تا اتاق داره که یکی اتاق شماست و یکی هم اتاق مامانی و بابایی که  شما میگی اتاق مامان)

مامان: حالا چیکار کنیم بابایی اتاق نداره؟؟؟

آریا: ...................در حال فکر کردنه

مامان: اتاق آریا رو بدیم به بابایی...

آریا: نه............اتاق آریا ندیم بابایی

مامان: پس چیکار کنیم؟؟بابا اتاق نداره...

آریا: بریم مغازه برای بابا اتاق بخریم.................

یه عالمه بوس واسه پسرم که اینقدر به فکر باباشه





[موضوع : شیرین زبونیهای آریا]
تاريخ : پنجشنبه 5 ارديبهشت 1392 | 11:17 AM | نویسنده : مامانی

یه خبردندونی:

دو روز قبل دومین دندون نیش آریا کوچولو سر زد(بالا سمت راست)

مبارکت باشه





[موضوع : مرواریدهای آریا کوچولو]
تاريخ : چهارشنبه 4 ارديبهشت 1392 | 9:39 AM | نویسنده : مامانی

چون خیلی کتاب دوست داری و تا حالا هم واست یه عالمه کتاب خریدیم و همچنان خریدن کتاب برای شما ادامه داره دیدم بهتره که اسم کتابهاتو واست بزارم توی وبت که برای همیشه بمونه

اینم بگم که خیلی خیلی خیلی پسر خوبی هستی و اصلا کتابها  رو پاره نمیکنی..آفرین

البته به جز یه مورد...!!!!

اولین کتابی بود  که برات خوندم

کتاب " نی نی لالا"

وقتی هشت ماهه بودی یه روز که کتاب دم دستت بود و مامانی هم بی خبر از همه جا مشغول کارهای خودش بوده حسابی از خجالت کتابه در اومدی وقتی هم که رسیدم دیگه خیلی دیر شده بود تو هم  خوشحال از اینکه بلاخره به هدفت رسیده بودی (هر وقت این کتاب رو واست میخوندم هی چنگ میزدی که بگیریش و من نمیذاشتم) شاید از دوست داشتن زیاد بوده!!!!

به دلیل پاره شدن از این کتاب عکس نداریم ولی شعر کتاب رو برات نوشتم و محفوظه

و این اولین وآخرین کتابی بود که پاره شد وتا الان دیگه هیچ کتابی رو پاره نکردی و خیلی مواظب کتابهات هستی

روزی یکی دو نوبت میری و کتاب میاری که برات بخونم

هر وقت نمایشگاه کتاب باز میشه کلی کتاب واست میخریم و به بهانه های مختلف بهت کتاب میدم


شیوه های تقویت هوش نوزاد:

این مجموعه 9جلدی رو هنوز دنیا نیومده بودی( همراه چند تا کتاب دیگه)  بابایی از اصفهان برات خریدن انگار بابایی میدونسته که قراره پسرش کتابخون بشه من جای شما از بابا تشکر میکنم

بابا ممنونم

از سه ماهگی  این کتابها رو باهات کار کردم


انتشارات بافرزندان

 

کتاب پارچه ای نی نی کوچولو

این کتاب هم برای دوران نوزادی شماست تقریبا سه/چهار ماهه بودی که این کتاب رو دادم دستت چند روز اول که خیلی باهاش سرگرم شدی چون هم رنگی بود و هم نرم وقتی هم که بهش چنگ میزدی صدا میداد


انتشارات بافرزندان


کتاب حیوانات:

این کتاب رو وقتی چهار ماهه بودی همراه یه عالمه کتاب دیگه واست خریدم (کتاب سخت) 

اوایل فقط میخوردیش کم کم با این کتاب ورق زدن رو یاد گرفتی و اسم حیوونا رو هم بلد شدی

الان دیگه خیلی برات تکراریه و یه جورایی برات افت داره این کتاب رو بخونی هر وقت میارم برات یه نگاه سرسری بهش میکنی و میذاریش کنار....


انتشارات پیک ادبیات


نی نی میخواد راه بره

این مجموعه هم کتابهای خیلی خوبی داره

شعرهاشو خیلی دوست داری

شعرهای ساده و قابل فهمی داره

از یازده ماهگی این کتابها رو واست میخونم هر چند وقت یک بار متناسب با کاری که انجام میدادی یکی از کتابها رو بهت میدادم تا چند هفته قبل که اخرین کتابش رو هم خوندی" عروسکم جیش داره"


نشر قلم سبز

 

پرهام لطیف ونازه

این چندتا کتاب رو هم اسفند دو سال قبل که عمه وجیهه دانشگاه بود نمایشگاه کتاب باز شده بود سفارش دادم و عمه برات خرید

چون میتونی پوست حیوونا رو لمس کنی خیلی دوست داری


انتشارات تولد

 

میوه ها وسبزی ها

اینم کتاب جالبیه

خیلی از میوهاشو یاد گرفتی

ولی نمیدونم چرا بعضی ها شو اشتباه میگی

مثلا:

کیوی با اینکه این میوه رو خیلی دوست داری و نباید بخوری ولی هر جا این میوه رو میبینی حمله میکنی سمتش و اصلا هم به حرفهای مامانی توجهی نمیکنی نمیدونم چرا بهش میگی لیمو!!!!

نشر پیام مشرق

 

هنوز خیلی مونده بقیه باشه برای یه پست دیگه....





[موضوع : کتابهای آریا]
تاريخ : سه شنبه 3 ارديبهشت 1392 | 11:45 AM | نویسنده : مامانی

دیروز تولدم بود

شب هم مهمون داشتیم(عمو محمدرضا و عمو حسین)

بابایی هم زحمت کشیدن و کیک و گل و کادو خلاصه بازم شرمندگی

مرسی بابایی

بعد از شام وقتی بهت گفتم آریا میخوام کیک بیارم خوشحال دست میزدی و میگفتی

تلبلده مووبارک

بعد هم با حامد اومدین سراغ کیک و آماده فوت کردن شمعها شدین

تا بابایی یکی از شمعها رو روشن میکرد و میرفت سراغ بعدی شما دو تا شیطون خاموشش میکردین اخرشم نذاشتین که همه شمعها رو روشن کنیم هی بابا روشن کرد  شماها فوت کردین

بعد هم رفتین سراغ تزیینات روی کیک و ناخنک زدن دیرتون میشد که کیک بخورین با هزار زحمت تونستم چندتا عکس ازت بگیرم مهلت نمیدادی همش حمله میکردی سمت کیک

قربونت برم......................

کمتر از دو ماه دیگه تولد خودته و برات یه جشن حسابی میگریم

 

فوووووت ت ت ت ت تت

هنوز مشغول فوت کردنی

 






[موضوع : مناسبتها]
تاريخ : جمعه 30 فروردين 1392 | 6:05 PM | نویسنده : مامانی

اینقده عکسهای قشنگ داری که نمیدونم کدومشو برات بذارم

 

92/1/9

92/1/9

 

23/1/92

ببین چه درخت قشنگی

خیلی بزرگه.....

رفتی زیر درخت و یه نگاه بالا میکنی و بهم میگی: مامانی یه دونگش بالای درخته

میگم : چی بالای درخته؟؟؟

میگی :دونگش

متوجه نمیشم دوباره می پرسم

دونگش..................

بعد هم میگی مامان دونگش پرید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تازه متوجه میشم که منظورت گنجشک بوده..!!!!!!!!!!

اینجا هم رفتی بالای درخت....

 

آریا کجایی..؟؟؟؟؟

 

نیستی.....

 

کلاه باباجون رو پوشیدی؟؟؟

 

 

92/1/29






[موضوع : آلبوم عکس آریا جون]
تاريخ : چهارشنبه 28 فروردين 1392 | 11:36 | نویسنده : مامانی

روز به روز بزرگترمیشی و من و بابایی خوشحال از داشتنت

هر روز یه کار جدید یاد میگیری اونقدر توانایی ومهارت پیدا کردی که نمیدونم کدومشون رو بنویسم

حرف زدنت که محشره هر روز کلمات جدید یاد میگیری

جمله میسازی توپ پ پ پ پ...............

آخ که چقدر شیرین حرف میزنی

اینجوری:

مامان اموز اتاب نخوندیم(امروز کتاب نخوندیم)

مامان صوبانه(صبحانه) میخوام

بابا شبت (شربت) میخوری؟؟؟

مامان اموز کیک نپزیدی...(امروز کیک نپختی)

مامان بیا کمک کن(وقتی نمیتونی کاری رو به تنهایی انجام بدی)

وقتی هم مامان داره کارهای خونه رو انجام میده میای و میگی: " کمک مامان کنم"

وقتی هم که مشغول بازی هستی و میخوری زمین بهت میگم چی شد؟

میگی:"موباظب نبودم اوتادم"

حیف که نمیتونم تمام حرفهاتو بنویسم

هر چیز جدیدی هم که میبینی میگی:

مامان این تیه (چیه)؟؟

 

دو چرخه سواری رو یاد گرفتی و خودت رکاب میزنی

بعضی روزها هم سوار دوچرخه ات میشی و میگی مامان میرم پارک از پله ها میرم بالا سُر میخورم میام پایین...

 

نتهای موسیقی رو هم یاد گرفتی و میگی"دو...لِ...می...پا...سو...لا...سی..." افرین عزیزکم

 

هنوز هم عاشق کتاب خوندنی اگه هیچی نگم همه کتابهاتو میاری که واست بخونم

بیش از 40جلد کتاب داری که همشون رو هم بلدی وقتی برات میخونم هر جا مکث میکنم خودت میخونی

خیلی وقتها هم که مشغول بازی هستی بعضی شعرها رو با خودت زمزمه میکنی(البته کامل نه هر چی که بلد بودی )

تا یه کلمه میگم که توی کتابت بوده فوری شعرش رو میخونی!!!!

موقع خوابت که میشه میگم اریا برو لالا کن یاد کتابت می افتی ومیگی:

شب شده وقت خوابه لالا کنم من....

هر چیزی هم که توی خونه گم میشه و سراغش رو از شما میگیرم میگی: "نیست٫ اجی مجی کردم رفت!!!!"


روزی صد بار میای کنارم و میگی: " مامان چیقار میقونی؟ (چیکار میکنی)


22 ماهگیت مبارک

خیلی دوست دارم





[موضوع : خاطرات سال دوم]
تاريخ : چهارشنبه 21 فروردين 1392 | 10:50 AM | نویسنده : مامانی

این شعرها رو خیلی وقته که بلدی (دو ماهی میشه)

ولی پستش رو امروز برات گذاشتم

توپولو

تو پولویم توپولو

صورتم مثل اولو

قد و بالام اوتاهه

چشم و ابروم تیاهه

مامان اوبی دالم

میشینه توی اونه

میبافه دونه دونه

لباس بتدونه

 

بزی

بزی نشست ایبونش

نامه نوشت مامانش

کوچیک بودم بوزوگ شدم

اندازه یه بز شدم

یه روز رفتم به دنگل

به جنگ خرس لمبل

با شاخهای بولندم

پوستشو از جا تندم

مامان اوب و نانین

به من بگو تداپی(صدآفرین)

 

گل

گل همه رنگش اوبه

بچه زرنگش اوبه

توی کتاب نبشته

تنبلی کار دشته

تنبل همیشه خوابه

جاش توی رتتابه

پاتو پاتوبیدا تو

از رختخواب جدا شو

بشور دست و رویت

شانه بزن به مویت

همیشه شاد و خندان

برو به اودتان(کودکستان)





[موضوع : شعر های کودکانه]
تاريخ : يکشنبه 18 فروردين 1392 | 12:21 AM | نویسنده : مامانی

 

دیروز با بابایی رفتیم یه جای جدید!!!!

اگه گفتی کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 رفتیم یه سالن آرایش تا موهاتو کوتاه کنیم. چند وقته که موهات بلند شده و فرم خوبی نداره بابایی هم همش میگه باید بریم موهاشو کوتاه کنیم .

تا اینکه بالاخره دیروز سه تایی رفتیم البته من توی ماشین موندم و تو وبابایی رفتین.

 نشستی روی صندلی و یه کاور تنت کردن که موها روی لباست نریزه ولی از بس شیطونی کردی و وول خوردی موها رو ریختی روی لباست... آخه میخواستی بالا رو نگاه کنی و ببینی که چطوری موهاتو کوتاه میکنن...

بابایی هم همش باید یه جوری سرگرمت میکرده که زیاد تکون نخوری تا بتونن موهاتو کوتاه کنن آخر کار هم خسته شدی و یه خورده واسه بابایی ناز اوردی وقتی اومدی تو ماشین کل لباست مو بود. حالا شدی یه پسر ناز و خوش تیپ

اینم چندتا عکس از آریا

چه ناز شدی

 

قربون خنده هات برم

 

 

 

 

 





[موضوع : خاطرات سال اول]
تاريخ : شنبه 17 فروردين 1392 | 5:30 PM | نویسنده : مامانی

بعضی وقتها توی خونه بابایی باهات انگلیسی صحبت میکنه!!

میگه آریا can you speaking English?

اوایل متعجبانه بابایی رو نگاه میکردی و من بهت میگفتم بگوyes

دوباره بابایی میگه

Hello

بازم هیچ حرفی برای گفتن نداشتی و من کمکت میکردم و میگفتم شما هم بگو

hello

وبابا ادامه میده:how are you?

میگم بگو:

thank you

چند روزی به همین صورت گذشت تا کلمه hello رو یاد گرفتی و هر چی بابا بهت میگفت در جواب میگفتی hello

تا اینکه امروز اومدی پیشم و گفتی :

مامان:hello

منم گفتم hello

بعد گفتی هبی یو

خندم گرفت و گفتم thank you

بعد هم گفتی تس(yes)

خندیدی و گفتی بابا(یادت اومد که همیشه بابا اینطوری باهات صحبت میکرد)

گفتم اریا میخوای با بابا صحبت کنی

با خنده گفتی بله

منم زنگ زدم بابا و گوشی رو دادم بهت

تا بابا گفت سلام

گفتی hello

بعد هم هبی یو

وخوشحال از اینکه چند تا کلمه جدید یاد گرفتی

گوشی رو دادی به من و رفتی ادامه بازیت و همش با خودت بلند بلند داد میزدی

hello  hello...............................





[موضوع : خاطرات سال دوم]
تاريخ : شنبه 17 فروردين 1392 | 11:34 AM | نویسنده : مامانی

یه پست فوری:

وقتی که ما مشغول عید دیدنی و لذت بردن از تعطیلاتمون بودیم شماهم مشغول دندون در اوردن بودی

و چون مامانی سرش شلوغ بود امروز برات نوشتم

اولین دندون نیش بالا سمت چپ

مبارکه





[موضوع : مرواریدهای آریا کوچولو]
تاريخ : سه شنبه 6 فروردين 1392 | 11:57 AM | نویسنده : مامانی

سال تحویل  خونه مامانجون بودیم تا چشمت افتاد به سفره هفت سین رفتی سراغش و شروع کردی به مزه کردن !!

سنجد٫سیب ٫سمنو اگه جلوت رو نگرفته بودم سیر و سرکه رو هم می چشیدی ...

شیکمو....

شب هم امید کوچولو و ارشیا اومدن و تا دیروقت بازی میکردی

این هم از عکسهات با سفره هفت سین

بهت میگم آریا بخند...

میگی "هه هه هه" اینجوری



میگم لبخند بزن

قربون خنده هات

 

روز بعد هم خونه مامان زری بودیم

چند وقت بود که میخواستم به مناسبت اینکه بزرگ شدی و دیگه می می نمیخوری واست جشن بگیرم ولی نشد تا اینکه تصمیم گرفتیم روز عید جشنت رو بگیریم  

کیک خریدیم و جشن اتمام شیرت رو خونه مامان زری و با حضور مامانجون وباباجون عموها و عمه ها و خاله و دایی گرفتیم...

چقدر ذوق داشتی وقتی که کیک رو دیدی

 فکر میکردی که تولده دست میزدی و خوشحال بودی

عزیزکم

بعد هم ناخنک زدی به کیک ببین

 

شیکموووووووووووووووو

بوس بوس


یه روز عصر هم که هوا خیلی خوب بود رفتیم پارک


سرسره خیلی دوست داری و میگی"توتوره"





[موضوع : مناسبتها]
تاريخ : چهارشنبه 30 اسفند 1391 | 14:36 | نویسنده : مامانی

 

درگیرتوام در این بهار

و از باران تو معطر می شوم

تو مثل نوبرانه این فصل می مانی

شیرین و به یاد ماندنی!

با تو دلم بهانه می خواهد

دوست داشتنت با بهار همدست شده است

همه ی لحظه ها را فرا گرفته است

ای طنین جاری

می دانی،

عشق تو به تعداد نفس هایم است

من ترا هر روز در دم وبازدم نفس می کشم

با لحنی که خدا بشنود

نام تو را زمزمه می کنم

و هربار که تو را صدا می زنم،

بهار در دهانم هزار تکه می شود

کسی

نمی داند خورشید
از حوالی قلب تو طلوع می کند

اکنون هر روز معجزه می شود

که هوا هنوز ذوق تو را دارد

تقویم دل من

مثل هیچ تقویمی نیست

هر گاه که تو لبخند میزنی

می گویند بهار است....

بخند گلم...........نبض بهار در دستان توست

بهارت سبز و سرشار از عشق......................





[موضوع : مناسبتها]
تاريخ : سه شنبه 29 اسفند 1391 | 10:19 PM | نویسنده : مامانی

یکی از عروسکهای مورد علاقه ات خرگوش کوچولوست.

قبل از دنیا اومدن تو عمه وجیهه اینو واسه من خریده بود. بابایی که اصلا دوستش نداره و میگه خیلی زشته . ولی تو عاشقشی منو بابایی بهش میگیم آقا خرگوشه  تو چون برات سخته خیلی خلاصه بهش میگی " آ " هر کار میخوای انجام بدی با کمک این خرگوشه است.                                                صبح که از خواب پا میشی اول سراغ خرگوشتو میگیری واسش آشپزی میکنی و کلی غذا دهنش میکنی بعد دوتایی سوار دوچرخه میشین و مثلا میبریش دد روی پاهات خوابش میکنی و...                               اینم عکست با آقاخرگوشه

 

arya





[موضوع : خاطرات سال دوم]
تاريخ : سه شنبه 29 اسفند 1391 | 10:18 PM | نویسنده : مامانی

دیشب عمه نجمه و نی نی شون(سهیل کوچولو)مهمونمون بودن.

وقتی عمه اومد بدو بدو رفتی سمت عمه و خوشحال از اومدنشون بعدش هم اسباب بازیهای بچگیتو آوردی تا با تکون دادنشون سهیل رو آروم کنی.

niniweblog.com

میخواستی بغلش کنی یوسش کنی یا دستشو بگیری وتاتی تاتی کنی .

niniweblog.com

 

 سهیل که خواب رفت مامانی تشک نوزادی شما رو آورد که سهیل بخوابه اولش هیچی نگفتی ولی همین که سهیل از خواب بیدار شد و عمه بغلش کرد رفتی خوابیدی  جای سهیل هر چی هم منو بابایی بهت گفتیم پا شو نی نی بخوابه گوش نکردی.

niniweblog.com

وقتی هم که عمه خواست سهیل رو روی پاش خواب کنه رفتی روی پای عمه خوابیدی ...

ای ناقلا تو که نی نی رو دوست داشتی...!

تازه یه بارهم که ما حواسمون نبود رفتی سراغ نی نی و اگه عمه نرسیده بود خدا میدونه چیکارها که نمی کردی.سهیل رو دوست داری ولی دوست داشتنت یه خورده خطرناکه....

امروز صبح هم که از خواب پا شدی تا چشمت افتاد به لباس سهیل که دیشب اینجا جا مونده یود خوشحال شدی .لباس نی نی رو برداشتی و دور خونه راه میری و میگی "نی نی نی" قربون پسرم

 





[موضوع : خاطرات سال دوم]
تاريخ : سه شنبه 29 اسفند 1391 | 10:17 PM | نویسنده : مامانی

روزجمعه رفتیم خونه خاله ٬مامان جون و بابا جون هم اونجا بودن

برای نهار رفتیم بیرون یه جای قشنگ .

یکی از دوستای خاله هم همراهمون بودن یه نی نی کوچولو داشتن  "امیر علی" که شما همش اسباب بازیهاشو برمیداشتی چند بار هم میخواستی بغلش کنی.

کنار مون یه جوی آب بود تو هم که قربونت برم عاشق آب و آب بازی هی رفتی تو آب و هرچی لباس برات برداشته بودم همه رو خیس کردی.تا عصر اونجا بودیم کلی واسه خودت شیطونی کردی

شب هم برگشتیم خونه.

        

عزیزم

 

                    niniweblog.com

دیروز عصر هم بابایی برای کارهای دانشگاهش باید میرفت بافق منو تو هم همراه بابایی رفتیم  یزد خونه مامان بزرگ .

شب رسیدم خونه مامان بزرگ

تو هم تا چشمت به حوض آب افتاد گفتی"با" " با"

یعنی میخوای بری سر حوض و آب بازی.بابایی هم تو رو گذاشت لب حوض ومشغول آب بازی شدی.

امروز صبح هم که از خواب پا شدی دوباره مستقیم سمت حوض.

بابایی شما رو گذاشتن توی حوض تو هم ذوق و خوشحال تا تونستی خودت رو خیس کردی...

عصر هم برگشتیم خونه.

 

قربونت برم

                                         niniweblog.com 

راستی امروز هم تولد بابایی بود که از همین جا به بابایی تبریک میگیم

       بابایی تولدت مبارک

     niniweblog.com 





[موضوع : خاطرات سال دوم]
تاريخ : سه شنبه 29 اسفند 1391 | 10:13 PM | نویسنده : مامانی

  محصل

       تولد تولد تولدت مبارک محصل

       محصلناز پسرم نیم ساله شد

حالا دیگه پسر آروم وساکتی شدی خیلی هم با مزه وخوردنی  اونقدر  خوردنی که بعضی وقتها من وبابایی وسوسه میشیم بخوریمممممت.

اگه یه روز صبح از خواب پاشدی  ودیدی که نیستی بدون من وبابایی طاقت نیاوردیم ونصف شب یواشکی خوردیمت.

قربونت برم که اینقدر خوردنی شدی...

توی این شش ماه خیلی چیزها یاد گرفتی وخیلی کارها انجام میدی

چندتا حرف جدید یاد گرفتی"دد اد گگ "

یاد گرفتی تنهایی بشینی وذوق ذوق بزنی موقعی که عصبانی میشی جیغ میزنی و...

مامانی فدات بشه که اینقدر زود بزرگ شدی

 مامانی فدات شه وقتی سرمونو میذاریم رو پاهات از ذوقت چنگ میزنی و موهای منو بابایی رو میکشی

بابایی که هیچی نمیگه ولی من جیغ میکشم والتماست می کنم که موهامو ول کنی

تو هم انگار نه انگار 

آخرشم مجبور میشم با زحمت مشتتتو بازکنم وخودمو خلاص کنم.

مامانی قربونت بره وقتی که کاسه و قاشق غذاتو میبینی از دور بال بال میزنی ووقتی میخوام غذاتو دهنت کنم هی سرتو میاری جلو وبعضی وقتها قاشق می خوره به دهنت و همش میریزه

مامانی فدات شه وقتی میبرمت آشپزخونه اونقدر به جاقاشقی نگاه می کنی وذوق ذوق میزنی تا کفگیر وبهت بدم وتوهم بخوای به زور همشو بکنی دهنت

مامانی فدات وقتی یه تیکه سیب  یانون میدیم دستت نمیتونی بخوری و حرصت در میاد وقتی هم میخوایم ازت بگیریمش عصبانی میشیElectric و جیغ میکشی.

مامانی فدات وقتی عصرها بابایی از سرکار میاد خونه هی بهت سلام میکنه ومیگه "آقا آریا پسر بابا"تو هم اصلا به بابایی توجه نمیکنی و سرت به کار خودته فقط میخندی

فدات بشم وقتی میشینی رو پاهام و واست دست میزنم دستای مامانی رو محکم میگیری وشروع می کنی آواز خوندن

قربون پسرم که وقتی پاهامو دراز می کنم میخوای بری و پامو بگیری اگه دیر بجنبم انگشتمو میکنی تو دهنت.c028.gif

فدات شم وقتیکه از صبح تا عصرواسه مامانی هی نق میزنی و بی تابی میکنی ولی عصر که بابایی میاد خونه یهویی عوض میشی و دیگه از اون پسر نق نقو خبری نیست با بابایی میگی ومیخندی وحرص منو درمیاری.3_8_14.gif

 قربونت برم که تند تند اسباب بازیهات واست تکراری میشن

قربون پسرم وقتیکه بابایی صورتشو اصلاح میکنه عاشق صدای ریش تراشی وکل حواست میره پیش بابات.

دوووووووووست داریممممممممممممممممممممممممممم

                                     Orkut Scraps - Happy Birthday





[موضوع : مناسبتها]
تاريخ : سه شنبه 29 اسفند 1391 | 10:13 PM | نویسنده : مامانی

  آغاز سال نومیلادی  رابه همه نی نی های دنيا بويژه مسيحيان عزيز تبریک میگم 

 

                     كريسمس مبارک

                                            HAPPY NEW YEAR 

                                 

 

 

 

    





[موضوع : مناسبتها]
تاريخ : سه شنبه 29 اسفند 1391 | 10:11 PM | نویسنده : مامانی

کوچولوی مامان چند روزه که دیگه حریره برنج واسش تکراری شده ونمیخوره

بابایی هم واسش سرلاک(گندم و شیر) خریده.خیلی دوست داره Emoticon

امروز هم براش پوره هویج وسیب زمینی پختم که دوست داشت وخورد. Emoticon

 





[موضوع : خاطرات سال اول]
تاريخ : سه شنبه 29 اسفند 1391 | 10:11 PM | نویسنده : مامانی

دیشب یه غذای جدید به غذاهای پسرم اضافه شد.

 "سوپ ماهیچه" که شامل آب ماهیچه و یه کمی هم برنجه

niniweblog.com

دیشب که خوب خورد وخیلی هم دوست داشت.

niniweblog.com

دیروزبابایی رفته بود خرید یه بسته بیسکوییت واسه آریا خرید

نصف بیسکوییت بهش دادیم شروع کرد به خوردن که یهو افتاد تو گلوش  کلی زدیم پشتش تا تیکه های بیسکوییت و پس داد.

نازی چقد گریه کرد...





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 29 اسفند 1391 | 10:05 PM | نویسنده : مامانی

فصلی ورق خورد.....

 

اینهم از زمستان.....

 

زمین بدور خورشید می چرخد،

 

من به مهر بدور تو می گردم.

 

من با دست های تو شادترین فصل سرما را می سازم

 

و با دستمالی سبز،

 

چشم های خیس پنجره را پاک می کنم

 

آواز می خوانم - از تو می گویم ، مهربانم

 

برای گنجشک هایی که هی بهانه می گیرند

 

بهترینم٫ قشنگم...

 

تو که باشی ، هیچ زمستانی حریف بهار خانه نخواهد بود

کافیست لبخند بزنی

 

تا آب شوند تمام یخ ها

 

دنیا مست کند - عاشق شود

 

هوا باز هم پر شود از بوی سیب وسلامی تازه

 

من کیف کنم...

.

.

.

واینک بهار میرسد

فصل تو

فصل شکفتنت٫ فصل روییدنت

فصلی که با آمدنت آن را هزار بار زیباتر کردی

پسرک بهاری من.......................................................................................................

 

تا همیشه ی هنوز...

دوستت دارم.................................





[موضوع : مناسبتها]
تاريخ : سه شنبه 29 اسفند 1391 | 10:03 PM | نویسنده : مامانی


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : مناسبتها]
تاريخ : دوشنبه 28 اسفند 1391 | 4:06 PM | نویسنده : مامانی

بعد از مدتها کار طراحی تقویمت تموم شد.....

امروز صبح هم دوتایی با هم رفتیم بیرون و چاپش کردیم ( البته دوسری چاپ شد چون خاله حمیده هم وقتی دید گفت منم میخوام ما هم گفتیم به چشم ...)

اگه زیاد خوب نشده معذرت

آخه برای اولین بار بود که تقویم درست میکردم

سال آینده بهترش رو واست درست میکنم عزیزم.....................

 

عزیزکم..............

 

گل پسرم

 





[موضوع : آلبوم عکس آریا جون]
تاريخ : يکشنبه 20 اسفند 1391 | 10:40 AM | نویسنده : مامانی

یکشنبه 13/12/91 ساعت 9:30

 مامانی برای انجام یک کار کوچیک میره بیرون توی تراس

بعد از دو سه دقیقه که بر میگرده با یک در قفل مواجه میشه...!!!!!!!!!!!!!!!!

شما از داخل قفل رو زده بودی به در....

بهت گفتم آریا قفل رو باز کن مامان بیاد تو خونه

کمی قفل رو جابجا کردی و با یه لحن گرفته گفتی نیتونم

آریا مامان قفل رو باز کن

 نیتونم ..................................

بعد هم رفتی و مشغول بازی با دوچرخه شدی

حالا من موندم پشت در واینکه چطوری در رو باز کنم

هر چی هم صدات کردنم نیومدی هر چند اومدنت هم فایده نداشت چون نمیتونستی در رو باز کنی

مونده بودم که چیکار کنم....

خوشبختانه همسایه طبقه پایین خونه بود و به دادمون رسید

اومدن بالا و در رو برام باز کردن

نتیجه اخلاقی: هیچوقت کلید و قفل رو دم دست شیطون بلایی مثل شما نذارم

دو ساعت بعد:

موقع بالا اومدن از پله ها لیز خوردی و محکم خوردی زمین لبت هم خورد به پله  تا بلندت کردم دهنت پر خون بود ترسیدم و بدو رسوندمت بالا وفکر کردم دندونت شکسته خوشبختانه چیزی نشده بود و فقط کمی لبت زخم شد  یخ گذاشتم روش ولی فایده نداشت و لبت ورم کرد

خیلی گریه کردی قربونت برم

تا عصر که بابا اومد هنوز ورم داشتی هر وقت که لبت رو میبینم کلی غصه میخورم که ای کاش بیشتر مواظبت بودم...عزیزم





[موضوع : آخ آخ]
تاريخ : شنبه 19 اسفند 1391 | 22:38 | نویسنده : مامانی

امروزرفتیم خونه مامانجون تا بتونم بیشتر سرگرمت کنم تو هم پسر خوبی بودی و اصلا سراغ می می نیومدی فقط موقع خواب ظهرت که شد بهانه گیریهات شروع شد و اینکه اب میخوام مامانجون کجاست بریم حیاط و خلاصه کلی بهانه دیگه که زیاد طول نکشید چون خیلی خسته بودی و زود خواب رفتی

بعد از خوابت هم دوباره سرگرم بازی شدی

نیم ساعت قبل هم مثل یک اقا پسر خوب روی پای بابا خوابیدی و الان هم توی خواب ناز هستی

آفرین به گل پسرم...

شب بخیر عزیزم......................





[موضوع : خاطرات سال دوم]
تاريخ : جمعه 18 اسفند 1391 | 22:33 | نویسنده : مامانی

دیروز بردیمت دکتر و چکاپ شدی  ٫ دکتر بهمون گفت که  میتونم دیگه شیرت رو قطع کنم.

از یک هفته قبل هم بابایی شما رو اماده میکرد برای امروز

بهت میگفت آریا دیگه مرد شده بزرگ شده می می نمیخواد...

آرش و ارشیا می می میخورن...

ببین امید بزرگ شده می می نمیخوره...

آریا هم بزرگ شده....

میومدی و به من میگفتی :مامان آریا بوزوگ شده مرد شده....

ولی وقتی بهت میگفتم می می نمیخوای اخم میکردی و بضی وقتها هم گریه...

امروز یه روز عالی بود.................................

از صبح که از خواب پا شدی دیگه بهت می می ندادم!!!!!!!!!!!

یکی دو دفعه سراغش رو گرفتی ولی خیلی زود سرگرم شدی و یادت رفت

موقع خوابت هم روی پای بابا خوابیدی و خیلی راحت خواب رفتی

بعد هم که بیدار شدی همراه بابا رفتین بیرون و کلی خوش گذروندی

ما رو باش چه فکرهایی میکردیم بابایی رو فرستادم داروخونه تا قطره تلخک بگیره که اگه خیلی بیقراری کردی ازش استفاده کنم٫ چندتا اسباب بازی هم برات خریدم تا وقتی بهونه گیری میکنی بتونم سرگرمت کنم.ولی هیچ کدوم نیازمون نشد.

تا همین الان خیلی همکاری خوبی داشتی ولی از یک ساعت قبل که موقع خوابت شده بود بهانه گیریهات شروع شد هر کاری کردیم حاضر نشدی روی پا بخوابی

اومدی توی بغلم و بهانه گرفتی ازت که پرسیدم چی میخوای گفتی آب هرچند میدونستم بهانه شیر رو داری به روی خودم نیاوردم و بهت آب دادم یه کم خوردی و دوباره گریه و نق...

نمیدونم چی شده ... ولی فکر کنم خودت هم متوجه شدی که چه خبره چون حتی حاضر نیستی اسمشو به زبون بیاری و بگی "می می " فقط هی بهانه میگیری

آخرسر هم به زور خوابیدی روی پاهام و بعد از اینکه چند بار قصه بز بز قندی رو برات تعریف کردم خواب رفتی...

امروز که به خوبی گذشت امیدوارم فردا هم روز خوبی رو با هم داشته باشیم

شب بخیر عزیزم ....

خوابهای خوش ببینی...

یه عالمه بوس برای پسرم که حالا دیگه واسه خودش مرد شده...





[موضوع : خاطرات سال دوم]
تاريخ : سه شنبه 15 اسفند 1391 | 10:30 AM | نویسنده : مامانی

 سه سنبه هفته قبل رفتیم یزد

یکی دو روز قبل از رفتن همش بهت میگفتم میخوایم بریم یزد خونه بی بی ( مادر بزرگ مامانی و بابایی که  بی بی صداشون میکنیم) حوض دارن ماهی دارن

تو هم خودتو آماده کرده بودی برای یک آب بازی حسابی...................

شب رسیدیم. طبق معمول همیشه ساکت و آروم نشستی  ولی کم کم آشنا شدی وشروع کردی به شیرین زبونی و خنده ٫بدو بدو وخواهش از بابایی که بریم حوض...

چون تاریک بود و هوا هم کمی سرد بود بابایی بهت قول داد که فردا وقتی خورشید در اومد بریم بیرون تا با ماهیها بازی کنی

فردای اون روز صبح خیلی زود از خواب پا شدی و آماده برای آب بازی

اینم از مکالمه پدر و پسر:

آریا: بابا اوشید(خورشید) در اومد ماهی بیدار بلیم حوض

چون صبح زود بود و هوا هم سرد:

بابا: نه هنوز که خورشید نیومده ماهیها خوابن...

خلاصه یکی دو ساعتی به همین شیوه مشغول شدی تا هوا گرمتر شه بعد هم خوشحال رفتی توی حیاط و کلی بازی کردی توپت رو هم با خودمون برده بودیم توی حیاط با بابایی فوتبال بازی میکردی...

بعد هم همراه دختر خاله مامانی(مریم خانم) یا به گفته خودت آله ماری( خاله ماری) رفتیم بیرون برای گردش و خرید

البته همه خریدهای ما خلاصه شد برای شما از لباس و کفش گرفته تا کتاب و اسباب بازی

روز بعد هم مامانجون و باباجون همراه خاله حمیده و دایی ولی  به جمع ما پیوستن.

با هم رفتیم بیرون هر چند  بیشتر دوست داشتی خونه بمونی و بری لب حوض  چون هوا سرد بود اجازه آب بازی نداشتی تا اینکه یه روز ظهر که هوا گرم بود رفتی لب حوض و تا تونستی آب بازی کردی و خودتو خیس کردی آخر سر هم با زحمت و کلی گریه تونستم از حوض جدات کنم...

اگه منو بابایی چیزی نمی گفتیم تمام شب رو هم بیرون میموندی

ساعت 8 شب:

بابا اوشید اومده ماهی بیدار بریم حوض...

نمیدونم اونوقت شب خورشید رو چطوری دیدی.........................................

راستی بابایی توی باغچه بی بی واسه آریا یه درخت گل کاشت .............

این چند روز خیلی بهمون خوش گذشت و شنبه عصر هم برگشتیم خونه

از دیروز همش سوار دوچرخه میشی و میخوای بری یزد خونه بی بی...

...

.

.اینم گل پسرم

عزیزکم............

 







[موضوع : مسافرت]
تاريخ : شنبه 5 اسفند 1391 | 10:20 AM | نویسنده : مامانی

هفته ای که گذشت خیلی سرم شلوغ بود و نتونستم بیام به وبت سر بزنم...

شما هم توی این یک هفته بیکارننشستی و مشغول دندون در آوردن بودی...

دوازدهمین دندونت هم به خوبی وخوشی سر زد

(چهارمین دندون آسیا فک پایین سمت چپ)

مبارکت باشه...





[موضوع : مرواریدهای آریا کوچولو]
تاريخ : پنجشنبه 26 بهمن 1391 | 9:38 | نویسنده : مامانی

چه زود گذشت این 20 ماه ...

حالا گیلاس کوچولوی ما واسه خودش مرد شده...

این روزها مشغول جمله سازی هستی .هنوز نمیتونی  جمله ها رو بگی ولی بیشتر کلمات یک جمله رو با مکث میگی

مثلا: میگی:

عصر... بابا...اونه...مامامو(مامانجون)...  دایی... بازی...

ترجمه: عصر که بابا اومد بریم خونه مامانجون با دایی بازی کنیم

البته چند تا جمله کوتاه بلدی:

مامان بیا

مامان بیگی (بگیر)

مامان بده

مامان بولو(برو)

یه جمله بامزه دیگه هم بلدی...

بعضی وفتها که حوصله نداری واخمات تو همه بابایی هم شیطونیش میاد و هی سر به سرت میذاره و قلقلکت میده اخم میکنی و به بابا میگی: " بابا نقن" روی  حرف ق تشدید داره...(بابا نکن)

وقتی هم که باهات همبازی میشیم باید همونطور که میگی بازی کنیم در غیر اینصورت واسمون قیافه میگیری و میگی " اِتابا" اشتباه...

کارت به جایی رسیده که از منو بابایی اشتباه میگیری...ناقلا....

 

هفته قبل هم تولد حامد(پسر عمو) بود .وقتی رفتیم از اول تا آخر که همه حواست به کیک بود و شمعش

وقتی شمع رو روشن کردن عمو بهت گفت که همراه حامد فوت کنی (خبر نداشت که بلد نیستی فوت کنی!!!!!!!!!!!! فوت میکنی البته به شیوه خودت!!!! دهنتو میبندی و از راه بینی فوت میکنی آخ که چقدر خنده داره...)

بعد هم کلی عکس گرفتیم و کیک خوردیم و خوش گذشت...

از اون روز به بعد هر وقت سرگرم بازی میشی با خودت میگی:تللو موبار(تولدت مبارک)

بعد هم یاد اون شب می افتی و میگی کیک ...آتیش... حامد... تللو....

 

و اما بگم برات در مورد " اولوبی "

الوبی چیزیه که هنوز دانشمندان موفق به کشف اون نشدن....!!!!!

فقط خودت میدونی چیه؟؟

اینم از مکالمه مامانی وآریایی که شاید در روز شومصد بار تکرار میشه

آریا:بهانه گیری میکنه و یه کوچولو هم گریه های الکی...

مامان:آریا یسکوییت میخوای؟  نه

کشمش میخوای؟ نه

میوه میخوای ؟ نه

کیک میخوای ؟ نه

پس چی میخوای؟ اولوبی....

اولوبی کجاست؟بریم بهت بدم....

نیست...

بعضی وقتها هم دست مامان رو میگری و میبری آشپزخونه در کمد رو باز میکنی و میگی نیست...

حالا منو بابایی در صدد کشف اولوبی هستیم...

هر چند فکر میکنم وجود خارجی نداره وساخته ذهن کوچولوته...

دیگه بگم از دقتت که ماشاا... حواست به همه جا و همه چی هست!!!!!!!!!!

خدا نکنه که مامانی بخواد یه کوچولو تغییر دکور بده فوری میای و با یه لحن شاکی : اتابا

بعد هم اگه بتونی که میبری و میذاری سر جای اولش در غیر اینصورت هم غر میزنی که اینجا جاش نیست ...

عزیزکم ٫نازم ٫ دلبندم

زندگی کن و لبخند بزن به خاطر آنهایی که با لبخندت زندگی می کنند و از نفست آرام می گیرند و به امیدت زنده هستند...

20ماهگیت مبارک

دوستت داریم...





[موضوع : خاطرات سال دوم]
تاريخ : دوشنبه 23 بهمن 1391 | 12:38 | نویسنده : مامانی

یکی دو ماهی میشه که قصد کردیم که شما رو از شیر بگیریم

پس از تحقیق و تفحص زیاد مامانی در مورد اینکه چطوری اینکار رو انجام بدم که نه خودت اذیت بشی و نه مامانی...

تصمیم گرفتم که برخلاف گفته اطرافیان که یهویی می می رو قطع کنم ....

اینکار رو به تدریج و کم کم انجام بدم البته جا داره که همین جا از دوست خوبم مامانی روانشناس عزیز که با راهنماییهاشون خیلی خیلی بهم کمک کردن تشکر کنم.

"مرسی مامانی"

خلاصه دست به کار شدیم...

اولش خیلی می ترسیدم آخه در حالت عادی هر دو ساعت یکبار از من تقاضای شیر میکنی و خیلی وقتها هم به دو ساعت نمیرسه (لپ کلام اینکه در طول روز همش در حال خوردن می می هستی) و هر جا کم میاری موقع بازی کردن ٫خواب و قتی گریه میکنی یا جاییت درد میگیره دوای دردت می میه).

بابایی هم که همش می گه اینقدر بهش شیر نده خیلی وابسته میشه نمی تونی از شیر بگیریش

ولی کو گوش شنوا....!!!!!!!!!!!!!

خلاصه مادر و پسر با هم کنار میایم

تا یکی دوماه قبل...

یه روز عزمم و جزم کردم و گفتم از امروز باید کم کم وعده های شیرت رو کم کنم از وعده نهارت شروع کردم

روز اول یه کوچولو بهانه گرفتی و هی گفتی مامان می می منم با وسایل مختلف سرگرمت کردم

البته عمه وجیهه هم که برای مدتی مهمونمون بود خیلی کمکم کرد از عمه هم تشکر میکنیم

" عمه مرسی"

بعد از یکی دو روز خیلی راحت وعده نهارت حذف شد

یک هفته بعد:

یکی دیگه از وعده های شیرت کم شد

و...

به همین طریق ادامه دادیم تا الان که در روز فقط 4 وعده شیر میخوری...

مادر وپسر پیشرفت خوبی داشتیم هاااااااااااا..............

 هیچی دیگه تا همین جای قضیه پروژه رو متوقف کردیم!!!!!!!!!!!!!!!!

آخه دیگه بیشتر از این همکاری نمی کنی!!!!!!!!!!!

چون برای خوابوندنت فعلا هیچ راه حلی به جز شیر نداریم یعنی حاضر نیستی که با چیزی غیر از شیر بخوابی

ولی تا عید نشده  این پروژه رو تمام میکنیم...





[موضوع : خاطرات سال دوم]
تاريخ : يکشنبه 15 بهمن 1391 | 10:01 PM | نویسنده : مامانی

عزیزکم٫ چند روزه که شمردن یاد گرفتی

من که عاشق شمردنتم ...

هر جا هم که میریم از عمه گرفته تا خاله وبابا جون و مامان جون و... همه ازت میخوان که براشون بشماری ...

حالا یا باید انگشتاتو بشماری یا اینکه باهات همبازی میشن که قایم باشک باهاشون بازی کنی تا به این بهونه واسشون بشماری تو هم که قربونت برم هیچ کسی رو ناامید نمیکنی مخصوصا اگه همبازیت بشن بدو میری یه گوشه اون چشای کوچولوت میگیری و شروع میکنی به شمردن

اِک ٫دو ٫ته ٫ تا ٫ پَن ٫ تِش ٫ اَپ ٫هشت رو جا میذاری ٫ نُه ٫ ده ٫ یازده رو هم جا میذاری ٫ داددَه

بعد هم میری میگردی تا پیداشون کنی البته با کمک بقیه کلی هم ذوق می کنی

در ضمن امروز سومین دندون آسیا ت (فک پایین سمت راست) سر زد.مبارکت باشه

 حالا یازده تا دندون داری...





[موضوع : مرواریدهای آریا کوچولو]
تاريخ : سه شنبه 26 دی 1391 | 12:38 | نویسنده : مامانی

حیوانات از زبان پسرم:

آپو  (هاپو)

پیتی  (پیشی)

داو  (گاو)

اَردو  (خرگوش)

بَب  (ببر)

پَپَ  (پلنگ)

توتور  (شتر)

اُدا  (الاغ)

دَک  (اردک)

پاپا  (پاندا)

ما (مار)

 

البته اسم این حیوونا و صداشون رو خیلی وقته که یاد گرفتی (سه چهار ماه قبل)من یادم رفته بود واست بنویسم اینم از

صدای حیوونا

هاپو  : (آپ آپ)

پیشی : (میو میو)

گاو : (مو مو )

اردک : ( اُوا اُوا  " کواک کواک")

مرغ : ( اُد اُ د "قد قد" )

خروس : (اُلی لی لی " قوقولی" )

ببعی : (بع بع )

چند روزه که داری غذای حیوونا رو هم یاد میگیری

آریا هاپو چی دوست داره؟

آریا : اُتوتو (استخوان)

گاو چی دوست داره؟

علف...

پیشی چی دوست داره؟

مووو (موش)

خرگوش چی دوست داره؟

اَوی (هویج) ،داوو (کاهو)

میمون چی دوست داره؟

مو (موز)

واما میوه ها به زبان آریایی:

دیب (سیب)

نانانا (آناناس)

دیبو (لیمو)

پوپپا (پرتقال)

مو (موز)

نا (انار)

دَدو (کدو)

اِنونه (هندونه)

دیبی  (کیوی)

داوو (کاهو)

اَوی (هویج)

آد (قارچ)

پیا (پیاز)

و خیلی از چیزهای دیگه که فعلا یادم نمیاد که برات بنویسم توپستهای بعدی برات میذارم

نوزده ماهگیت مبارک عزیز دلم....





[موضوع : خاطرات سال دوم]
تاريخ : سه شنبه 19 دی 1391 | 11:31 AM | نویسنده : مامانی

پست تلگرافی:

دهمین دندون آریا دیروز جوونه زد.

دندون آسیا فک بالا سمت چپ

ایشاا.. که برات سالم بمونه





[موضوع : مرواریدهای آریا کوچولو]
تاريخ : شنبه 16 دی 1391 | 9:57 AM | نویسنده : مامانی

یه مدته که بهت شعر یاد میدم هنوز نمیتونی تنهایی شعر بخونی ولی همراه مامان بعضی کلماتشو تکرار می کنی

مامان :یه توپ دارم

آریا : تللییه ( قلقلیه)

مامان : سرخ و سفید و

آریا : آبییه

میزنم زمین مامان :

آریا : دودا ( کجا میره)

تا همین جا بلدی

یه شعر هم بابا واست میخونه:

لی لی لی حوضک / لی لی لی حوضک / فیل اومد آب بخوره افتاد و دندونش شکست!!! ( بابایی این چه شعرییه !!!سراینده اش کیه؟!!!!)

آریا با کمک بابا این شعر رو هم میخونه

آریا : لی لی لی لی لی لی لی لی لی (یه عالمه میگی...) اوضه..../آب

بابا : فیل اومد آب بخوره  (آریا : اوتاد ) افتاد و (آریا : دندون ) دندونش ( آریا : تتس ) شکست...

بعد از چند  شب نخوابیدن و بیقراری اولین دندون آسیا فک بالا جوونه زد...

مبارکه....





[موضوع : مرواریدهای آریا کوچولو]
تاريخ : پنجشنبه 7 دی 1391 | 16:37 | نویسنده : مامانی


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : خاطرات سال دوم]
تاريخ : دوشنبه 4 دی 1391 | 2:40 PM | نویسنده : مامانی

دیروز همراه بابایی رفتیم و واکسنتو زدیم تا ظهرحالت خیلی خوب بود و لی کم کم بهانه گیریهات شروع شد همش پاتو میگرفتی و موقع راه رفتن هم مشکل داشتی قربونت برم پات درد میکرد.

دیشب هم تب داشتی و نمیتونستی بخوابی

امروز حالت بهتره پات درد میکنه ولی اصلا به روی خودت نمیاری و همش ورجه وورجه میکنی قربون این پسر برم ....

فعلا چند سالی از شر واکسن راحت شدی!!!!!!!!!

چند روزیه که داری روی کلمات جدید تمرکز میکنی.هر موقع که من یا بابایی یه کلمه جدید میگیم تو هم با خودت تکرارش میکنی و اونقدر حرفهاشو جابه جا میکنی تا بتونی یه جوری تلفظش کنی.

خیلی از کلمه ها رو یاد گرفتی و ازشون استفاده میکنی مثلا:

برو٬بیا٬ دیدی٬ پاشو و...

سال قبل این موقع همش دلم میخواست زودتر حرف زدن یاد بگیری و بهم بگی مامان

تا چشم به هم زدم گذشت ...

خیلی زود...

حالا میای دستتو دور گردنم حلقه میزنی و میگی :"مامان دو"...

منم قند تو دلم آب میشه و محکم بغلت میکنم ومیبوسمت میگم عزیزم منم دوستت دارم

بعد تو هم بهم میگی :ادید(عزیزم)...

چقدر شیرین و دوست داشتنی هستی.........

چه دلی دارم من...
که ذوق از خنده‌های تومرا نمی‌کشد....





[موضوع : آخ آخ]
تاريخ : دوشنبه 4 دی 1391 | 11:18 | نویسنده : مامانی


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید







[موضوع : خاطرات سال دوم]
تاريخ : چهارشنبه 1 آذر 1391 | 10:36 | نویسنده : مامانی

یه طوطی کوچولو داریم شیرین زبون...

 هر چی مامان و بابا میگن تکرار میکنه آخ که چقدر من دوستش دارم...

این طوطی کوچولو همون آریای عزیزمه...

 وقتی منو بابا مشغول صحبتیم تو هم اصلا حواست به ما نیست ولی یهو یکی از کلمه های ما رو تکرار میکنی واسه همینم اسمتو گذاشتیم طوطی...

هروقت هم که مشغول صحبت و خندیدن هستیم میای کنار ما و خنده های الکی میکنی(فکر کنم اینطوری میخوای بگی که منم بزرگ شدم )

بعضی وقتها هم موبایل مامانی رو برمیداری قدم میزنی و شروع میکنی به حرف زدن و خندیدن .معلوم نیست با کی اینقدر گرم میگیری و میخندی...!!!!!!!!!!!!!!!!!

کم کم داره گنجینه لغاتت بزرگ میشه  به کامپیوتر میگی: داپوته

چند روز قبل وقتی فهمیدی که قراره باباجون بیان خونمون دویدی سمت اتاقت و با ذوق میگفتی: داپوته داپوته

هر وقت باباجون میان خونمون با هم میرین سراغ کامپیوتر و میگی "نی نی" دوست داری عکسهای بچگیتو ببینی بماند که خودتو نمیشناسی و همش میگی که نینی حالا هر چی هم ما بگیم این آریاست قبول نداری همه کسانیکه تو عکسها میبینی میدونی کی هستن و اسمشون رو میگی غیر از خودت. بابایی واست یه شعر میخونه:

"ببعی میگه : بع بع دنبه داری؟ نه نه پس چرا میگی بعبع!!"

 تو هم این شعر رو دوست داری چند روز پیش که مشغول بازی بودی یه چیزایی هم واسه خودت میخوندی:

 "دوده دوده   نه نه"  "دوده دوده    نه نه "

وقتی خوب دقت کردم دیدم داری شعر ببعی رو میخونی.!!! عزیزم................................................

هر روز صبح که بابایی میخواد بره سرکار کلی واسه خودمون مراسم خداحافظی داریم...

میری دم در و میگی:" بابا بو " یعنی بوسم کن بعد هم میگی: "ا دا" خداحافظ وقتی هم که بابا از پله ها میره پایین واسه بابا دست تکون میدی و میگی: "دو دو" یعنی: 

                             بابایی دوست دارم 

عصر هم تا صدای ماشین رو میشنوی میدویی سمت در میگی بابا بعد هم میپری تو بغل بابایی کلی بوس میدی منم میام و میگم بابایی منه محکم دستتو دور گردن بابا حلقه میکنی و میگی:" من من " بابایی هم همراهت میشه و میگه من بابای آریایم انوقت تو هم با غرور به من نگاه میکنی و خوشحال از اینکه بابا مال توست.خلاصه پدر وپسر خوش میگذرونین دیگه...

صحنه خندیدن تو و بابایی خیلی لذت بخشه ...

من عاشق این لحظاتم ...لحظه هایی که خونواده سه نفره ما غرق در خنده میشه...





[موضوع : خاطرات سال دوم]
تاريخ : چهارشنبه 10 آبان 1391 | 10:01 AM | نویسنده : مامانی

چند شب پیش هر کاری کردم نخوابیدی دوست داشتی شیطنت کنی منم خیلی خسته بودم و میخواستم بخوابم تا میخوابیدم میومدی کنارم انگشتتو میذاشتی روی بینیت و میگفتی "هی هی (هيس)مامان لالا..." بعد خودتو می انداختی روی من یا انگشتتو میکردی توی چشمم.

بعد هم اومدی کنارم خوابیدی.منم شروع کردم برات قصه گفتن قصه بزبز قندی وقتی قصه گفتن من تمام شد تو شروع کردی و همینجوری واسه خودت یه چیزایی میگفتی که منم نتونستم ترجمه کنم.فقط یکی دوبار کلمه "بعبعی " تکرار شد.اونقدر با هیجان تعریف میکردی که نگو...

همینطوری پیش بری میشی آریای قصه گو...

 مشغول گفتن بودی که دیدم یکی دیگه از دندونات هم داره سرک میکشه (پایین سمت راست)

مبارکه قند عسلم





[موضوع : مرواریدهای آریا کوچولو]
تاريخ : دوشنبه 8 آبان 1391 | 11:16 AM | نویسنده : مامانی

آریا کوچولوی مامان حیوونا رو خیلی دوست داره مخصوصا ببعی و گاو

اسم خیلی از حیوونا و صداشون رو هم بلدی

طوطی : طوطی

پیشی : گربه

داو : گاو

اس : اسب

ببعی : گوسفند

هاپو: سگ

توتور : شتر

مو : موش

ب : بز

بب : ببر

شی:شیر

د : اردک

پی : فیل

صدای چندتاشون رو هم بلدی

صدای گاو : مومو

صدای پیشی : مینو مینو

صدای ببعی : بع بع

 

اینم عکس اریا با ببعی و توتو

آریا و ببعی

 

اینم یه ببعی دیگه

 

آریا وتوتو

هفنمین دندونت هم دو روز پیش سر زد(سمت چپ پایین)





[موضوع : مرواریدهای آریا کوچولو]
تاريخ : دوشنبه 1 آبان 1391 | 10:36 | نویسنده : مامانی

یکی از بازیهای مورد علاقه آریاجونم قایم موشکه که بابایی بهت یاد داده

اوایل بابایی چشماتو میگرفت وتا ده میشمرد من  قایم میشدم تو هم با کمک بابایی منو پیدا میکردی و دوباره میرفتی بغل بابا که چشماتو بگیره و بازی ادامه داشت.

ولی الان پیشرفت کردی و خودت چشماتو میگیری اینجوری...

 

مثلا چشم گذاشتی

و میگی " دو هف چا پن "مثلا داری میشماری

دیشب با بابایی بازی میکردی

بیچاره بابا آخه نمی تونست هیچ جایی قایم بشه چون تو دست میذاشتی روی بینی ات و بعد هم دنبال بابا راه می افتادی که ببینی کجا میره...

هی بابا بهت میگفت بیشین اینجا چشاتو بگیربعد بیا ولی تو کار خودتو میکردی.

تازه وقتی هم که مثلا بابا رو پیدا میکردی ذوق میزدی و خوشحال بودی.دوباره دستت رو بینیت بود واز بابا میخواستی که بره قایم بشه.

بیشتر دوست داری که بابا قایم شه یکی دوبارهم که من تو رو قایم میکردم تا بابا پیدات کنه از جات میومدی بیرون و بابا رو نگاه میکردی

آخر سر هم بابایی خسته شد و بازی رو تموم کرد.

دیروز هم که عمه وجیهه اومده بود خونمون و باهات بازی میکردهمین بلا رو سرش آوردی و عمه رو خسته کردی.





[موضوع : خاطرات سال دوم]
تاريخ : شنبه 22 مهر 1391 | 11:22 | نویسنده : مامانی

امروز صبح:

 روی پای مامانی نشسته بودی وبا مامانی بازی میکردی یه چیزی تو صورت مامانی توجه آریا روبه خودش جلب میکنه آروم اروم سرتو آوردی جلو و با دقت به چشای مامان نگاه کردی بعد از چند ثاتیه با ذوق گفتی:" نی نی"

پسر کوچولوی مامان عکس خودشو توی چشمای مامان دیده و هیجان زده که نی نی دیده.منم زدم زیر خنده. در حال خندیدن انگشت جنابعالی رفت تو چشم مامانی.

نمیدونم میخوای نی نی رو درآری یا چشم منو؟!

تا بهت میگم نی نی کجاست؟ توی چشمای مامان نگاه میکنی.

 چند دقیفه بعد رفتم توی آشپز خونه وقتی برگشتم دیدم... وای

آریا کرم مامانی رو از روی میز برداشته درش رو باز کرده و دستو صورت و لباس و فرش و... خلاصه همه جا رو کرم زدی...

وخوشحال از اینکه بالاخره دستت به کرم رسیده (خیلی وقته که خودتو از میز آرایش آویزون میکنی و میخوای هرچی اون بالا هست برداری چند بار هم موفق شدی ولی خوشبختانه مامانی به موقع می رسید و مانع خرابکاریهات میشد.ولی این بار بخت باهات یار بود.)

 مامانی با دیدن این صحنه عصبانی "آریا"... تو هم جیغ و آماده فرار... منم سریع دستتو گرفتم که فرار نکنی و با هزار زحمت کرمهارو از سروصورتت پاک کردم.

وقتی هم که این قضیه رو واسه بابایی تعریف کردم یه عالمه خندید و بهم گفت که چرا ازش عکس و فیلم نگرفتی!!!!!!!...

ما رو باش به کی شکایت میکنیم...





[موضوع : خاطرات سال دوم]
تاريخ : دوشنبه 3 مهر 1391 | 9:30 AM | نویسنده : مامانی

مامانی وآریایی تو آشپزخونه بابایی هم مشغول دیدن تلویزیون

مامانی صدا میزنه:هادی...

بابایی :متوجه نمیشه و جوابی نمیده

دوباره مامانی تکرار میکنه: هادی...هادی...

آریا مشغول بازی اما حواسش به مامانی هم هست از آشپز خونه بیرون میاد و میگه "آدی... آدی..."

مامانی و بابایی ذوق میکنن و خوشحال(مخصوصا بابا)

و اینکار تبدیل به بازی میشه مامانی بابا رو صدا میزنه و آریا هم تکرار میکنه

حالا نوبت بابا میشه  میگه: ریحانه

آریا با کمی مکث: "آنه"

مامانی هم ذوق خوشحال که پسرش داره صداش میزنه

این اتفاق یه هفته قبل رخ داد چون  سرم شلوغ بود و کار داشتم امروز واست نوشتم.

راستی دندونت هم در اومده(بالا سمت راست) مبارکت باشه





[موضوع : مرواریدهای آریا کوچولو]
تاريخ : پنجشنبه 16 شهريور 1391 | 11:08 AM | نویسنده : مامانی

آشپز کوچولو

آریا مشغول آشپزی

 

عزیزم

قربونت برم جارو هم میزنی

 

بوسسسسسسسسسسسسسس

اینم از گردگیری کردنت

 

قربون دستت

سفره هم پاک می کنی

 

ای جانم

اینجا هم داری نماز میخونی

 

نانازمی

کتاب خوندن رو هم خیلی دوست داری

 

چقدر خشن

وای وای این چه کاریه؟عروسک بیچاره

توضیح بیشتر:

عروسکهایی که آهنگ پخش میکنن رو میذاری روی زمین بعد هم با پای مبارکت یه ضربه محکم نثارشون میکنی تا صداشون در بیاد(آخه هر چی با دست ضربه میزنی نمی تونی )

اینم یه جورشه دیگه!!!...





[موضوع : آلبوم عکس آریا جون]
تاريخ : چهارشنبه 8 شهريور 1391 | 8:36 | نویسنده : مامانی

چندوقته که بابایی به پسرش شطرنج یاد میده(آفرین به بابایی)

تا اینجا که پیشرفتت عالی بوده اسب و فیل رو از بین مهره ها جدا میکنی .

به اسب میگی " ا " و به فیل هم میگی " پی " البته خیلی بامزه

واژگان آریا تا امروز:

آب :آب (بالاخره یاد گرفتی درست تلفظ کنی)

 بی بی : بی بی(مامان بزرگ مامانی وبابایی)

 نی نی : نی نی

لالا : لا لا

 تو تو:پرنده ها

می می: شیر

 ت : تخت

دو : دوغ

 ما : ماست

 سو : سوپ

 دا : دایی

 عم : عمه

 تا : تاب ‚کتاب

ک : کفش ‚کشک

 آپ : هاپی سگ کوچولوت

تو : توت(توت خیلی دوست داری)‚توپ

آخ : وقتی جاییت درد میگیره با کلی ناز میگی اخ بعد هم میای پیش مامان و باید بوسش کنم تا خوب شه

اینم گل پسرم و شطرنجش

 

اونقدر مهارت پیدا کردی که می خوای با مهره های شطرنج برج بسازی؟!

وقتی بابایی اینکار رو انجام میده شما هم یاد میگیری چه میشه کرد؟اینم یکی از ابتکارات بابایی که وقتی از بازی کردن خسته میشه با مهره ها برج میسازه بعد هم جنابعالی با یه شوت همه زحمت های بابا رو هدر میدی

چه برجی بشه !!!!!!!!!!





[موضوع : خاطرات سال دوم]
تاريخ : چهارشنبه 1 شهريور 1391 | 10:10 AM | نویسنده : مامانی

 

بعد از چند شب بیقراری و بی تابی

niniweblog.comniniweblog.com

بالاخره پنجمین دندون آریا هم در اومد (بالا سمت چپ)

دندون سمت راست هم آماده بیرون اومدنه

niniweblog.com

مبارکه عزیزم

niniweblog.com





[موضوع : مرواریدهای آریا کوچولو]
تاريخ : سه شنبه 10 مرداد 1391 | 11:04 AM | نویسنده : مامانی

قربون خنده هات

 

 niniweblog.com

گل پسرمون

 niniweblog.com

 

دوست داریم

 

niniweblog.com

قند عسل

 

niniweblog.com

ناناز منی

 

niniweblog.com

آریا پسر

 





[موضوع : آلبوم عکس آریا جون]
تاريخ : سه شنبه 27 تير 1391 | 11:34 | نویسنده : مامانی

مهارتهای آریا در یک سالگی :

توی این یک سالی که گذشت خیلی کارها رو یاد گرفتی مهمترینش راه رفتن بود که خوب از پسش بر اومدی.

خیلی به آشپزی علاقه داری و همش میخوای با قابلمه و ملاقه و.. بازی کنی .

وقتی میای توی آشپزخونه میری سراغ قابلمه ها و مشغول بازی میشی کاش به همین جا ختم میشد بعد از چند دقیقه میای کنار گاز و میخوای بذاری روی گاز گریه میکنی و میگی "با" یعنی بذارش بالا

از دست تو...

یه کار خیلی بدی که بلد شدی اینه که بعضی وقتها برای اینکه نازتو بخریم خودتو میزنی و میگی "آخ" و ما هم برای اینکه برات عادت نشه مجبوریم بهت نگاه نکنیم و محل نذاریم تا یادت بره.

چند روزی میشه که احساس استقلال میکنی ومیخوای کارهایی رو که دوست داری انجام بدی.

مثلا تا حالا هر وقت بهونه گیری میکردی با هم میرفتیم سراغ کمدت و مامانی به سلیقه خودش یکی از اسباب بازیهاتو میداد که بازی کنی و شما هم خوشحال و بدون هیچ حرفی قبول میکردی ولی چند وقته که خودت میری سر کمد و به یه اسباب بازی خاص اشاره میکنی و چون هنوز نمیتونی حرف بزنی مامانی هم متوجه نمیشه که کدومو میخوای(البته خیلی وقتها هم میدونم ولی دوست دارم واکنش تو رو ببینم) برای همین یه اسباب بازی بهت میدم تو هم یه نگاه بهش میکنی و میذاریش کنار و دوباره به کمد اشاره میکنی و این کار هی تکرار میشه تا به چیزی که میخوای برسی واین یعنی خودت تصمیم میگیری که با چی بازی کنی .

بعضی وقتها هم که توی اتاقت مشغول بازی هستی و چیزی رو میخوای ونمیتونی برداری میای پیش مامان و دستم رو میگری و با خودت میبری تو اتاق و از من میخوای تا یه چیزی بهت بدم یا یه کاری رو برات انجام بدم .

چند روز قبل بابایی بهت گفت آریا یه لیوان آب واسه بابایی میاری ؟ شما هم رفتی سراغ یخچال و چون نمیتونستی کاری انجام بدی برگشتی و دست مامان رو گرفتی بردی آشپزخونه منم یه لیوان آب کردم و دادم دستت بماند که یه قلوپ خوردی وقتی هم که رسیدی به بابایی و بابایی دستشو آورد که لیوان آب رو بگیره دوباره یه قلوپ دیگه و اخر سر هم مجبور شدیم لیوان اب رو از دستت بگیریم که روی زمین نریزی .

یکی دیگه از شیطونیهای جنابعالی اینه که تا مامانی میاد سراغ کامپیوتر تو هم بدو بدو میای  کامپیوتر روخاموش میکنی.

دیشب به بابایی گفتم و بابایی هم کلی ابتکار به خرج دادن ویه محفظه کوچولو چسبوندن روی دکمه کیس تا نتونی اونو فشار بدی.

امروز هم خواب که رفتی اومدم سراغ کامپیوتر یه کمی که کارکردم از خواب پا شدی و یه راست رفتی سراغ کیس و یه چیز جدید روی اون دیدی و شروع کردی به بررسی که این چیه و از کجا اومده .منم خوشحال میخندیدم که دیگه نمیتونی کاری بکنی .تا به خودم اومدم خاموشش کردی .

بابایی خیلی پسرت رودست کم گرفتی به خودت رفته تا از یه چیزی سر در نیاره دست بردار نیست.

آخ که از دست کنجکاویهای تو...

 وقتی واست اسباب بازی میخریم فقط یکی دو روز باهاشون بازی میکنی بعدش هم هی دنبال میگردی که کجا باتری میخوره و چطوری بازش کنی و خلاصه درست مثل بابا که بعضی وقتها اسباب بازیهات خراب میشه اونا رو باز میکنه که درستشون کنه تو هم عاشق باز کردن و سر در آوردن از ساز و کار وسایلی...

چند روزه که بابایی تلاش میکنه بهت یاد بده که بگی "آب" آخه خیلی وقتها که آب میخوای هیچی نمیگی و هی گریه میکنی و ما هم نمیدونیم که چی شده خلاصه ...

بابایی میگه بگو: "آب"

آریا "با"

باز بابایی محکم "آب ب ب "

آریا "ب ب ب ا ا ا"

اخرشم بابایی موفق نشد. و اما واژگان آریا در یک سالگی:

 ماما = مامان

بابا = بابا

به = هر چیزی میتونه باشه خیلی معنی داره

دد = بیرون

تو = توتو همون پرنده

 بع بع = گوسفند





[موضوع : خاطرات سال دوم]
تاريخ : سه شنبه 13 تير 1391 | 9:54 | نویسنده : مامانی

سه روزی که بابایی نبود من وتو خونه مامانجون موندیم .

به تو که خیلی خوش گذشت.هر کاری که دوست داشتی انجام دادی مامانجون وبابا جون هم هیچی بهت نمیگفتن. از خاک بازی گرفته تا آب بازی و آب دادن به گلهای باغچه و خیس کردن خودت و مامانی و بازی با مورچه ها و خلاصه یه عالمه شیطونی... 3_8_14.gif

خونه بابا جون حیاط داره تو هم که اصلا حاضر نبودی تو خونه بمونی و همش میخواستی بری تو حیاط منم یادم میرفت که در رو ببندم تا ازت غافل میشدم میرفتی بیرون بعد مامانی جیغ بدو بدو دنبالت " آریا نرو بیرون میخوری زمین آخ میشی" تو هم وقتی میدیدی دارم میام سرعتت میرفت بالا و سعی میکردی از دست من فرار کنی ولی مامانی موفق میشد و بغلت میکرد تازه توبت تو میشد که جیغ بزنی و گریه... ولی خیلی زود یادت میرفت و سرگرم یه کار دیگه میشدی.

 روز اول یکی دو دفعه این اتفاق تکرار شد تا یادم بمونه و در رو ببندم .

شیطونی دیگه ات این بود که وقتی باباجون میخوابیدن و من بهت میگفتم "آریا هیس باباجون خوابه" خودتو می انداختی روی باباجون و میزدی زیر خنده...

دیروز ظهر من و مامانجون مشغول صحبت تو هم سرگرم بازی باباجون هم خوابیده بودن.

آریا یه نگاه به باباجون بعد هم اومدی پیش ما و انگشتتو زدی نوک بینی و یه چیزی گفتی! ما هم یه خورده تعجب بعد هم یه عالمه خنده از این کار جنابعالی...

دیگه این که بغل کردن رو یاد گرفتی مامانجون هم عاشق این کارت بودن همش میگفتن آریا مامانی رو بغل کن تو هم میپردی تو بغلشون و محکم دستاتو حلقه میزدی دور گردنشون مخصوصا وقتی میخواستی بری بیرون...

 تا دیروز عصر همه چیز به خوبی پیش رفت بعضی وقتها یه کم بهونه میگرفتی که با بیرون رفتن خوب میشدی مخصوصا اگه میرفتی تو کوچه .بعضی وقتها هم می نشستی روی موتور دایی و واسه خودت ژست میگرفتی و هان هان میکردی

"موتور و دوچرخه خیلی دوست داری هر جا میبینی حواست میره یه مدت که منو بابایی رو کلافه کردی بودی تا توی خیابون موتور میدیدی جیغ میزدی و گریه"

اما...

 دیروز عصر دیگه دلتنگی اومد سراغت و...

از خواب که پا شدبغض تو گلوت بود و اخم کرده بودی هر کاری کردیم حالت بهتر نشد بردیمت بیرون توی کوچه روی موتور نشستی ولی هیچ کدوم جواب نداد. قشنگترین و بهترین شکلکها

حرف نمی زدی ولی از نگات معلوم بود که خیلی دلت واسه بابایی تنگ شده .

قربون اون دل کوچیکت برم...

دلتنگیت روی مامانجون و باباجون هم تاثیر گذاشت هرکاری تونستن انجام دادن ولی بی فایده بود.

این قضیه ادامه داشت تا ساعت 9شب و کم کم حالت بهتر شد فکر کنم متوجه شدی که بابایی تو راهه... وقتی بابایی اومد بغلت کرد بوسیدت ولی تو انگار قهر بودی و اصلا به بابایی نگاه نکردی. قابل توجه بابایی: "این اعتراض شدید آریاست" دیگه منو تنها نذاری بابایی دلم تنگ میشه.

بابایی واست اسباب بازی خریده بود ولی به اونا هم نگاه نکردی و با یه چیز دیگه خودتو سرگرم کردی .

 خلاصه دیشب تا دیروقت بیدار بودی و بلاخره خوابیدی ولی امروز صبح همه چیز یادت رفته بود و شدی همون پسر بابا حالا هم داری با هدیه هایی که بابایی واست خریده بازی میکنی و خیلی خوشحالی





[موضوع : خاطرات سال دوم]
تاريخ : پنجشنبه 8 تير 1391 | 10:34 | نویسنده : مامانی

دو روز پیش نی نی عمه نجمه دنیا اومد (سهیل کوچولو)...

هر روز عصر میریم خونشون و یه سر به عمه و نی نی میزنیم .

بابایی هم همش سهیل رو بغل میکنه و میگه پسره دایی و کلی هم بوسش میکنه (بابایی برای اولین بار دایی شده فکر کنم خیلی خوشحاله... )

 بین خودمون بمونه بابایی میخواد ببینه که تو حسودیت میشه یا نه تو هم که قربونت برم انگار نه انگار اصلا برات مهم نیست و مشغول بازی کردن و بهم ریختن خونه عمه میشی... c028.gif 

 

امروز عصر هم بابایی میره تهران من و تو هم چند روزی میریم خونه مامانجون تا بابایی برگرده





[موضوع : خاطرات سال دوم]
تاريخ : يکشنبه 28 خرداد 1391 | 1:33 PM | نویسنده : مامانی

  

مامان وبابا تصمیم گرفتند که امسال به دلیل کوچولو بودنت یه جشن کوچولو واست بگیرن.

و انشاا... واسه تولد دو سالگیت یه جشن کامل برات می گیریم.

جشن تولدت جمعه شب با حضور مامان جون و بابا جون خاله و دایی برگزارشد.

چون خیلی به موتور و دوچرخه علاقه داری بابایی برات یه دوچرخه خریده خیلی دوسش داری وبا اینکه هنوز نمیتونی سوار شی همش داری باهاش بازی میکنی و کلی هم ذوق داری.

خاله و دایی هم برات ماشین خریدن مامان جون وباباجون هم یه برج قورباغه ای

دست همشون درد نکنه

اینم از عکسهای تولدت

 

تولدت مبارک عزیزم

 

                  niniweblog.com

تولدت مبارک

 

           niniweblog.com

 

تولدت مبارک

 

               niniweblog.com

 

مرسی بابایی

 

                   niniweblog.com

قربون خنده هات





[موضوع : مناسبتها]
تاريخ : جمعه 26 خرداد 1391 | 4:50 PM | نویسنده : مامانی

آریای عزیزم:

درست یک سال قبل بود. شب سختی را پشت سر گذاشته بودم با اینکه هیچ دردی نداشتم ولی استرس زیادی را تحمل میکردم.

تمام شب را در بیمارستان بودم وخوابم نمیبرد و به دوتا مسافری که تو راه داشتم فکر میکردم.

 یکی تو که قرار بود دنیا بیای و یکی هم بابایی که یزد بود و وقتی فهمید داری دنیا میای تمام شب رو رانندگی کرد و صبح قبل از اینکه تو بیای رسید بیمارستان.

 دم دمای صبح بو د که احساس درد کردم و بعد از آن شدیدترین دردهای دنیا را تحمل میکردم بعضی از لحظه ها رو یادم نمیاد. وبعد از اون همه درد چیزی که خوب یادم مونده دیدن تو بود که همه چیز رو از یادم برد.

سال گذشته در این روز معنی بیخوابی را نمی دانستم و تصورش را هم نمی گردم که یک صدای "به " دهها معنی داشته باشد.

آریای عزیزم امروز یک ساله شدی راه میروی صداهای مختلف از خودت در می آوری هر وقت که با چیزی بازی می کنی با دهنت صدای "دررررر دررررر" را در می آوری.

برای من و بابایی تو دوست داشتنی ترین موجودی هستی که تا کنون دیده ایم.با اینکه همیشه کنارمی ولی بازهم دلتنگت میشوم.بعضی روزها که زیاد میخوابی انقدر دلم برایت تنگ میشود که بیدارت می کنم.

یک سال گذشت یک سال سخت ولی دوست داشتنی. سالی که گذشت پر بود از لحظه های قشنگ لحظه های تکرار نشدنی سالی که من وبابایی یه عشق تازه رو درک کردیم.

 بهترین قسمت سال گذشته...

همه چیز بود وقتی به عقب بر میگردم لحظات سختی را به یاد می آورم که فکر میکردم در حال دیوانه شدن هستم و گریه میکردم.حالا به نظر خنده دار می آید.

بهترین لحظات نگاه کردن به چشمان پر از تعجب تو بود وقتی که چیز جدیدی میدیدی نورهای رنگی یک حشره کوچک ذوق تو مرا وادار میکرد به هر چیز کوچکی دقت کنم.

بهترین قسمت سال گذشته این بود که شاهد بودم چطور توانایی فکر کردن و انجام دادن کارها را یکی پس از دیگری کسب می کنی.

 بهترین لحظه هایم لبخندهایی است که تو به من میزنی ومن این خنده ها را با هیچ چیز در دنیا عوض نمی کنم.

ارزشمند ترین لحظات این یک سال تشخیص و درک معنای عشق حقیقی است حیرت انگیز است چطور با تمام وجود عاشق موجود کوچک و ناتوانی شدم که نمی توانست حتی پاسخ عشقم را بدهد   نمی توانم زندگی قبل از تو را به خاطر بیاورم .از هر لبخند هر خنده و هر حرکت تو غرق لذت میشوم. بهترین چیز دیدن رشد و تبدیل شدن یک موجود گریه ای و قرمز به انسانی است که راه میرود حرف میزند عشق میورزد.

بهترین چیز این است که بعداز آن همه شبهای بی خوابی و تحمل یک بچه دل دردی وقتی دستانت را دور گردنم حلقه میزنی عشق را با تمام وجود حس میکنم .

مدتها از درد زایمان و شبهای بی خوابی گذشته است. دیگر به ندرت چیزی یادم می آید.

 وقتی به دنیا آمدی خداوند با تمام عظمتش به زمین لبخند زد و بهار تازه ای را به یمن حضورت به ما بخشید.

ای شیرینی لطیف ترین سرود طبیعت، چگونه خدا را برای چنین بخشش رنگینی شکر گوییم؟...

بدان که تا همیشه دوستت داریم...





[موضوع : برای پسرم]
تاريخ : جمعه 26 خرداد 1391 | 2:44 PM | نویسنده : مامانی

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

 

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

 

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

 

و چه اندازه شیرین است امروز...

 

روز میلاد...

 

روز تو!

 

روزی که تو آغاز شدی!

 

تولدت مبارک...

 

بهترین آهنگ زندگی ما تپش قلب توست

و قشنگ ترین روزمون روز شکفتنت.

 

http://mahsae-ali.blogfa.com

روزي كه به دنيا آمدي هرگز نميدانستي زماني خواهد رسيد كه آرامش بخش روح و روان كسانی ميشوي  كه با بودن تو دنيا برايشان زيباتر است.

امروز روز تولد توست و ما هر روز بیش از پیش به این راز پی میبریم كه تو خلق شده ای برای ما تا زيباترين لحظه ها را برايمان بسازي.

 

 

 

                                    دوستت داریم

 

د

 

 

                  تولدت مبارک      

 

 





[موضوع : برای پسرم]
تاريخ : سه شنبه 23 خرداد 1391 | 9:34 AM | نویسنده : مامانی

چهارمین مروارید آریا کوچولو امروز سر زد

مبارکت باشه عزیزم

                     niniweblog.com

ای ظرافت تپش قلب چکاوک، تو را بر رفیع ترین قله ی احساسمان قرار داده و با تمام وجود فریاد بر می آوریم که روشن ترین فرداها تقدیم تو باد.

 

*********************************************************************************************

روز شمار تولد:

2روز مونده تا تولد بهترینم





[موضوع : مرواریدهای آریا کوچولو]
تاريخ : دوشنبه 15 خرداد 1391 | 9:30 | نویسنده : مامانی

باهرچه عشق نام تو را میتوان نوشت ...

با هرچه رود راه تو را میتوان سرود...

 بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را ....

با دستهای روشنت میتوان گشود.

          niniweblog.com

 همسفر زندگیم وجود نازنین تو بهانه زیستن است. تو زیباترین حضور عاشقانه در زندگیم هستی. عاشقانه و بی نهایت دوستت دارم

 

                                  روزت مبارک

     niniweblog.com

 

بابایی روزت مبارک

یه عالمه دوستت داریممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم(مامانی و آریایی)

 

 





[موضوع : مناسبتها]
تاريخ : سه شنبه 9 خرداد 1391 | 11:41 AM | نویسنده : مامانی

 

آریا کوچولو دیروز عصر اولین قدمهای زندگیشو آروم آروم برداشت و شروع کرد به راه رفتن یووووووهووووووووو

niniweblog.com

 

من که خیلی خوشحال شدم و  ذوق کردم وقتی هم که بابایی اومد خونه تاتی تاتی رفتی سمت بابایی و بابایی هم کلی خوشحال که پسرش راه میره .

niniweblog.com

 البته هنوز تعادل نداری و یهو می افتی زمین اخه بیشتر از اون که بخوای راه بری دوست داری بدو بدو کنی(شیطونی)

niniweblog.com

 

قربون اون قدمهای کوچیکت

niniweblog.com

 

دیروز یه اتفاق خوب دیگه هم افتاد

 

سومین مروارید کوچولوت هم خودشو نشون داد یه دندون ناناز که بعد از چند روز بلاخره از زیر لثه هات اومد بیرون البته یه دندون دیگه هم تو راه داری و منتظریم که در بیاد

 

 

                    niniweblog.com

ای تماشایی ترین مخلوق در روی زمین ! آسمانی میشوم وقتی نگاهت می کنم

 

 **************************************************************************

روز شمار تولد:16روز مونده تا تولدت گل پسرم





[موضوع : مرواریدهای آریا کوچولو]
تاريخ : سه شنبه 9 خرداد 1391 | 9:15 AM | نویسنده : مامانی

چهار شنبه مامان جون و مامان زری و من و تو بابایی رفتیم يزد( خونه مامان بزرگ مامانی و بابایی)

خیلی خوش گذشت مخصوصا به تو آخه خونه مامان بزرگ حوض داشت تو هم از راه نرسیده بدو بدو سمت حوض و آب بازی و...

اصلا دوست نداشتی تو خونه بمونی همش میخواستی بری تو حیاط و سمت حوض دستتو میزدی تو آب و ماهی ها رو نگاه میکردی و بعضی وقتها هم بابایی باهات همبازی میشد و آب می پاشید تو صورتت و خیس میشدی

منم همش میگفتم بابایی نکن سرما میخوره

خلاصه دو روزی که اونجا بودیم یکی دوبار کامل آب بازی کردی و خوش گذروندی

تازه بابایی یه تشت بزرگ گذاشته بود وسط حوض و تو رو میذاشت توی تشت و قایق سواری میکردی منم میترسیدم و جیغ...

جمعه شب هم برگشتیم خونه

اینم آریا در حال آب بازی

 

جیگرررررررررررررررررررر

 

*****************************************************************

روز شمار تولد:

١٨ روز مونده تا تولدت عزیز دلم

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 6 خرداد 1391 | 9:42 AM | نویسنده : مامانی

ماه تولد تو

کدوم ماه قشنگه؟

لباسی که طبیعت

تنش کرده چه رنگه؟

 تو بچه ی بهاری

عطر شکوفه داری

تاج قشنگی از گل

 روی سرت میذاری

وقتی که اومدی تو

شادی و خنده اومد

 برای دیدن تو

صد تا پرنده اومد

 نسیم اومد دوباره

تو کوچه مون قدم زد

 اومد تو رو ببینه

خواب گلو به هم زد

وقتی که اومدی تو

 صبر زمین سر اومد

از زیر پات هر طرف

هزار تا گل در اومد

ماهی که اومدی تو

جشن پرنده ها بود

 روی تن شاخه ها

چه غوغایی به پا بود

 پر می زدن با شادی

پروانه های رنگی

به دنیا اومدی در

 ماهی به این قشنگی

 به دنیا اومدی تو

در ماه سبز خرداد

 همیشه باشه جونم

سرت سبز و دلت شاد

 هدیه وشمع و خنده

جشن وچراغ و پولک

 گل قشنگ ونازم

       

                   تولدت مبارک

تولدت بهانه ای شد تا این فصل را بیشتر دوست داشته باشیم





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 26 ارديبهشت 1391 | 11:38 | نویسنده : مامانی

اینم از ماه یازدهم که به خوبی و خوشی به پایان رسید.

تو این ماه هم پیشرفت های زیادی داشتی میتونی حلقه های برج هوش رو به راحتی روی پایه سوار کنی میتونی با مکعب های کوچولو برج بسازی (البته مامان یا بابا باید مکعب های زیری رو بگیرن که نریزه شما فقط اونا رو روی هم میذارین)

دیگه اینکه دوتا قدم خیلی کوچولو هم راه میری

وقتی میگیم آریا گوش داره سریع گوشتو نشون میدی.

دوست داری بابایی دنبالت کنه و تو هم فرار کنی(البته چهار دست و پا)

موهاتو شونه میکنی

کلاغ پر بازی میکنی همراه ما انگشتتو میذاری زمین و بعد هم میبری بالا(بعضی وقتها هم با خودت بازی میکنی یه چیزی میگی و انگشتتو میبری بالا)

 یه کار بامزه که یاد گرفتی اینه که وقتی با ماشینت بازی میکنی همش میگی "درررر درررر"نمیدونم این کار رو چطوری یاد گرفتی ولی من و بابایی که هر کار میکنیم نمیتونیم مثل تو بگیم آخه خیلی بامزه میگی هر کی هم که میبینه کلی میخنده بعد هم همه امتحان میکنن تا مثل تو این صدا رو در بیارن ولی همشون با شکست مواجه میشن     الهی فدات شم

دیروز حالت خوب نبودهمش بیحال بودی اشتها نداشتی و هیچی نخوردی عصر بردیمت دکتر معاینه شدی و دکترت گفت چیز خاصی نیست و زود خوب میشی .

امروز حالت بهتره و خوابیدی. هر وقت میریم دکتر آقای دکتر هی لپتو میکشه وقلقلکت میده دیروز از بس شیطونی کردی موقع خداحافظی دکتر بوست کرد .





[موضوع : خاطرات سال اول]
تاريخ : جمعه 22 ارديبهشت 1391 | 6:14 PM | نویسنده : مامانی

یک جهان قاصدک ناز به راهت باشد/

بوی گل نذر قشنگی نگاهت باشد/

وخداوند شب و روز و تمام لحظات/

 با همه قدرت خود پشت و پناهت باشد.../

             دوستت داریم...





[موضوع : برای پسرم]
تاريخ : سه شنبه 19 ارديبهشت 1391 | 8:28 AM | نویسنده : مامانی

انواع هوش در کودکان:

نظریه های جدید هوش می گویند:بچه ها نه یک نوع و دونوع هوش بلکه هفت نوع هوش دارند.

و اما نشانه های این هوشها کدامند وچطور میتوان آنها را پرورش داد.



ادامه مطلب

[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 10 ارديبهشت 1391 | 10:16 AM | نویسنده : مامانی

بیماری گل پسرم همچنان ادامه داره خیلی سرفه میزنی گلوت هم خس خس میکنه از دیروز هم بهانه گیریهات شروع شده و همش میخوای بغل مامانی باشی با اسباب بازیهات هم بازی نمیکنی

چند روز قبل رفتیم خونه مامان زری

بابایی شما رو بردن بیرون و کلی گردش کردین رفتین توی باغ (باغشون خیلی قشنگ شده یه عالمه شکوفه زده)ما هم کلی عکس گرفتیم...

اینم عکسات

 

آریا و شکوفه های به

 

گیلاس کوچولو و شکوفه های گیلاس

 

آریا و گلهای زیبا

 

گل مامان





[موضوع : آلبوم عکس آریا جون]
تاريخ : يکشنبه 3 ارديبهشت 1391 | 10:36 AM | نویسنده : مامانی

یک هفته ای میشه که سرماخوردی وحال نداری اولش زیاد حالت بد نبود فقط کمی سرفه میزدی دکتر هم بردیمت برات دارو نوشت و گفت که اگه حالت بدتر شد بهت بدیم .

جمعه شب خونه مامان جون بودیم و شب همون جا موندیم تمام شب رو بی تابی کردی ونخوابیدی دیروز هم همش گریه میکردی نمی تونستی بخوابی فکر کنم جاییت درد میکرد عصر که بابا از سرکار اومد دوباره رفتیم دکتر و برات آمپول نوشت آخی.....

آمپول رو زدیم و شما هم یه خورده گریه کردی و اومدیم خونه

به مناسبت تولد مامانی بابایی کلی زحمت کشیدن کیک و گل و کادو و... خلاصه مامانی رو شرمنده کردن .

شما هم به محض دیدن کیک حالتون بهتر شد وکلی ذوق کردی یه خورده به کیک ناخنک زدی

هیچی دیگه سه تایی جشن گرفتیم و کیک خوردیم و چقدر کیکش خوشمزه بود"بابایی دستت درد نکنه" البته بابایی که یادش رفت روی کیک شمع بذاره منم که به علت بیماری جنابعالی حواس نداشتم تازه امروز متوجه شدم که ای وای ما اصلا شمع فوت نکردیم...

امروز هم حالت خیلی بهتره از صبح همش خوابیدی هی بیدار میشی و دوباره خوابت میبره

فدات شم

 اینم از عکسات با کیک تولد مامانی

 

'نفس

 

 

ای شیطون





[موضوع : آخ آخ]
تاريخ : شنبه 26 فروردين 1391 | 11:39 | نویسنده : مامانی

امروز ده ماهت تمام شد و وارد ماه یازدهم شدی

 حالا دیگه برای ایستادن نیازی به تکیه گاه نداری و تنهایی می ایستی تا ازت غافل میشم کنار میز آرایشی و روی نوک پاهات ایستادی و سعی میکنی که یه چیزی رو از اون بالا برداری بعضی وقتها هم میای کنار گاز و میخوای که پیچهای گاز رو بچرخونی وقتی هم که مامان کنار ظرفشوییه میای و میخوای خودتو بکشی بالا وشیر آب رو ببینی

 چند روز قبل با کمک عسلی میز آرایش رفتی بالای تخت نشستی و خوشحال دست میزدی خیلی سعی می کنی که از مبلها هم بری بالا ولی هنوز واست زوده و نمیتونی

خلاصه همش باید مواظبت باشم که کار خطرناکی نکنی و یا زمین نخوری

هر چیزی هم که دم دستت باشه از کنترل تلویزیون گرفته تا سینی و بشقاب وحتی ریش تراش بابایی روی زمین هولش میدی و میخوای باهاش ماشین بازی کنی. بابایی واست چند تا ماشین خریده ولی همشون برات تکراری شدن و انگار که با وسایل خونه بهتر میشه بازی کرد...

دیگه اینکه یاد گرفتی و مامان و بابا میگی "دیدید دد" هم بلدی

طرف صبح که بابایی سرکاره وقتی حوصله ات سر میره میری کنار در و بیرون رو نگاه میکنی و میگی" دد" بعضی و قتها دلم واست میسوزه و میبرمت بیرون گنجشکها رو نگاه میکنی و دوباره برمیگردیم تو خونه .

قربونت برم به همین یه ذره هم راضی میشی ولی عصرها که بابایی میاد خونه دیگه طاقتت تموم میشه و برای همین سه تایی میریم بیرون و میگردیم.

دلم واسه بابایی هم خیلی میسوزه آخه اجازه خوابیدن نداره و هر وقت میخواد بخوابه میری سراغش و بیدارش میکنی.

یه کار جدید هم که یاد گرفتی اینه که سرت رو خم میکنی پایین و چپ چپ بهمون نگاه میکنی مامان جون و بابا جون که کلی با دیدن این حالتت میخندن و تو هم که شیطون برا اینکه دلشون رو ببری هی چپ چپ نگاشون میکنی آخر سر هم اونا طاقت نمیارن و بغلت میکنن .

رقص هم که بلدشدی و تا یه آهنگ برات میذاریم خودتو تکون میدی و با دستای کوچولوت شروع میکنی رقصیدن .

عاشق حموم رفتنی وقتی بابایی بهت میگه بریم حموم بدو میری سمت حموم و مهلت نمیدی که لباستو درآرم هی جیغ میزنی...

یه خورده هم حسودی میکنی هرنی نی که میاد خونمون و میره سراغ اسباب بازیهات تو هم بدو میری و میخوای اسباب بازیشو بگیری

امید کوچولو رو خیلی دوست داری هر وقت می بینیش کلی ذوق میزنی و میری سمتش ومیخوای نازش کنی و چون یه خورده محکم ناز میکنی همش باید دستتوبگیرم.

راستی چند روز قبل برای اولین بار رفتیم بیرون و بستنی خوردیم خیلی خوشمزه بود. البته شما قیف بستنی رو خوردین اینم عکست که داری قیف بستنی رو میخوری

 

خیلیییییییییییییی دوست داریممممممممممممممم





[موضوع : خاطرات سال اول]
تاريخ : چهارشنبه 16 فروردين 1391 | 9:50 AM | نویسنده : مامانی

١) "دادن و گرفتن" را با او تمرین کنید.

٢) کودک از انجام دادن این بازی لذت می برد به او بگویید "لطفا و متشکرم"

٣) زمانیکه به خانه بر میگردید آمدنتان را به او اعلام کنید. بگویید "من برگشتم".

٥) اجازه ندهید فرزندتان در خانه مستبدانه رفتار کند. به او نشان دهید که این رفتار برای هر یک از اعضای خانواده غیر منصفانه است.

٦) به عنوان اولین کار در صبح وآخرین کار در شب به فرزندتان نشان دهید که عاشقانه دوستش دارید.

٧) همراه با او بخندید وآرام کننده گریه هایش باشید.

٨) هر چه را که دیگران در مورد پرورش فرزندتان می گویند بدون مطالعه نپذیرید.

٩) به جای اعتراض به کودک در مورد او با افتخار صحبت کنید.

١٠)هرگز از بیان جمله "دوستت دارم"به کودکتان دریغ نکنید.

١١)کودکتان را توجیه کنید که انجام دادن بعضی رفتارها پذیرفتنی نیست.اما این موضوع سبب نمی شود کسی که این رفتارها را انجام داده دیگر مورد پذیرش نباشد.

١٢)اگر کودکتان حرف شما را اصلاح می کند آن را تقویت کنید.

١٣)از کودکتان توقع نداشته باشید همانند فردی بزرگ رفتار کند.

١٤)نگذارید دوره خردسالی فرزندتان به سرعت سپری شود.

١٥)نقاشی ها و کار دستی های کودکتان را در معرض دید بچسبانید.درب یخچال بهترین محل برای اینکار است. به یاد داشته باشید که بسیار مهم است که کودکتان فکر کند بسیار مهم است.

١٦)نیت های خوب کودکتان را تشخیص دهید و به کارهایش اگاه باشید.





[موضوع : مادرانه]
تاريخ : سه شنبه 15 فروردين 1391 | 12:08 AM | نویسنده : مامانی

اینم از عید امسال که با خوبی و خوشی به پایان رسید.

مسافرت نرفتیم ولی مهمون داشتیم یکی از دوستای مامانی "خاله حدیث".

 یه خاله مهربون که مامانی خیلی دوستش داره .

عيدي خاله حدیث واسه آریاجون یه عروسك قشنگ بود که آریا اونو خیلی دوست داره مرسی خاله دستت درد نکنه

"خیلییییییییییییییییییییییییییییییییی دوووووووووووووووووووووووست داریم"

niniweblog.com

niniweblog.com

 

دیروز هم که سیزده بدر بود و مثل سال قبل بابایی و مامانی جایی نرفتن و توی خونه موندن!!!!

سال قبل شما توی دل مامانی بودی ومامانی هم حالش خوب نبود برای همین جایی نرفتیم و تا عصر خونه بودیم .عصر رفتیم خونه دایی اونا هم مثل ما جایی نرفته بودن (آخه مامان امید کوچولو هم مثل من منتظر یه نی نی بود.)

 امسال هم که شما شب کلی بی تابی کرد و نخوابیدی و دیروز صبح مامان وبابا خیلی خسته بودن و چون فکر میکردیم که ممکنه هوای خوبی هم نداشته باشیم موندیم خونه.

بابایی وپسرش که تا لنگ ظهر خوابیدن... برای نهار هم بابایی واسمون جوجه کباب درست کرد که خیلی خوشمزه بود "دست بابا درد نکنه"

عصر هم یه سر رفتیم شهر بازی

اولین بار بود که میرفتی شهر بازی و همه چیز واست جدید بود اول رفتیم کنار سفره هفت سین و عکس گرفتیم بعد هم رفتیم و همه وسیله ها رو بهت نشون دادیم خیلی دلم میخواست بزرگ بودی و میتونستی بازی کنی. مخصوصا وقتی که بردیمت کنار استخر توپها یه مدت اونجا وایسادیم و توهم با ذوق توپها و بچه هایی که بازی میکردن رو نگاه میکردی خیلی دوست داشتم که بذارمت توی توپها ولی خیلی کوچولویی غرق میشدی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 راستی یه خرگوش خیلی بزرگ هم اونجا بود که می رقصید و تو هم براش دست تکون دادی.

 خلاصه تا غروب اونجا بودبم بعد هم برگشتیم خونه.

اینم عکس آریا توی شهر بازی

 

آریا تو شهر بازی

 

 

 

اینم چندتا عکس از آریا و کادویی که خاله واسش گرفته

 

دست خاله درد نکنه

 

خاله دوست دارم

 

 





[موضوع : مناسبتها]
تاريخ : سه شنبه 8 فروردين 1391 | 10:27 AM | نویسنده : مامانی

١) از هر سال زندگی فرزندتان چیز مهمی را حفظ کنید و یادگاری نگه دارید.

٢) تا حد امکان از ایجاد موقعیت "این کار را انجام بده وگرنه..."اجتناب کنید.

٣) با کودکتان سوار چرخ وفلک شوید.

٤) شرمساری و سرزنش کردن را در خانوده خود به حداقل برسانید.

٥) به یاد داشته باشید که هیچ کودکی آنقدر کوچک نیست که نتواند کارهای خوب را درک کند.

٦) هرگز فراموش نکنید که شما اولین ومهم ترین معلم فرزندتان هستید.

٧) با فرزندتان به باغ وحش بروید و کاری کنید که حیوانات را دوست داشته باشد.

٨) اجازه دهید که کودکتان مخفی گاه سری خودش را داشته باشد.

٩) حداقل یکبار به فرزندتان اجازه دهید در میان کودکان اطرافتان اولین کودکی باشد که کاری انجام می دهد یا چیزی برای خودش دارد.

١٠) دوستان تخیلی فرزندتان را مسخره نکنید.

١١)از کودکتان این انتظار را داشته باشید که گاهی شما را ناامید کند.

١٢)همیشه قبل از ترک خانه با کودکتان خداحافظی کنید.

١٣)وقتی کودکتان با شما صحبت می کندهمیشه به او پاسخ دهید.بی توجهی به او باعث می شود که احساس نادیده شدن کند.

١٤)کودکتان را وادار به انجام دادن کارهایی نکنید که از آنها می ترسد.

١٥)هرگز کارهایی را نکنید که قبلا با تاکید به فرزندتان گفته اید هرگز انها را انجام نمی دهید.





[موضوع : مادرانه]
تاريخ : چهارشنبه 2 فروردين 1391 | 7:41 PM | نویسنده : مامانی

بهار امسال یه بهار زیباست چون پسر بهار پیشمونه

امسال کنار سفره هفت سین  مامان وبابا تنها نبودن یه کوچولوی ناز هم کنارشون بود

من و بابایی خیلی خوشحالیم که تو رو داریم

و دعا می کنیم که همیشه شاد وخوشحال باشی

و تموم روزهای زندگیت بهاری باشه

تو پسر بهاری عطر شکوفه داری

اولین بهار زندگیت مبارک عزیزم

 **************************************************************************************

دلت شاد و لبت خندان بماند/

برایت عمر جاویدان بماند/

خدا را می دهم سوگند بر عشق /

هر آن خواهی برایت آن بماند/

به پایت ثروتی افزون بریزد/

که چشم دشمنت حیران بماند/

تنت سالم سرایت سبز باشد/

برایت زندگی آسان بماند/

تمام فصل سالت عید باشد/

چراغ خانه ات تابان بماند./





[موضوع : برای پسرم]
تاريخ : چهارشنبه 2 فروردين 1391 | 7:40 PM | نویسنده : مامانی

دیروز صبح زود حرکت کردیم وقبل از سال تحویل رسیدیم خونه مامان زری‚ عموها وعمه ها همه اونجا بودن .

اونجا عمه فاطمه یه سفره هفت سین خیلی بزرگ پهن کرده بود که همه بتونیم دورش بشینیم آخه خیلی بودیم ٬تو شیطون هم که همش میخواستی بری تو سفره...

بعد از تحویل سال هم کلی عیدی دادیم و تو ناز پسر کلی عیدی گرفتی...

البته تو که نمی دونستی عیدی چیه؟ هر کی بهت عیدی میداد میگرفتی و فکر میکردی خوردنیه و میخواستی بخوریش... شیکمو کم میوه وشیرینی خوردی که حالا میخوای پول بخوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واسه نهار هم همون جا بودیم مامان جون وباباجون ودایی و امید کوچولو هم اومدن اونجا...

 تا شب موندیم و تو هم هی بغل عمه و عمو وپسر عمو و... شدی و خوشحال که هی میری  دد ...

بابایی هم تو رو برد توی باغ و کنار درختهای شکوفه زده چند تا عکس خوشگل ازت گرفت

آخر شب هم برگشتیم خونه

امروزهم دومین روز عید است و من و تو توی خونه ایم بابایی  رفته سرکار(اخه امروز کشیکه)این چه کاریه روز عید کار..............

مامانجون و بابا جون هم رفتند یزد

خاله هم قراره بره مسافرت

بابایی هم خیلی دوست داره بریم سفر ولی من مخالفم و میگم یکی دو سالی باید بیخیال سفر شیم تا تو یه خورده بزرگ تر بشی

اینجوری بهتره

اینم چند تا عکس که بابایی توی باغ ازت گرفت

 

شکوفه مامان

 

 

پسر بابا*عسل مامان





[موضوع : مناسبتها]
تاريخ : دوشنبه 29 اسفند 1390 | 10:28 AM | نویسنده : مامانی

Emoticon di Natale 13

فرا رسیدن نوروز باستانی

یاد آور شکوه ایران و یگانه یادگار جمشید جم بر همه ایرانیان پاک پندار راست گفتار و نیک کردارخجسته باد.Emoticon di Natale 16

 

سایه حق/

سلام عشق/

سعادت روح/

سلامت تن/

سرمستی بهار/

سکوت دعا/

سرور جاودانه/

این است هفت سین آریایی

                          نوروزتان پیروز

                      Emoticon di Natale 12





[موضوع : مناسبتها]
تاريخ : شنبه 27 اسفند 1390 | 9:55 AM | نویسنده : مامانی

اینم یه شعر قشنگ واسه آریا جونم

وقتی که هنوز دنیا نیومده بودی و توی دل مامانی بودی یه روز که رفته بودم بیرون یه کتاب قصه قشنگ واست خریدم "نی نی لالا"

و خیلی وقتها اونو واست میخوندم. وقتی هم که دنیا اومدی این کتاب رو دوست داشتی می نشستی روی پام و منم برات میخوندم تو هم گوش میدادی و شکلهای کتاب رو نگاه میکردی حتی بعضی شبها که تو خواب بیدار میشدی و گریه میکردی تا این شعر رو برات میخوندم آروم میشدی و میخوابیدی

تا اینکه چند روز پیش که کتاب دستت بود پاره ش کردی منم تصمیم گرفتم که شعرش رو واست بنویسم تا همیشه یادمون بمونه...

اتل متل ستاره/رسیده شب دوباره

ببین که نور مهتاب از آسمون میباره

تو جنگل و تو دریا /تو کوه و دشت و صحرا

 نمی شنوی صدایی/باید بخوابی حالا

 ببین یه بچه میمون/ که ناقلاست و شیطون

خوابیده رو درختی / با دم شده آویزون

چه خرگوش زرنگی/ چه سنجاب قشنگی

خوابیده اند تو بیشه /روباهی و پلنگی

کنار برکه آب /خوابیده زیر مهتاب

یه قورباغه با قور قور/ داره می بینه تو خواب

سوار اسب باده/ چه بیخیال و شاده

یه شاهزاده اس تو رویا/ ولی دهن گشاده

تو برکه زیر سنگی / یه ماهی زرنگی

خوابیده خیلی آروم/با پولکهای رنگی

 ببین همه می خوابند /تو خشکی یا تو آبند

 چه بی صداو آروم/ میون رختخوابند

اتل متل ستاره/ با چشمک واشاره

میگه بخواب که فردا/ بیدار بشی دوباره

دوباره شب رسیده/خورشید خانوم خوابیده

ماه قشنگ و زیبا /رو پشت بوم پریده

ستاره های کوچک /کنار ماه نشستن

یه روزه توی راهند/حالا حسابی خسته ان

 خیال نکن با چشمک / دارن میدن علامت

چشماشونو میبدن /برای استراحت.





[موضوع : شعر های کودکانه]
تاريخ : جمعه 26 اسفند 1390 | 11:42 | نویسنده : مامانی

امروز  آریا کوچولو نه ماهش تمام شد و وارد ماه دهم شد.

 دیگه چیزی نمونده تا یک سالگیت.

توی این یک ماه هم پیشرفت های زیادی داشتی و خیلی چیزها یاد گرفتی

میتونی خیلی راحت با کمک وسایل خونه راه بری .وقتی کنار مبل وایسادی خودت مینشینی و..

 یه سری دیگه از کتابهای تقویت هوش رو هم خوندی(البته خیلی شیطونی میکردی و هر وقت که کتاب رو میگرفتم جلوت یه نگاه کوچولو بهشون میکردی و بعد هم سرت رو میچرخوندی یه طرف دیگه انگار میخواستی بگی که من اینها رو بلدم یه کتاب جدید بیارین)

کتابهای جدید رو دوست داری وبا علاقه بهشون نگاه میکنی...

 چند وقت دیگه اینها هم واست تکراری میشن...





[موضوع : خاطرات سال اول]
تاريخ : چهارشنبه 17 اسفند 1390 | 10:40 | نویسنده : مامانی

چند روزه که بابایی کلی تلاش میکنه که آریا خان بتونه تنهایی وایسه بعد هم کم کم راه بره تو هم نمیتونی فکر میکنم برات زوده ولی بابایی میگه نه میتونه....

تازه به من هم میگه که باهات تمرین کنم. منم خیلی دوست دارم که زودتر تاتی تاتی راه بری ولی خوب مثل بابات عجله ندارم(بین خودمون بمونه اگه راه بری که مامانی بیچاره است ).

 همین حالا که چهار دست و پا میری اونقدر سرعتت زیاده که چند بار جریمه شدی!!!! و خیلی جاها گیر کردی مامانی هم هی باید دنبالت بیاد و تو رو نجات بده ..............................

یه بار زیر میز گیر میکنی یه بار زیر صندلی خلاصه با کمک کلیه وسایل خونه بلند میشی و راه میری با اینکه خیلی دقت میکنی وتا از خودت مطمئن نباشی دستتو ول نمیکنی و لی تا حالا چندین بار خوردی زمین و گریه ...

موقع افتادن اونقدر بهت استرس وارد میشه که بعضی وقتها با اینکه من به موقع خودم رو میرسونم و نمیذارم بخوری زمین ولی بازهم گریه میکنی...

حالا فکر کن راه بری چی میشه!!!!!

 من که میگم تو راه نمیری تو میدویی اون وقت چی میشه آریا بدو...................

 مامان بدو.....................................

خلاصه دیشب بلاخره بابایی موفق شد و تونستی به تنهایی برای چند ثانیه خودت وایسی و چند بار که بابایی باهات تمرین کرد یکی دو قدم هم راه رفتی (راه که نه دویدی) آخی............................................................................................

چقدر ذوق کردی وقتی راه رفتی و چقدر بابایی ذوق کرد................

امیدوارم تا عید بتونی راه بری...





[موضوع : خاطرات سال اول]
تاريخ : يکشنبه 14 اسفند 1390 | 10:18 AM | نویسنده : مامانی

برای تقویت اعتماد به نفس فرزند خردسالتان موارد زیر را در نظر بگیرید:

١) آداب و رفتارهای خاصی را پایه گذاری کنید این موارد موجب افزایش احساس امنیت فرزندتان می شود.

 ٢) به هرکاری جنبه رقابت ندهید گاهی تسلیم شرایط شوید.

٣) اگر دختر کوچکتان بازی های پسرانه می کند یا پسر کوچکتان دوست دارد عروسک بازی کند نگران نشوید و او را منع نکنید کودکان نباید مجبور شوند با پیش تصورات بزرگسالان زندگی کنند.

٤) به کودکتان اجازه دهید لباس های قدیمتان را بپوشد و نقش دیگران را بازی کند.

٥) تا حد امکان از ایجاد موقعیت "این کار را انجام بده وگرنه..."اجتناب کنید.

٦) با وجود اعتراض دندان پزشکان و متخصصان تغذیه به یاد داشته باشید که هر کودکی گاهی نیاز به شکلات دارد.

٧)هرگز به کودکتان نگویید"هرگز"پیامد این عمل به خودتان بر می گردد وموجب ناراحتی بیشتر خودتان می شود.

٨) در روزهای تعطیل غذاهای خاصی تهیه کنید.

٩) کودکتان را با هیچ شخص دیگری مقایسه نکنید.

١٠) تفاوت میان "اول من"و "نوبت من"را به فرزندتان آموزش دهید.

١١) از کودکتان همین طور که هست راضی باشید.





[موضوع : مادرانه]
تاريخ : چهارشنبه 10 اسفند 1390 | 9:54 AM | نویسنده : مامانی

١) درک کنید که حتی کودکان گاهی ممکن است دل شکسته شوند.

٢) همیشه به فرزندتان فرصت دوباره بدهید.

٣) وقتی کودک کوچک است هرکاری دارید کنار بگذارید وهر شب قبل از خواب در کنارش باشید.

٤) در مورد آنچه برای سن فرزندتان طبیعی است خودتان را ناراحت نکنید.

٥) با همه فرزندانتان به یک روش رفتار نکنید.همه آنها نیازهای یکسانی ندارند.

٦) در هنگام بازی به فرزندتان نگاه کنید وبه او گوش دهید در این صورت نشانه هایی پیدا می کنید که به شما می گوید او درباره ی شما و خودش چگونه می اندیشد.

٧) کودکتان را تشویق کنید تا دوباره تلاش کند.

٨) گاهی هم سطح با چشم های کودکتان قرار بگیرید.

٩) خودتان را به عنوان والدین خیلی جدی نگیرید در دوران رشد کودک به رغم میل شما مسائل خوب و بد زیادی رخ می دهد.

١٠)وقتی که فرزندتان کوچک است او را زیاد حرکت دهید این عمل هر دوی شما را قدرتمند می سازد

به همراه کودکتان گلهای وحشی بچینید

١١)گاهی اجازه دهید که کودکتان با قابلمه و ماهیتابه بازی کند.

١٢)با ثبات  نه با خشم ‚نظم و انضباط را برقرار سازید.

١٣)با والدین کودکان دیگر ارتباط داشته باشید کودکتان را در تنهایی بزرگ نکنید.

١٤)به یاد داشته باشید که همه کبودیها روی پوست نمایان نمی شود.

١٥)اگر نمی توانید کلمات درستی به کودک یاد دهید تنها کودکتان را نزدیک خودتان نگه دارید همین عمل چیزهای زیادی را به او می آموزد.

١٦)اگر چیزی برای کودکتان جالب نیست اذیتش نکنید.

١٧)موفقیت های کودکتان را-حتی اگر کوچک بود-جشن بگیرید.

١٨)به یاد داشته باشید که پدر و مادر خوب بودن یعنی دوست داشتن چیزهای غیر دوست داشتنی.

 ١٩)چیزهای جالب و عجیبی که کودکتان می گوید بنویسید این مطالب سالهای سال خانواده شما را سرگرم خواهد کرد.

٢٠)اگر کودکتان از تاریکی می ترسد چراغی را روشن بگذارید.





[موضوع : مادرانه]
تاريخ : دوشنبه 1 اسفند 1390 | 10:36 AM | نویسنده : مامانی

اینگونه باشید:

١) با فرزندتان درست رفتار کنید اسم یا لقبی زشت به او نسبت ندهید که عمری موجب آشفتگی او شود.

٢) هر روز فرزندتان را در آغوش بگیرید.

٣) کودکتان را به سوی خوب بودن سوق دهید.

٤) از کودک توقع ثبات منطق خود خواه نبودن ویادگیری معجزه اسا نداشته باشید.

٥) زمانیکه باید از میان کار و خانواده یکی را انتخاب کنید خانواده را در اولویت قرار دهید.

٦) در پرورش فرزندانتان برای"اما"ها و "اگر "ها و یا "اگر فقط..."ها وقت زیادی صرف نکنید.

٧) وقتی کودکتان نیاز به  ارامش و آغوش شما دارد درباره آشفته شدن موها یا چروک شدن لباستان نگران نباشید.

٨) به راستی به فرزندتان گوش کنید میان صحبتش نپرید وجمله هایش را تمام نکنید. وبه احساساتی که

 پشت کلمه هایش نهفته است توجه کنید.

٩) گوش دادن واقعی چیزی بیش از ساکت بودن ومنتظر ماندن برای پاسخ دادن است.

١٠) راههای مثبت و مناسب برای آرام شدن را به کودکتان نشان دهید.

١١) به روز تولد او اهمیت بدهید. این کار موهبت یک روز جدید را به او یاد اوری می کند.

١٢) توقع نداشته باشید که هر درسی اولین بار آموخته شود.

١٣)زمان زیادی را با فرزندتان در بیرون از خانه سپری کنید پیوند میان شما در هوایی تازه تقویت می شود.

١٤)به کابوس های فرزندتان اهمیت دهید.

١٥)به اسباب بازی مورد علاقه او احترام بگذارید.

١٦٩بپذیرید که پدر یا مادری کامل بودن  امکان ندارد این پذیرش میزان فشار را بر شما و فرزندتان کاهش خواهد داد.

درک کنید که فرزندتان گاهی به علل موجه و گاهی نیز برای جلب توجه گریه می کند.





[موضوع : مادرانه]
تاريخ : پنجشنبه 27 بهمن 1390 | 9:50 AM | نویسنده : مامانی

نفس مامان

 

                    niniweblog.com

عسل مامان

 

                    niniweblog.com

عزیز دلم

 

                    niniweblog.com

قربونت برم

                    niniweblog.com

ناز نازی





[موضوع : آلبوم عکس آریا جون]
تاريخ : سه شنبه 25 بهمن 1390 | 11:19 | نویسنده : مامانی

امروز وقتی مشغول کارهای خودم بودم و تو هم داشتی باماشینت بازی میکردی برای چند لحظه حواسم بهت نبود که شروع کردی به خندیدن

 وقتی نگات کردم دیدم ماشینتو انداختی روی زمین و با کمک ماشین ازجات بلند شدی و ایستادی ی ی ی حالا نخند کی بخند کلی خوشحال بودی

 آخ جون حالا دیگه میتونی وایسی

 به همین جا ختم نشد یه خورده که وایسادی شروع کردی به هل دادن ماشین و خودت هم قدم برمیداشتی و میرفتی جلو... چند تا قدم که برداشتی تعادلت رو از دست دادی و افتادی زمین...

بعد هم گریه و کلی ناز واسه مامانی

عیبی نداره عزیزم کم کم یاد میگیری

اینم از عکس آریا کوچولو وقتی که ایستاده...



ادامه مطلب

[موضوع : خاطرات سال اول]
تاريخ : دوشنبه 24 بهمن 1390 | 9:18 AM | نویسنده : مامانی

کلماتی که هرگز نباید به کودک گفت: 

تهدید کردن:

١)اگرنیایی میروم واینجا تنها می مانی

اگر دوباره این کار را انجام دهی به پلیس می گویم تا تو را ببرد

تهدید موجب ترس در کودک میشود و او احساس می کند که در محیطی نا امن و پر از دشمن زندگی می کند.

تهدید به تنها گذاشتن کودک  برایش بسیار دردناک وسخت است چون او بسیار حساس است و برای نیازهای اساسی و اولیه  زندگیش به پدر ومادر نیاز دارد.

آنچه باید گفت:

به بچه ها باید هشدار داد تا آنکه آنها را تهدید کرد.

برخلاف تهدید هشدار راهکاری واقعی ومعقول است.

با گفتن جمله "اگر تو...در نتیجه...." به او هشدار می دهید که نباید به رفتار بد خود ادامه دهد.

مانند:اگر خواهرت را بزنی دیگرنباید با او بازی کنی.

٢)برخورد مثبت داشته باشید:

با رفتار مناسب فرزند خود درهمان لحظه از ان تعریف کنید سپس از او بخواهید تا فعالیت بعدی را انجام دهد.در این روش برای هر کار درست کودک امتیازی قائل شوید به نوعی که گویی جادویی در کار است.

او به طور باور نکردنی درخواست های بعدی را اجابت می کند.

برای نمونه به او بگویید:آفرین که یک لیوان شیر خوردی حالا بیا کمی تخم مرغ بخور یا خیلی خوب مسواک زدی حالا بیا لباس خوابت را بپوش.

برای مهار کردن او به نرمی رفتار کنید:

هرگاه از کودک خواهشی دارید به سمت او بروید و به نرمی او را لمس کنید طوری که حضور شما تقریبا موافقت کودکتان را ضمانت کند.

فرزند خودرا برای حضور در جمع اماده کنید و قبل از هر وضعیت جدیدی موقعیت را برای او شرح دهید و انتظارات واقعی خود را بیان کنید.

برای مثال بگویید:وقتی فردا به جشن تولد میروی از تو انتظار دارم که شلوغ نکنی و هنگامیکه دوستت کادوهایش را باز می کند دوست دارم که ساکت و آرام بنشینی ونگاه کنی.

٣)گذاشتن اسم روی بچه ها:

"لال" "بچه بد" "تنبل" و.... اگر کودکان را با نامهایی از این دست بنامید باور می کنند که این صفات و خصوصیات را دارند به علت آسیبی که به کار بردن این نامهای منفی به شخصیت بچه ها وارد می کند اعتماد به نفس او از بین می رود اگر کودکی زشت نامیده شود ممکن است از حضور درجمع و بازی با دیگران خوداری کند اگر به او بگوییم "کم رو" رفته رفته از ارتباط با هم سالان و بزرگ ترها می پرهیزد.

 چه باید گفت:

با جمله ای مثبت توجه کودک را به رفتاری معطوف کنید که باید آن راتغییر دهد "این اتاق نامرتب و به هم ریخته است" یا "وسایلت روی زمین پخش شده و باید جمعشان کنی"

٤)طرد کردن بچه ها:

"ای کاش به دنیا نمی امدی" "هیچ کس تو را دوست ندارد"و...

طرد کردن بچه ها نشان دادن نفرت یا تمایل به جدایی از آنهاست

برای هر کودکی دوست داشته نشدن از طرف فردی که او را به دنیا آورده است به معنای این است که هیچ کس او را دوست ندارد آنچه یک کودک باید بداند این است که پدر ومادرش او را بدون هیچ قید وشرطی دوست دارند.

چه باید گفت:

هر روز با او گفت وگو کنید و بگویید که دوستش دارید و در آغوشش بگیرید.

٥)منفی بافی:

"لیاقت چیزی را نداری" جایت توی زندونه".

بچه ها با کلمات وجمله هایی که به انها می گوییم بزرگ می شوند.

والدین باید همواره آینده خوبی را برای بچه هایشان ترسیم وپیش بینی کنند.

٦)مقصر دانستن کودک هنگام بروز مشکلات:

مقصر دانستن کودک به این معناست که او به سبب کاری که دیگران انجام داده اند سرزنش می شود.بچه ها هدف آسان و در دسترسی برای به گردن گرفتن تقصیر دیگر اعضای خانواده اند.

اگرمیخواهیم انهایاد بگیرند که مسئولیت کارهایشان را به عهده بگیرند ما باید نمونه ای از مسئولیت پذیری در برابر اشتباهاتمان باشیم.

چه باید گفت:

اگر عصبانی شدید به محض به دست اوردن خونسردی خود از کودک معذرت بخواهید.

برای مثال بگویید:ببخشید که دعوات کردم امروز خسته بودم...





[موضوع : مادرانه]
تاريخ : يکشنبه 23 بهمن 1390 | 11:06 AM | نویسنده : مامانی

اگر فرصت داشتم کودکم را دوباره بزرگ کنم....

به جای آنکه انگشت اشاره ام را به سمت او بگیرم٬

درکنارش انگشتهایم را دررنگ فرو می بردم و نقاشی میکردم.

اگر فرصت داشتم کودکم را دوباره بزرگ کنم...

بیشتر از آنکه به ساعتم نگاه کنم٬

به او نگاه می کردم.

سعی میکردم درباره اش کمتر بدانم اما بیشتر به او توجه میکردم.

به جای اصول راه رفتن اصول پرواز کردن و دویدن را با او تمرین میکردم.

از جدی بازی کردن دست برمی داشتم وبازی را جدی  می گرفتم.

در مزارع بیشتر می دویدم و به ستارگان بیشتر خیره می شدم

کمتر سخت می گرفتم و بیشتر تاییدش می کردم.

اول بنیان احترام به خود را در او می ساختم و بعد خانه و آشیانه اش را.

بیشتر از آنکه عشق به قدرت را یادش دهم قدرت عشق را یادش میدادم....





[موضوع : کودکانه]
تاريخ : دوشنبه 17 بهمن 1390 | 11:27 AM | نویسنده : مامانی

دومین مروارید ت بالاخره دیروز خودشو نشون داد

خوشبختانه دیروز زیاد اذیت نشدی یه خورده بیقراری کردی

و هر چی دستت میومد گاز گازی میکردی وقتی توی دهنتو نگاه کردم دیدم وای ی ی ی ی ی ی

یه دندون کوچولوی دیگه داره سرک میکشه

حالا دوتا دندون کوچولوی ناز داری

قربون دندونای کوچولوت برم





[موضوع : مرواریدهای آریا کوچولو]
تاريخ : يکشنبه 16 بهمن 1390 | 4:32 PM | نویسنده : مامانی

بابایی روز جمعه امتحان داشت وباید میرفت یزد.

من وتو ومامان جون هم همراه بابا رفتیم یزد خونه مامان بزرگ(مامان بزرگ مامانی وبابایی)

کل مسیر رفت وبرگشت خواب بودی و هرچی صدات می کردیم بیدار نمی شدی خونه مامان بزرگ هم پسر خوبی بودی وبراشون دست میزدی

چون هوا خیلی سرد بود تو خونه موندیم و بیرون نرفتیم 

سفرمون خیلی کوتاه بود ودیروز عصر برگشتیم.





[موضوع : مسافرت]
تاريخ : چهارشنبه 12 بهمن 1390 | 12:06 | نویسنده : مامانی

چند وقته که همش یادت میدم دست بزنی ولی تو تمایلی به دست زدن نداری بیشتر دوست داری ما برات دست بزنیم

دیشب که داشتی با اسباب بازیهات بازی میکردی نمیدونم چی شد که اسباب بازیتو گذاشتی کنارو شروع کردی دست زدن

منم مات ومبهوت نگات میکردم یه خورده که دست زدی یه مکث کوتاه یه نگاه متفکرانه به دستات وتازه خودت فهمیدی که چی شده؟

بعد هم شروع کردی ذوق زدن و دست زدن منم هی تشویقت میکردم و میگفتم آریایی دست دست.

تو هم یه نگاه به من یه نگاه به دستات جیغهای کوتاه و دست دست

من که از خوشحالی دوربین رواوردم وازت فیلم گرفتم آخه خیلی دیدنی بودی .

از بس حواسم به تو بود یادم رفت  که دکمه ضبط دوربینو بزنم

وقتی فهیمدم که دوربین خاموش شد.

خوشبختانه تو اونقدر خوشحال بودی وازدست زدن لذت میبردی که تونستم دوباره ازت فیلم بگیرم

دست زدنت حتی تو رختخواب هم تموم نشد اونقدر دست زدی تا خواب رفتی.

امروز صبح هم که از خواب پا شدی به محض اینکه بابایی بهت گفت دست دست  دوباره شروع کردی به دست زدن

ناگفتته نماند که دیشب بابایی خسته بود و زود خوابید و نتونست این لحظه های قشنگ رو ببینه

دیشب علاوه بر دست زدن یه کار دیگه هم یاد گرفتی.

اینکه بعد ازکلی پیشرفت در چهاردست وپا رفتن

بلاخره با تلاش زیاد تونستی به زحمت از پله آشپزخونه بالا بیای

حالا دیگه به همه جای خونه سرک میکشی وشیطونی میکنی.

آفرین به پسرم که برای رسیدن به هدفش این همه پشتکار داره

قربونت برم

 





[موضوع : خاطرات سال اول]
تاريخ : يکشنبه 9 بهمن 1390 | 10:00 AM | نویسنده : مامانی

niniweblog.com

9تا 12ماهگی

 داخل وبیرون:

یادگیری ودرک مفاهیمی مثل داخل ٫بیرون ٫پشت سر٫ زیر٫ بالا و...

برای پیشرفت فعالیت های مغزی بچه ها لازم است.

بازی هایی که باعث درک فاصله می شود برای سالهای بعدی فرزند شما بسیار مفید است. این بازی ها را با مفاهیم داخل و بیرون شروع کنید.

یک جعبه کاغذی بردارید و اسبا بازی مورد علاقه کودکتان را داخل آن بگذارید.

به فرزندتان کمک کنید ان را پیدا کرده و بیرون بیاورد.

این کار را تکرار کنید و ادامه دهید.

گزارش تحقیقاتی

تجربه های اولیه کودک ٫کانالهای ارتباطی مغز او را شکل می دهد.

                niniweblog.com

حلقه های هوش:

اسباب بازی های چیدنی قابلیت زیادی برای یادگیری بازی های پیشرفته دارند.

با توجه به نیاز ومهارت های فرزندتان او را تشویق کنید تا کارهای زیر را انجام دهد.

قطعه ها را از بزرگ به کوچک و از کوچک به بزرگ بچیند.

رینگ ها را به ترتیب روی انگشتان او قرار دهید.

گزارش تحقیقاتی:

قرار دادن کودکان در محیط هیجان انگیز به غنای فکر و هوش کودک کمک موثری می کند.

                 niniweblog.com

من لمس می کنم:

شعری در مورد اعضای بدن کودک را برای او بخوانید.

این شعر کمک می کند فرزند شما قسمت های مختلف بدنش را بشناسد.

اول شعر را بخوانید و درحال خواندن به قسمت های مختلف بدن فرزندتان اشاره کنید.

دست میکشم به مویم/ دست می کشم به رویم / دست می زنم به پایم / دست می زنم به گوشم / دولا میشم راست می شم / فکر نکنی که موشم

سپس دست فرزندتان را گرفته و همانطور که شعر را می خوانید به قسمت هایی از اندام او اشاره کنید و این کار را تکرار کنید.

در این میان جای عبارت مال من مال تو را عوض کنید.

گزارش تحقیقاتی:

لمس کردن به قوه ادراک بچه ها کمک می کند و باعث رهایی از استرس می شود.

                niniweblog.com

اصوات موسیقی:

ذوق موسیقی کودک شما نباید در اسباب بازیهای ابتدایی مانند جغجغه زنگوله و... محدود شود.

یک سنتور چوبی ساده  به او امکان میدهد تا آهنگ خود را بسازد.

 انجام این عمل می تواند او را با گامهای موسیقی آشنا کند.

گزارش تحقیقاتی:

یاد گرفتن این مطلب که نخست نت های مختلف موسیقی را گوش دهد وسپس با کلیدهای مختلف انها را به هم مرتبط سازد موجب رشد مهارت های شنوایی کودک خواهد شد.

همچنین وقتی کودک متوجه می شود که اومی تواند آهنگی بسازد عزت نفسش را بالا می برد.

niniweblog.com





[موضوع : بازی با کودک]
تاريخ : چهارشنبه 5 بهمن 1390 | 3:49 PM | نویسنده : مامانی

اول از همه اینکه از دیروز هفت ماهت تمام شد و وارد ماه هشتم شدی

 دیروز خیلی بی تابی کردی شب ناله میکردی و نمی خوابیدی من و بابایی هم تاصبح مواظبت بودیم روز هم همش نق میزدی تا عصر که بابایی اومد خونه داشتی با بابایی بازی میکردی که یهو بابایی متوجه شد آریایی دندون درآورده...

تازه فهیمیدیم که اینهمه ناله و نق نق واسه چی بوده آخه چون از قبل آنفلوانزا داشتی فکر میکردیم واسه اونه ...

از وقتی چهار ماهت شده بودهر وقت که حالت خوب نبودو بی تابی میکردی بابایی میگفت داری دندون در میاری و همش توی دهنتو نگاه میکرد و هر دفعه هم نا امید میشد ولی اینبار اصلا به فکرمون هم نمی رسید که شاید ناله هات واسه دندون باشه قربونت برم چقدر اذیت شدی و ما متوجه نشدیم خیلی سخته که دوتا درد رو با هم تحمل کنی...

خلاصه دیروز بعداز کلی ذوق و خبر دادن به مامان جون که آریا گلی دندون داره تصمیم گرفتیم که یک جشن کوچولو واسه اولین مرواریدت بگیریم .

مامان جون وعمه قرار بود بیان بهت سر بزنن برای همین بهشون گفتیم شب بیان. به باباجون و مامان جون ودایی هم گفتیم شب بیایند خونمون

بابایی هم رفت یک کیک کوچولوخرید.

تو هم که اصلا حالت خوب نبودو همش گریه میکردی

بعد از شام وقتی کیک آوردیم گذاشتیمت روی صندلیت کیک هم جلوت بود تمام حواست به کیک بود 

تا اومدم عکس بگیرم چنگ زدی وسط کیک...

خلاصه یه شاهکار از خودت رو کیک گذاشتی فکر کنم واسه همینه که کیکه خوشمزه شده بود...

آخرسر هم گذاشتیمت رو مبل و کیک هم روی میز با فاصله زیاد که دیگه دستت بهش نرسه هر چند از همون دورهم بال بال میزدی سمت کیک

بعد هم ظرف کیک رو دادیم بهت سرگرم شدی و ما کیک خوردیم خیلی خوشمزه بود

در ضمن از دیروز یاد گرفتی که خودت بدون کمک بچرخی روی شکم و چهار دست وپا بری

پیشرفت خوبی داری...

اینم یه عکس از آریا و کیک دندونش

 



ادامه مطلب

[موضوع : مرواریدهای آریا کوچولو]
تاريخ : دوشنبه 26 دی 1390 | 10:06 PM | نویسنده : مامانی

امروز چهار روزه که آنفلوانزا گرفتی 15_5_16.gif(اول مامانی گرفت بعد بابایی حالا هم نوبت تو شده) البته 

تو خیلی شدیدتر از من و بابایی گرفتی خیلی سرفه می زنی

 دیروز بردیمت دکتر Doctorکلی بهت دارو داد هر شش ساعت باید یه عالمه شربت بهت بدم تو هم

بی اشتها شدی و حاضر نیستی هیچی بخوری تا قاشق رو دست من میبینی دهنتو محکم میبندی  

 دیشب که اصلا حالت خوب نبود تو خواب همش میگفتی"دد اد آدی"

بابایی میگه کلمه دیگه ای هم بلد نیستی و حرف تکراری میزنی

امروز حالت بهتره تنها مشکلی که داری اینه که  سرفه ات میاد ولی نمیتونی سرفه بزنی

وقتی هم که می خوابی با صدای سرفه خودت بیدار میشی و میزنی زیر گریه

کاش زودتر خوب بشی شیطونی کنی... 

مامانی و بابایی خیلی دوست دارن....





[موضوع : آخ آخ]
تاريخ : چهارشنبه 21 دی 1390 | 2:26 PM | نویسنده : مامانی

niniweblog.com

٦تا٩ماهگی

قایم باشک:

فرزندتان را روی زمین بنشانید.

با یک پتو صورت خود را بپوشانید.

همانطور که پتو را از روی سرتان برمیدارید و صورت خود را به او نشان میدهید بگویید"دالی موشه"

این بازی اغلب موجب هیجان و خنده می شود.

این بار پتو را روی سر کودکتان بیندازید ومنتظر بمانید تا او پتو را بردارد وبگویید "دالی موشه".

گزارش تحقیقاتی:

بازی قایم باشک به بچه ها یاد میدهد که چیزهایی که گم میشوند پیدا خواهند شدو درک این موضوع به بچه ها کمک میکند در برابر استرس های معمولی و روزانه زندگی مقاومت کننند.

               niniweblog.com

توپ کجاست؟

این بازی مهارت تمرکز وتوجه کودک را زیاد می کند.

با فرزندتان روی زمین بنشینید.

اسباب بازی های مورد علاقه اش را برداشته و در مورد آنها با او صحبت کنید.

سپس آن را پشت سرتان قایم کنید.

از کودک بپرسید اسباب بازی کجاست؟

اسباب بازی را نشان دهید و بگویید "پیدا شد پیدا شد"

بازی را با عوض کردن جای اسباب بازی ادامه دهید.

گزارش تحقیقاتی:

بلوک ها ومهره ها واسباب بازی های قدیمی باعث تقویت قوه ادراک و پیشرفت زبانی کودک میشود.

                niniweblog.com

 

دایره های نورانی:

بوسیله اجرای نمایشی از نورها چشمان کودک خود را با پدیده جدیدی آشنا کنید.

با استفاده از یک چراغ قوه نور را روی دیوار بیاندازید وتوجه کودک را با تکان دادن نور به اینطرف وآنطرف جلب کنید

به زودی کودکتان رابطه بین چراغ قوه و نور را کشف می کند.

گزارش تحقیقاتی:

تماشای رقص نور روی سقف و دیوارها موجب تقویت قدرت ردیابی کودک شما خواهد شد.

دیدن خاموش و روشن شدن نور نیز به طور مکرر برای او شادی بخش است.

                niniweblog.com

 

 عروسک انگشتی:

یک یا دو عروسک انگشتی را بر سر انگشتان دست خود قرار دهید آنها را برقصانید با آنها آواز بخوانید ویا کودک را قلقلک دهیدوببوسید وبا کودک حرف بزنید.

کودکی که در این سن است علاقه دارد که دستش را دراز کند و آن را بگیرد و در دهان خود بگذارد به کودک اجازه این کار را بدهید(مطمئن شوید که عروسک دارای قطعات کوچک نیست که کودک آن را ببلعد.)

گزارش تحقیقاتی:

وقتی دوستان کوچولویش او را قلقلک میدهند ویا به او کله می زنند موجب تحریک بساوایی او می شوند همچنین کودک در حین بازی تعامل مثبتی را با شما ایجاد می کند.

                niniweblog.com

  

الان می گیرمت:

به آهستگی شروع به چهار دست وپا رفتن به دنبال کودک کنید زمزمه کنان بگویید"دارم می گیرمت" سپس آرام کودک را بگیرید وبگویید"گرفتمت"می توانید او را بغل کرده وبالا ببرید و ببوسید.

گزارش تحقیقاتی:

این یک بازی دونفره است وبه ایجاد حس اعتماد و هوشیاری اجتماعی کودک کمک می کند.همچنین وجود یک محرک برای چهار دست وپا رفتن موجب تقویت مهارت های حرکتی او می شود.

                 niniweblog.com

کوهی از کوسن ها:

تعدادی کوسن را روی هم بچینید وبه او یاد دهید که چطور از آنها بالا رود.طولی نخواهد کشید که این ناحیه نرم ولیز  وتلاش برای بالا رفتن با خنده های او همراه خواهد شد.

گزارش تحقیقاتی:

بالا رفتن از کوسن ها مستلزم داشتن هماهنگی  قدرت وتعادل کافی می باشد که به تدریج با بالا رفتن های مکرر این مهارتها را کسب می کند.

                 niniweblog.com

استفاده به نوبت از دستها:

اکنون کودک شما می تواند به راحتی اشیا را بگیرد اما ممکن است هنوز تسلط کافی برای انتقال جسم از یک دست به دست دیگرش را نداشته باشد زیرا این کار مستلزم حرکت هر دو دست در یک زمان می باشد.

 جهت کمک به کودک یک اسباب بازی کوچک در دستش قرار دهید و بگذارید مدتی با آن بازی کند سپس اسباب بازی دیگری را بالای همان دست نگه دارید او را تشویق کنید تا اسباب بازی اول را به دست دیگرش بدهد به جای اینکه آن را بیاندازد

 گزارش تحقیقاتی:رد کردن اسباب بازی از یک دست به دست دیگر به او کمک می کند تا گرفتن و رها کردن همزمان  جسم را بیاموزد.

همچنین موجب می شود تا او بوسله دستهایش  از عمود منصف بدن خود عبور کند که این امر پیش از چهار دست وپا رفتن و راه افتادن می بایست اتفاق بیافتد.

                                             niniweblog.com





[موضوع : بازی با کودک]
تاريخ : دوشنبه 19 دی 1390 | 15:19 | نویسنده : مامانی

 چند روزه که یاد گرفتی چهاردست وپا حرکت کنی

البته زیاد نمیتونی بری زود خسته میشی

ناگفته نماند که برای حرکت کردن نیاز به یک محرک قوی مثل"کنترل تلویزیون دستمال کاغذی و یا موبایل"داری...

به محض رویت هرکدوم از موارد ذکر شده سریع السیر به سمت سوژه مورد نظر یورش برده و با چندتا خیز بلند خودتو میرسونی بهش

مخصوصا دستمال کاغذی که اگه دستت بهش برسه سریع میبرش سمت دهنت (وسایل دیگه رو اول کمی بررسی میکنی ونگاشون میکنی بعد میبریشون سمت دهنت به قول عمه میخوای مختصاتشون دستت بیاد)

مثلا همین دیروز وقتی روی سینه خوابوندمت ویکی از اسباب بازیهاتو گذاشتم جلوت که خودتو برسونی بهش خودمم یه سررفتم آشپزخونه از توی آشپزخونه نگات که کردم دیدم 180درجه چرخیدی و یه دستمال کاغذی پیدا کردی و حالا نخور کی بخور منم  دویدم و خوشبختانه زود رسیدم ودستمال رو از دستت گرفتم تو هم که کلی بهت برخورده بود شروع کردی جیغ زدن...

از حالا به بعد دیگه نمیتونم یه لحظه هم تنهات بذارم آخه دور وبرت پر از وسایلیه که نباید حتی بهشون نزدیک بشی مخصوصا بخاری

البته تو هنوز نمیتونی خودت بچرخی روی شکم وچهاردست وپا حرکت کنی ولی فکر نکنم زیاد هم طول بکشه

کم کم باید وسایل خونه رو جابجا کنیم وخیلی چیزها رو از دسترس تو دور کنیم تا چند وقت دیگه که کامل یادبگیری حرکت کنی دستت به خیلی چیزها میرسه و همه چی رو بهم میریزی

کم کم داری شیطون میشی...

دوووووووووووووووووووووست داریم شیطون بلا





[موضوع : خاطرات سال اول]
تاريخ : دوشنبه 12 دی 1390 | 4:41 PM | نویسنده : مامانی

 

                   

 

سه ماهگی

 

                    

سه ماهگی





[موضوع : آلبوم عکس آریا جون]
تاريخ : دوشنبه 12 دی 1390 | 3:01 PM | نویسنده : مامانی

از تولد تا سه ماهگی  niniweblog.com

این کجا رفته؟

این بازی به ظرفیت مغزی بچه ها کمک میکند.

یک وسیله خوشرنگ ودرخشان را جلوی کودکتان بگذارید.

به آرامی آن را به هر طرف حرکت دهید و عقب و جلو ببرید واجازه دهید فرزندتان با چشم هایش آن را دنبال کند

گزارش تحقیقاتی:

عصب های بینایی در ماه های اول زندگی شروع به شکل گیری می کند  فعالیت هایی که بینایی بچه ها را تحریک می کند بی شک در تقویت بینایی او موثر خواهد بود.

                                         niniweblog.com

تعقیب حرکات:

بچه ها دوست دارند به صورت آدمها مخصوصا صورت کسانیکه دوستشان دارند نگاه کنند.

برای رشد بینایی و شنوایی فرزندتان تلاش کنید شکلک ها وصداهای مختلف در آورید.

زبانتان را درآورید.

لب هایتان را جمع کنید.

سرفه و دهن دره کنید.

گزارش تحقیقاتی:

در دو ماهگی بچه ها می توانند شکل های مختلف صورت را تشخیص دهند.

                                          niniweblog.com

تو را دوست دارم

این بازی موجب وابستگی عاطفی بین شما و فرزندتان می شود.

کودکتان را روی بازوهایتان بگیرید او را به این طرف وآن طرف وعقب جلو حرکت دهید وبرایش بخوانید

من تو را دوست دارم

من تو را دوست دارم

و هر بار که به کلمه تو می رسید بخشی از بدن اورا مثل :سریا بینی و... ببوسید.

گزارش تحقیقاتی:

بهترین ومهمترین کاری که با نوزاد می شود انجام داد این است که او را محکم دربغل بگیریم وبا مهربانی به خودمان بچسبانیم.این کاریست که در سنین بالاتر به او اعتماد به نفس می بخشد.

                                          niniweblog.com

آرامش موسیقی

حتی ممکن است نوزادان با شنیدن آهنگی که با آن آشنایی دارند آرام شوند. همیشه یک ضبط صوت کوچک نزدیک فرزندتان بگذارید .

آهنگ هایی که یک ملودی تکراری دارند برای بچه های کوچک مناسب تر هستند. چون آنها د ر رحم مادرشان هم یک ملودی تکراری می شنوند.

گزارش تحقیقاتی:

نوزادانی که تازه متولد می شوند نسبت به آهنگ هایی که شیه به صدای مهربان مادر باشد عکس العمل طبیعی نشان می دهند.

                                                niniweblog.com





[موضوع : بازی با کودک]
تاريخ : دوشنبه 12 دی 1390 | 3:01 PM | نویسنده : مامانی

niniweblog.com

٣تا6 ماهگی

ببین چه می بینم؟

دست های کودکتان را بگیرید و به آرامی جلو صورتش آنها را به هم بزنید همانطور که این کار را انجام می دهید  برایش شعر بخوانید:

دست دست دست بزن..

دست بزن مثل من...

گزارش تحقیقاتی:

در طول شش ماه اول زندگی نوزادان  مهارت های دیداری برای آنها لازم است.

                          niniweblog.com

هوهوچی چی

ترکیب حس لامسه و شنوایی در این بازی سرگرم کننده است و باعث تفریح و شادی فرزند شما می شود.

همنطور که شعر زیر را می خوانید  انگشتان خود را روی بازوی فرزندتان به بالا و پایین برده وتکرار کنید.

چی چی قطار

چی چی قطار

حالا برو

توت توت توت توت

حالا بیا

این کار را با بازوی دیگرش تکرار کنید.

گزارش تحقیقاتی:

سخنان آهنگین قدرت بیان بچه ها را تقویت می کند.در فعالیت هایی از این دست مغز ماده ای شیمیایی تولید می کند که این ماده به حافظه کودک کمک میکند.

 

                           niniweblog.com

 رفتن به بالای الاکلنگ:

همچنان که ارتباط بین شما و فرزندتان شکل می گیرد این بازی ماهیچه های او را تقویت می کند.

انگشتان فرزندتان را با دست بگیرید و او را از روی زمین بلند کنید و همانطور که این کار را میکنید برایش بخوانید:

بالا برو الاکلنگ  بالا بالا بالاتر

پایین بیا الا کلنگ پایین پایین پایین تر

 پاهای او را بلند کنید و همان شعر را بخوانید.

گزارش تحقیقاتی:

پیوندهای عاطفی کودک و والدین در پیشرفت اعتماد به نفس او نقش مهمی دارد.

                                         niniweblog.com





[موضوع : بازی با کودک]
تاريخ : سه شنبه 6 دی 1390 | 12:28 AM | نویسنده : مامانی

امسال شب یلدا یه رنگ و بوی دیگه داشت .

آخه دو تا فسقلی به جمعمون اضافه شده بود یکی آریا کوچولو و یکی هم آقا امید(پسر دایی)

اینم چندتا عکس از فسقلیها در شب یلدا...



ادامه مطلب

[موضوع : مناسبتها]
تاريخ : سه شنبه 6 دی 1390 | 11:30 AM | نویسنده : مامانی

دو ماهگی آریا

                  

                  

دو ماهگی

                    

 

دو ماهگی

                               

 

دو ماهگی





[موضوع : آلبوم عکس آریا جون]
تاريخ : سه شنبه 6 دی 1390 | 11:24 AM | نویسنده : مامانی

دو روز قبل با مامان جون وبابا جون رفتیم مرکزبهداشت و واکسنتو زدیم Nurseتا شب خوب بودی و اصلا معلوم نبود که واکسن زدی از بس شیطونی میکردی

باباجون واسه شب یلدا هندونه خریده بود تو هم از ذوق (هندونه ندیده)میخواستی با پوست بخوریش کلی بهت خندیدیم

ولی شب تب کردی وتا صبح همش ناله میکردی 15_5_16.gifصبح هم که از خواب پاشدی سرفه میزدی

دیروزهم بردیمت دکتر آخه فکر میکردیم داری سرما میخوری ولی دکترت گفت که چیزیت نیست چون واکسن زدی اینجوریه وتا دو سه روز هم طول میکشه امروز حالت بهتره و الان هم داری شیطونی میکنی و نمیذاری که بنویسم

                                          

اینم یه عکس از آریا جون وقتی آماده شده بود که بریم واکسن بزنیم.

 



ادامه مطلب

[موضوع : آخ آخ]
تاريخ : چهارشنبه 30 آذر 1390 | 9:10 AM | نویسنده : مامانی

جشن یلدا این یادگار کهن آیین میترا ونماد پیروزی روشنایی برتاریکی برشما وبر تمام فرزندان آریا بوم ایران کهن خجسته با د.

        





[موضوع : ]
تاريخ : 27 آذر 1390 | 9:36 | نویسنده : مامانی

ترم اولت تموم شد وکتابهاشو خوندی اونقدر که همه روبلد بلد شدی. niniweblog.com

یکی دو هفته ای میشه که هر وقت کتابهاتو میارم و می گیرم جلوت به همه جا نگاه می کنی الا کتابت آخر سر هم خسته میشی و نق نق می زنی niniweblog.com

از امروز ترم جدیدت شروع شد(6تا9 ماهگی)با کتابهای جدید.

 حواستو جمع کن این ترم هم باید خوب درس بخونی.

دوست دارم بوس بوس niniweblog.com





[موضوع : خاطرات سال اول]
تاريخ : جمعه 25 آذر 1390 | 8:48 AM | نویسنده : مامانی

یک ماهگی آریا

 

                   





[موضوع : آلبوم عکس آریا جون]
تاريخ : چهارشنبه 23 آذر 1390 | 10:43 AM | نویسنده : مامانی

niniweblog.com

از بدو تولد تا یک ماهگی:

موسیقی کلاسیک‚اسباب بازی متحرک موزیکال.

لالایی.

استفاده از لحن بچگانه توسط اطرافیان.

اسباب بازی های متحرک که از بالای تخت آویزان باشد.

عروسک های پشمی کوچک.

 

               niniweblog.com

 

از یک ماهگی تا سه ماهگی:

حباب صابون

جغجغه.

عروسکهای خیمه شب بازی.

 

              niniweblog.com

 

از سه ماهگی تا شش ماهگی:

لالایی وشعرهای بچگانه ای که با حرکات انگشت همراهی شود.

بازی های معمولی ورایج پدر ومادرها.

کتابهای مخصوص این سن.

صفحه های بازی که روی آن سرگرمی های گوناگونی وجود دارد.

زیرانداز مخصوص بازی.

قایم موشک.

پرت کردن اشیاء.

شنا.

 

               niniweblog.com

 

از شش ماهگی تا نه ماهگی:

وسایل آشپزخانه.

زیلوفون.

توپ بازی.

پاره کردن کاغذ.

صدا دراوردن با اشیاء مختلف.

ریختن اشیاء کوچک در یک جعبه.

جعبه ای که بشود آن را پر و خالی کرد.

 

               niniweblog.com

 

از نه ماهگی تا یک سالگی:

بالا و پایین پریدن همراه با شعرهای بچگانه .

کتابهایی در مورد حیوانات وصدای آنها.

بولینگ.

رد شدن از روی موانع.

روی هم چیدن مکعب ها.

کشیدن اشیاء(مانند کامیون).

استفاده از اشیایی که به راه رفتن کودک کمک می کند.

فرفره.

سبد ویا جعبه مخصوص جمع آوری اسباب بازی.

استفاده صحیح تر از زیلوفون.

                      niniweblog.com





[موضوع : کودکانه]
تاريخ : سه شنبه 22 آذر 1390 | 11:15 AM | نویسنده : مامانی

niniweblog.com

شنوایی:

به اسم خود پاسخ می دهد.

بعضی از کلمات را درک می کند و نسبت به آنها عکس العمل نشان می دهد.

 

                    niniweblog.com

بینایی:

اشیائ کوچک را بین انگشت شست وسبابه نگه می دارد.

با انگشت به اشیاء اشاره می کند.

می تواند برای نوشیدن لیوان را در دست یگیرد.

می تواند به تنهایی غذا بخورد.

 

                     niniweblog.com

چشایی:

با طعم گوشت آشنا می شود(شش ماهگی)

می تواند غذاهای معمولی را بخورد.(هشت ماهگی)

بیسکوییت خوردن را آغاز می کند.

 

                    niniweblog.com

فعالیت بدنی:

می تواند به تنهایی بنشیند.

می تواند به این طرف وآن طرف بچرخد.

با کمک میز و صندلی می تواند بایستد.

چهار دست وپا رفتن را آغاز می کند.

 

                    niniweblog.com

توانایی حرف زدن:

می تواند صداهای طولانی تر ومتنوع تر را ادا کند.

قدرت وطنین صدای خود را تغییر می دهد و حالتهای مختلف آن را تجربه می کند.

می تواند صداهای متشکل از چند سیلاب مشابه را ادا کند.

 

                    niniweblog.com

روابط اجتماعی:

حرکات صورت را تقلید می کند.

ممکن است از غریبه ها بترسد یا از آنها خجالت بکشد.

شخصیت خود را با حالات روحی مختلف نشان می دهد.

دستش را بلند می کند تا او را بغل کنند.

                     niniweblog.com





[موضوع : کودکانه]
تاريخ : سه شنبه 22 آذر 1390 | 7:45 AM | نویسنده : مامانی

niniweblog.com

شنوایی:

آواهای زبان های بیگانه را فراموش می کند.

 

                  niniweblog.com

بینایی:

حس بینایی بر حس شنوایی برتری می یابد(ذه ماهگی)

 

                   niniweblog.com

لامسه:

اشیاء را به دست شما می دهد.

 

                    niniweblog.com

چشایی :

می تواند همه چیز بخورد.

غذاهای او کمتر به صورت آسیاب شده مصرف می شود.

می تواند غذا را به صورت لقمه های کوچک بخورد.

 

                    niniweblog.com

فعالیت بدنی:

در تخت خود بلند می شود.

راه رفتن را آغاز می کند.

 

                    niniweblog.com

توانایی حرف زدن:

مفهوم جمله ها را درک می کند.

اولین کلمه خود را بر زبان می آورد.

 

                    niniweblog.com

روابط اجتماعی:

می بوسد.

"خداحافظی"می کند و می تواند"تشویق"کند.

هنوز از غریبه ها می ترسد و از آنها خجالت می کشد.

با بازی درآوردن جلب توجه می کند.

می تواند موافقت خود را ابراز کند.

برای انکه مادرش صورت او را نشوید آن را با دستهای خود پنهان می کند.

niniweblog.com





[موضوع : کودکانه]
تاريخ : دوشنبه 21 آذر 1390 | 10:44 AM | نویسنده : مامانی

niniweblog.com

شنوایی:

به طور ارادی سرش را به سوی منبع صدا بر می گرداند(پنج ماهگی).

 

                    niniweblog.com

بینایی:

به تصاویر پیچیده علاقه نشان می دهد.

چهره های آشنا را در عکس میشناسد.

شکل های صحیح را تشخیص می دهد و در ذهن خود اشکال ناکامل را کامل می کند.

می تواند به صورت برجسته ببیند(چهار ماهگی)

تفاوت رنگ ها را تشخیص می دهد.(شش ماهگی)

 

                    niniweblog.com

لامسه:

در دو ماهگی اگر چیزی در دستان او قرار دهیم می تواند مدت کوتاهی آن را نگه دارد.(زمان نگه داشتن شیء به تدریج یشتر می شود.

با دست ها وپاهایش  بازی می کند(سه ماهگی).

در چهار ماهگی سعی می کند اشیاء را در دست بگیرد ودر پنج ماهگی از عهده این کار بر میآید.

اشیاء را از راه دهان کشف می کند.

 

                     niniweblog.com

فعالیت بدنی:

سرش را به اندازه ی 90درجه بلند می کند(چهار ماهگی).

غلت می زند.

اگر به او کمک شود می تواند برای چند لحظه بایستد.(چهار ماهگی).

روی زمین می خزد(پنج ماهگی).

 

                    niniweblog.com

 

زبان:

بر اساس نیازش گریه های مختلفی سر می دهد.

هیجاناتش را نشان می دهد.

از خود صدا در می آورد.

می خندد.

زبان باز کردن آغاز می شود.

 

                     niniweblog.com

چشایی:

با تکمیل رژیم غذایی طعم های جدید را کشف می کند(چهار ماهگی).

سبزیجات وارد رژیم غذایی او می شود.

 

                     niniweblog.com

روابط اجتماعی:

با لبخند به لبخند پاسخ می دهد

آشنایان وغریبه ها را از یکدیگر تشخیص می دهد(سه ماهگی).

اگر او را قلقلک دهند می خندد.(چهار ماهگی)

گفت وگو کردن وبرقراری ارتباط را دوست دارد.

                    niniweblog.com





[موضوع : کودکانه]
تاريخ : يکشنبه 20 آذر 1390 | 10:43 AM | نویسنده : مامانی

niniweblog.com

شنوایی:

قوه ی شنوایی قویترین حس نوزاد است.

آواهای همه زبانها را تشخیص می دهد.

صدای مادرش را میشناسد.

سیلاب های شبیه به هم را تشخیص می دهد.

تفاوت زبان مادری را از زبان های دیگر تشخیص می دهد.

 

                     niniweblog.com

بینایی:

فقط در فاصله ی نزدیک می تواند به وضوح ببیند.

چهره پدر ومادرش را می شناسد.

تصاویر رنگی را ترجیح می دهد.

 

                         niniweblog.com

لامسه:

به تماس پوست به پوست نیاز دارد.

 

                      niniweblog.com

بویایی:

بوی مادرش را می شناسد.

 

                       niniweblog.com

چشایی:

نسبت به طعم های اصلی (شیرین شور  ترش وتلخ)حساس است.

اگر از شیر خشک استفاده می کند طعم شیری که به آن عادت دارد را می شناسد.

به طعم مواد مختلفی که در رژیم غذایی مادر مصرف می شود حساس است زیرا این مواد بر مزه ی شیر مادر تاثیر می گذارد.

 

                        niniweblog.com

 

حرکات بدنی:

حرکت دست وپا به صورت عکس العمل های طبیعی انجام می شود.

نمی تواند به تنهایی سر خود را نگه دارد.

 

                  niniweblog.com

 

زبان:

به صدا پاسخ می دهد.

هنگامی که پدر ومادر با او صحبت می کنند بسیار لذت می برد.

کم کم می تواند از خود صداهایی در آورد.

 

                          niniweblog.com

 

روابط اجتماعی:

ارتباط برقرار کردن از طریق نگاه را دوست دارد.

لبخند می زند.

 

                           niniweblog.com





[موضوع : کودکانه]
تاريخ : 6 آذر 1390 | 18:17 | نویسنده : مامانی

چند وقته که موهای گیلاسمون میریزه

پشت سرش کامل ریخته برای همین بابایی همه موهای آریا رو کوتاه کرد

وقتی موهاشو کوتاه میکردیم پسر خوبی بود و اصلا گریه نکرد.

آفرین پسرم

حالا گیلاسمون کچل شده

یه کچل ناز که تو خونه ای کیوسان صداش میکنیم.

 

 

 

 





[موضوع : خاطرات سال اول]
تاريخ : پنجشنبه 3 آذر 1390 | 1:57 PM | نویسنده : مامانی

 

از اول هفته گل پسرمون مریض شده  niniweblog.com

سرما خورده وسرفه میزنه .دو روز پیش بردیمش دکتر

آقای دکتر هم براش شربت و قطره ویه امپول نوشت(آخی)

niniweblog.com

ماهم گیلاسمون رو بردیم  وبهش آمپول زدیم موقع امپول زدن

بابایی پاشو محکم گرفت منم نازش میکردم یه خورده گریه کرد niniweblog.com

و بعدش هم یادش رفت

این اولین آمپولی بود که آریا میزد امیدوارم  دیگه پسرم آخ نشه که مجبور بشیم دوباره آمپولش بزنیم

فقط شربتهایی که دکتر براش نوشته باعث بی خوابیش شده و خیلی کم می خوابه مخصوصا شبها  niniweblog.com

امیدوارم هرچه زودتر خوب بشی niniweblog.com





[موضوع : آخ آخ]
تاريخ : دوشنبه 23 آبان 1390 | 9:18 | نویسنده : مامانی

دیشب عروسی دختر عمه مامانی بود.

اولین بار بود که عروسی میرفتم

niniweblog.com

وای چقد شلوغه

تازه یه خانم خوشگل هم اونجا بود که از اول تا آخر شب دوست داشتم پیشش باشم

niniweblog.com

یه دسته گل قشنگ هم دستش بود فکر کنم خیلی خوشمزه بود

هربار که خواستم بگیرمش مامانجون نذاشت

آخه بذارین یه خورده مزه کنم ببینم خوبه یا نه

niniweblog.com

 





[موضوع : خاطرات سال اول]
تاريخ : يکشنبه 22 آبان 1390 | 12:01 AM | نویسنده : مامانی

توی این قسمت قراره که همه شعرهایی که مامانجون واسه مامانی میخونده نوشته بشه تا منم یاد بگیرم

 

 



ادامه مطلب

[موضوع : شعر های کودکانه]
تاريخ : 22 آبان 1390 | 10:17 | نویسنده : مامانی

از دیروز گیلاس کوچولو غذای کمکی میخوره زبان

اول با حریره برنج شروع کردم خیلی دوست داشت همش قاشق روگرفته بود ومیخواست بخوره اگه هیچی نگم قاشق وکاسه رو هم میخوره(شیکمو)زبان

 

 

ای شیکمو





[موضوع : خاطرات سال اول]
تاريخ : سه شنبه 10 آبان 1390 | 6:15 PM | نویسنده : مامانی

بابایی یه بلز واسه پسرش خریده صدای قشنگی داره وقتی صداشو میشنوه میخنده این صدا رو دوست داره گیلاس کوچولو موسیقی رو دوست داره وقتی دو ماهش بود موقع خوابیدن باید براش سازدهنی میزدم تا بخوابه الان هم وقتی گریه میکنه اگه براش ساز بزنم آروم میشه

 

آریا در حال نواختن

 

اینم یه جور نواختن

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 10 آبان 1390 | 3:31 PM | نویسنده : مامانی

 

این هم یه عکس از آریا وقتی یزد بودیم (خونه خاله)





[موضوع : مسافرت]
تاريخ : شنبه 7 آبان 1390 | 17:06 | نویسنده : مامانی

این دومین سفریه که آریا میره باز هم به یزد

اولین بار وقتی آریا دو ماهه بود رفتیم یزدخیلی اذیت کرد.

ما عصر چهرشنبه رفتیم وجمعه شب برگشتیم این دفعه پسر خوبی بودی و مامانی رو اذیت نکردی.توی مسیر رفتیم بافق و مامان جون بردنت امامزاده وقتی وارد امامزاده شدی کلی ذوق کردی و همش حرف میزدی و میخندیدی آخه اولین باره که این همه لوستر ولامپ و کلی آینه کاری میدیدی حیف که عکس گرفتن ممنوع بود خیلی دوست داشتنم ازت عکس بگیرم

ناراحتاین پست هم بدون عکس موند





[موضوع : مسافرت]
تاريخ : پنجشنبه 5 آبان 1390 | 12:16 | نویسنده : مامانی

مامان: چشات خسته میشه چقد درس میخونی؟

گیلاس: تا آخل تلم چیزی نمونده هنوز دو تا کتاب دیگه هم باهد بخونم

 

 

گیلاس درسخون

 

گیلاس درسخون

 

 

خسته شدم از بس درس خوندم بذالین یه خولده بخورم

 

گیلاس شیکمو

 





[موضوع : خاطرات سال اول]
تاريخ : يکشنبه 1 آبان 1390 | 11:09 PM | نویسنده : مامانی

همچنان که جسم نوزاد از قابلیت وظرفیت لازم برای پذیرش تغذیه درست وتمرین ها و ورزش های بدنی برخوردار است وعضلات ٫ ماهیچه ها و مفاصل نوزاد تحت این گونه خدمات از تواناییها وقابلیتهای بیشتر برخوردار میشود٫ تواناییهای ذهنی وکنش های مربوط به هوش نوزاد نیزهمانند جسم او از چنین ظرفیتی برخوردار است.

در صورتیکه نوزاد تحت آموزش وتمرین های علمی قرار گیرد٫به گونه ای پویاتر با دنیای پیرامون خود برخورد میکند وبا حداکثر توانایی وقدرت خود وارد دنیای کودکی میشود.

در دنیای تعلیم وتربیت امروز ٫سن آموزش فرزندان از هفت سالگی به سه ماهگی تقلیل یافته است. متفکر

دکتر بئاتریس میلتر-دانشمند فرانسوی- دستاورد 25سال مطالعه وتحقیق خود را در مجموعه "شیوه های تقویت هوش نوزاد" برای آموزش نوزادان دنیا به همه پدران ومادران تقدیم کرده است.

که به همه مامانایی که دوست دارند بچه های باهوشی داشته باشند توصیه می کنم این کتابها را تهیه کنند و با نی نی هاشون کار کنند.

این سری شامل سه مجموعه کتاب برای سنین (٦- ٣)(٩-٦)( ١٢-٩) ماه میباشد وهر مجموعه یک کتاب راهنما برای مامانی وسه کتاب آموزشی برای نی نی هاست.

 بابای آریا جون این کتابها را واسش خریده و باهاش کار میکنه خیلی براش جالبه و دوست دارهلبخند





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 30 مهر 1390 | 3:37 PM | نویسنده : مامانی

4 ماه خیلی زود گذشت توی این 4ماه پسرم خیلی پیشرفت کرده و واسه خودش مردی شده: مثلا میتونه سرش رو بالا نگه داره ,غان وغون میکنه ومیخنده,میتونه عروسکهاشو بگیره وببره سمت دهنش, مامان وبابا وخیلی از نزدیکاشو میشناسه وبا دیدنشون میخنده, با کمک مامان میتونه سینه خیز بره وقتی روی پای مامان نشسته ومامان براش دست میزنه آواز میخونه و وقتی هم میخوام خوابش کنم براش لالایی میخونم باهام همصدا میشه ومیخونه خوردن رو خیلی دوست داره و هرچی دم دستش باشه لیس میزنه تا حالا مزه(خیار ,هلو,سیب,انگور,انار,)را هم چشیدی(البته به لطف بابایی)

خلاصه اینکه پسرم خوردنی شدهماچ





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 30 مهر 1390 | 12:15 | نویسنده : مامانی

چند روز قبل بابایی واسه آریا کوچولو یه تاب خرید

تا شاید اینجوری بتونیم یه خورده سرگرمش کنیم

ولی چون گل پسر مون نمیتونه بنشینه مجبوریم جلو وپشت سرش را با چندتا پارچه پر کنیم که جلو وعقب نره

زود خسته میشه وگریه میکنهگریه





[موضوع : خاطرات سال اول]
تاريخ : شنبه 30 مهر 1390 | 12:15 | نویسنده : مامانی

چند روزه که گیلاس کوچولوی ما آب دهنش راه افتاده و همیشه جلوی پیراهنش خیسه ومامانی مجبور شده براش پیش بند ببنده

 

ه





[موضوع : خاطرات سال اول]
تاريخ : چهارشنبه 20 مهر 1390 | 12:14 | نویسنده : مامانی

گیلاس کوچولو وعروسکش





[موضوع : خاطرات سال اول]
تاريخ : جمعه 1 مهر 1390 | 12:14 | نویسنده : مامانی

گیلاس مامان توی یکی از روزهای قشنگ بهار دنیا اومد(26خرداد)که مصادف شده بود با 13رجب

 یه روز زیبا که با اومدن تو زیباتر هم شد. وقتی دنیا اومدی 3کیلو 150گرم وزن و49سانت هم قدت بود تا حالا خوب رشد کردی نزدیک به 8کیلو وزن داری و قدت هم 55شده یه پسر شکمویی که همش دوست داری شیر بخوری مدام دستتو میکنی دهنت و چون هیچی نصیبت نمیشه عصبانی میشی و گریه میکنی

شبها زود میخوابی و صبح خیلی زود بیداری

مامانی قربونت شه





[موضوع : خاطرات سال اول]
تاريخ : 20 شهريور 1390 | 12:13 | نویسنده : مامانی

امسال مامانی برای روز پدر یه کادو قشنگ و دوست داشتنی به بابا هدیه داد.

بهترین کادویی که بابایی تا حالا گرفته .یه کادویی که روز به روز نازتر ودوست داشتنی تر میشه *یه پسر ناز وملوس*





[موضوع : خاطرات سال اول]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد