آریاآریا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

مامانی و پسرش

بازیهای پدر و پسر

یکی از بازیهای مورد علاقه آریاجونم قایم موشکه که بابایی بهت یاد داده اوایل بابایی چشماتو میگرفت وتا ده میشمرد من  قایم میشدم تو هم با کمک بابایی منو پیدا میکردی و دوباره میرفتی بغل بابا که چشماتو بگیره و بازی ادامه داشت. ولی الان پیشرفت کردی و خودت چشماتو میگیری اینجوری...   و میگی " دو هف چا پن "مثلا داری میشماری دیشب با بابایی بازی میکردی بیچاره بابا آخه نمی تونست هیچ جایی قایم بشه چون تو دست میذاشتی روی بینی ات و بعد هم دنبال بابا راه می افتادی که ببینی کجا میره... هی بابا بهت میگفت بیشین اینجا چشاتو بگیربعد بیا ولی تو کار خودتو میکردی. تازه وقتی هم که مثلا بابا رو پیدا میکردی ذوق میزدی و خوشحا...
1 آبان 1391

شیطنت های آریا

امروز صبح:  روی پای مامانی نشسته بودی وبا مامانی بازی میکردی یه چیزی تو صورت مامانی توجه آریا روبه خودش جلب میکنه آروم اروم سرتو آوردی جلو و با دقت به چشای مامان نگاه کردی بعد از چند ثاتیه با ذوق گفتی:" نی نی" پسر کوچولوی مامان عکس خودشو توی چشمای مامان دیده و هیجان زده که نی نی دیده.منم زدم زیر خنده. در حال خندیدن انگشت جنابعالی رفت تو چشم مامانی. نمیدونم میخوای نی نی رو درآری یا چشم منو؟! تا بهت میگم نی نی کجاست؟ توی چشمای مامان نگاه میکنی.  چند دقیفه بعد رفتم توی آشپز خونه وقتی برگشتم دیدم... وای آریا کرم مامانی رو از روی میز برداشته درش رو باز کرده و دستو صورت و لباس و فرش و... خلاصه همه جا رو کرم زد...
22 مهر 1391

"آدی" "آنه"

مامانی وآریایی تو آشپزخونه بابایی هم مشغول دیدن تلویزیون مامانی صدا میزنه:هادی... بابایی :متوجه نمیشه و جوابی نمیده دوباره مامانی تکرار میکنه: هادی...هادی... آریا مشغول بازی اما حواسش به مامانی هم هست از آشپز خونه بیرون میاد و میگه "آدی... آدی..." مامانی و بابایی ذوق میکنن و خوشحال(مخصوصا بابا) و اینکار تبدیل به بازی میشه مامانی بابا رو صدا میزنه و آریا هم تکرار میکنه حالا نوبت بابا میشه  میگه: ریحانه آریا با کمی مکث: "آنه" مامانی هم ذوق خوشحال که پسرش داره صداش میزنه این اتفاق یه هفته قبل رخ داد چون  سرم شلوغ بود و کار داشتم امروز واست نوشتم. راستی دندونت هم در اومده(بالا سمت راست) مب...
3 مهر 1391

شطرنج

چندوقته که بابایی به پسرش شطرنج یاد میده(آفرین به بابایی) تا اینجا که پیشرفتت عالی بوده اسب و فیل رو از بین مهره ها جدا میکنی . به اسب میگی " ا " و به فیل هم میگی " پی " البته خیلی بامزه واژگان آریا تا امروز: آب :آب (بالاخره یاد گرفتی درست تلفظ کنی)  بی بی : بی بی(مامان بزرگ مامانی وبابایی)  نی نی : نی نی لالا : لا لا  تو تو:پرنده ها می می: شیر  ت : تخت دو : دوغ  ما : ماست  سو : سوپ  دا : دایی  عم : عمه  تا : تاب ‚کتاب ک : کفش ‚کشک  آپ : هاپی سگ کوچولوت تو : توت(توت خیلی دوست داری)‚ توپ ...
8 شهريور 1391

یک ساله مامان

مهارتهای آریا در یک سالگی : توی این یک سالی که گذشت خیلی کارها رو یاد گرفتی مهمترینش راه رفتن بود که خوب از پسش بر اومدی. خیلی به آشپزی علاقه داری و همش میخوای با قابلمه و ملاقه و.. بازی کنی . وقتی میای توی آشپزخونه میری سراغ قابلمه ها و مشغول بازی میشی کاش به همین جا ختم میشد بعد از چند دقیقه میای کنار گاز و میخوای بذاری روی گاز گریه میکنی و میگی "با" یعنی بذارش بالا از دست تو... یه کار خیلی بدی که بلد شدی اینه که بعضی وقتها برای اینکه نازتو بخریم خودتو میزنی و میگی "آخ" و ما هم برای اینکه برات عادت نشه مجبوریم بهت نگاه نکنیم و محل نذاریم تا یادت بره. چند روزی میشه که احساس استقلال میکنی ومیخوای کارهایی رو که دوست د...
27 تير 1391

پسر عمه

دو روز پیش نی نی عمه نجمه دنیا اومد (سهیل کوچولو)... هر روز عصر میریم خونشون و یه سر به عمه و نی نی میزنیم . بابایی هم همش سهیل رو بغل میکنه و میگه پسره دایی و کلی هم بوسش میکنه (بابایی برای اولین بار دایی شده فکر کنم خیلی خوشحاله... )  بین خودمون بمونه بابایی میخواد ببینه که تو حسودیت میشه یا نه تو هم که قربونت برم انگار نه انگار اصلا برات مهم نیست و مشغول بازی کردن و بهم ریختن خونه عمه میشی...     امروز عصر هم بابایی میره تهران من و تو هم چند روزی میریم خونه مامانجون تا بابایی برگرده ...
8 تير 1391

تولدت مبارک

   مامان وبابا تصمیم گرفتند که امسال به دلیل کوچولو بودنت یه جشن کوچولو واست بگیرن. و انشاا... واسه تولد دو سالگیت یه جشن کامل برات می گیریم. جشن تولدت جمعه شب با حضور مامان جون و بابا جون خاله و دایی برگزارشد. چون خیلی به موتور و دوچرخه علاقه داری بابایی برات یه دوچرخه خریده خیلی دوسش داری وبا اینکه هنوز نمیتونی سوار شی همش داری باهاش بازی میکنی و کلی هم ذوق داری. خاله و دایی هم برات ماشین خریدن مامان جون وباباجون هم یه برج قورباغه ای دست همشون درد نکنه اینم از عکسهای تولدت                       &...
28 خرداد 1391